انجمن علمی ، فرهنگی و اجتماعی موعود

فصلنا مه دینی ، فرهنگی و اجتماعی رازسبز

سخني با خوا نندگا ن عزيز

 

سخني  با خوا نندگا ن  عزيز

ازجمله واقعيت هايي كه تك تك افرادبشرباحس وتجربه ، دانش آن رابد ست آورده اند وجزرومد تاريخ انسان ها لبالب ازنمونه هاي آن است، اين است كه ؛ موفقيت درتمامي امور، بويژه ايده هايي كه به سرنوشت يك ملت ارتباط دارد درگروانسجام ، تفاهم وحركت متحدانه است . باآن كه پيام آورخوبي ها حضرت ختم مرتبت صلي الله عليه وآله  معصوم ، داراي خرد نبوي ، عقل كل، انسان كامل ، متصل به منبع فيض وقرين وحي وكلام الهي است ، بازهم هستي بخش توانا امربه مشورت نموده بايك دنيا عطوفت مي فرمايد : ‹  فاعف عنهم واستغفرلهم وشاورهم في الأمر › آل عمران 159، ‹ وامرهم شورا بينهم › شوري 38،  ومي توان تشتت وفردگرايي راازمهم ترين آفات وآسيب هاي جامعه ديني وتبليغي افغانستان برشمرد. مبلغان ودغدغه داران شريعت واخلاق دست به اقدامات زيادي درآن ساحه زده اند ولي متأسفانه نتيجه اي درخورشخصيت شان رابدست نياورده اند، كه ازمهمترين عوامل آن نبودائتلاف وهماهنگي هاي لازم وامروزي نبودن قالب هاي عرضه تبليغ را مي توان به حساب آورد.

براين اساس چندي قبل گردهم آمديم وگامي درجهت استفاده ازسليقه ها وباورهاي نسل نو وبهره برداري ازاستعدادهاوتوانايي هاي دوستان برداشته، محصول تلاش خويش رادرقالب نشريه رازسبزدرپيشگاه عزيزشماتقديم نموديم . ودرپي اهداف فرهنگي وتبليغي خود بهارراپشت سرگذاشتيم ودرگرماي تابستان عرق ريختيم وپاييز مشكلات ونابساماني ها را درنورديده زمستان راهم تحمل كرديم  وچهارنوبت درچهارفصل سال باشمابوديم . با اين باوركه هرنشريه ستاره اي است درآسمان پهناورانديشه وقلم ، اگرچه كوچك. كه باپويايي وترقي آن، درحدتوان استعدادها شكوفاگرديده انديشه هابه صورت منسجم منتشرمي شود. وتحقيقات يك پژوهشگردربسترنظم وترتيب قرارگرفته به ثبت مي رسد. وباركودوانعطال آن ابتكاروخلاقيت همچنان اسيردخمه تنگ ‹ قوه › مي ماند وبرساحت مقدس قلم جفا مي شود.

درهمين حال هوادريافتيم كه جمعي ديگرازدوستان جوان، با انديشه هاي متعالي وشوروهيجان ، كه ضرورت نشر معارف حقه اسلامي ونيازمبرم جامعه به تعاليم والاي خاندان پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) ووارثان وحي (عليهم السلام) ، قرارشان راربوده بود، به صورت خودجوش بدون هيچكدام پشتوانه وحمايت ازطرف ارگان خاص، رهسپارمناطقي ازقبيل نيمروز وهلمند گرديده اند. كه باالطاف حضرت احديت وعنايات خاصه متوليان شريعت وبادرپيش گرفتن روش هاي مناسب ( رعايت مقتضاي حال ) موفقيت هاي شگفت انگيزي راازآن خودنموده اند ، كه تأسيس دارالقرآن بعثت درولايت نيمروز ، تأسيس انجمن خيريه بعثت ، نشست هاي دوستانه باعلماء اهل سنت ، برگزاري دوره تربيت معلم قرآني ، برگزاري مسابقات بزرگ كتاب خواني ، ايجاد روابط حسنه بااهل سنت ورايزني هاي مشترك بافرهيختگان آنان ، حضوردرميزگرد هاي تلويزيوني وتهيه برنامه هاي عاشورايي براي راديووتلويزيون محلي نيمروزدرايام عاشورا ، بخشي ازاين فعاليت هاست . وگوشه ديگرآن را درمجموعه تصويري – عاشورا وهمبستگي اسلامي –  مي توانيد نظاره گرباشيد.

درهمين راستا برآن شديم كه بادرنظرگرفتن اولويت هاوبايسته هاي تبليغي ، براي برداشتن گامي بزرگترومؤثرتردراين عرصه وروش مندكردن فعاليت هاي ديني يك بارديگر گردهم بنشينيم  وتشكيل يك مجموعه گسترده تررا محورسخن قراردهيم . براي راه اندازي يك انجمن فعال ، آشنا به جامعه ونيازهاي امروزآن ، اقدام جدي تربه عمل آوريم . بدين صورت هردومجموعه فعاليت هاي تازه خودرا باتشكل جديد به نام مؤسسه علمي، تحقيقاتي و فرهنگي موعود آغازنموده است .

اين مؤسسه درحال حاضر فعاليت هاي خودرادردوبخش –  فصلنامه رازسبز واعزام مبلغ به مناطق ويژه باشرايط ويژه - پي مي گيرد.

 وتحقق گزاره هاي ذيل را مهم دانسته،  دردستوركارقرارداده است :

الف) تهيه وتنظيم متون آموزشي درزمينه احكام ومعارف اسلامي كه بادرنظرگرفتن حوزه كاري، درسه سطح آماده ودراختيارمربيان قرارمي گيرد.

ب) تقويت انجمن هاي ديني وفرهنگي ؛ درنظرگرفتن گروه كاري دربخش توليدات هنري وفرهنگي جهت فرهنگ سازي وايجاد برنامه هاي مناسب براي جايگزين نمودن برخي برنامه هاي پوچ كه درجامعه رواج دارد .

ج) شناسايي مناطق محروم وانتقال نيازهاي اقتصادي وفرهنگي آن ها به مراجع ذي ربط .

د) ايجاد پروژه هاي تحقيقاتي جهت ساماندهي علمي وفرهنگي اعضاي مؤسسه وفرهيختگان ديگر .

مديرمسؤل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:58  توسط رازسبز  | 

آزادي زن ازديدگاه غرب

آزادي زن ازديدگاه غرب

موسي عارفي

 

مهم ترين شگرد ي كه امروزه دردنيا، بخصوص دردنياي غرب وجوددارد، سلطه طلبي فكري وفرهنگي است . سلطه طلبان باتمام توان كمرهمت بسته اند كه فرهنگ منحط وبي بندوباري خودشان راكه بخش عمده آن را غرايز جنسي تشكيل مي دهد، به تمام جهان بويژه ممالك اسلامي صادرنموده، فرهنگ الهي ومعنوي اسلام رامنزوي كنند . ازجمله عناويني كه باتمام هجمه تبليغاتي شان روي آن انگشت گذاشته اند وآن رانقطه ضعف مسلمان ها تلقي مي كنند آزادي زن است. آن ها درفرهنگ سخيف وپست خودشان آزادي زن رادربي عفتي وبي حيايي زن مي دانند وازديدگاه آن ها زني آزاداست كه درمعرض هوسراني وشهوتراني قرارداشته باشد. زني آزاداست كه وسيله ي تبليغات براي فروش كالاهاي بازارقرارگيرد و...

سرّ اين كه جهان غرب در خصوص اين امر نيز فرهنگ منحط وغلطى دارد و متأسفانه برخى افراد كه از فرهنگ غنى و قوى اسلام بى‏اطلاعند، به تبليغات سوء آنان گوش فرامى‏دهند، اين است كه انسان‏شناسى آن‏ها همانند جهان‏بينى آن‏ها است. به عبارت ديگر؛ انسان‏شناسى آن‏ها فرع بر جهان‏بينى آنان است و جهان‏بينى آن‏ها در حد «مَا هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا الاَّ الدَّهْرُ»[1] است، چون جهان را در نشئه طبيعت خلاصه مى‏كنند. از ماوراى طبيعت سهمى ندارند. انسان را نيز در قلمرو طبيعت خلاصه مى‏كنند.  صرفا تن‏ شناسند، نه انسان‏شناس.

كسى كه به انسان‏شناسى از ديدگاه جهان ‏شناسى مادى مى‏نگرد، هرگز در جهان سير عمودى ندارد و نمى‏ داند كه مبدأ و منتهاى سير زندگى انسان چيست. او براى انسان مقامى برتر از آن چه كه در نشئه طبيعت است قائل نيست و مسائلى از قبيل فرشته، ملك و وحى براى او مفهوم ندارد.

 

آزادى زن و حقوق بشر

شكى نيست كه اسلام در راه آزاد كردن زن از قيد اسارت و استقلال دادن به او در اراده و عمل، پيش‏قدم است و غربى‏ها در اين امر از اسلام تقليد نموده‏اند.[2]

قبل از گسترش نظام تابناك اسلام، زن در جهان، بخصوص در سرزمين اروپا، موجودى بى‏ارزش بود و در قاموس آمارگران بشريت، با هيچ طبقه‏اى سرشمارى و آمارگيرى نمى‏شد .دانشمندان و فلاسفه آن روز مى‏گفتند: آيا در نهاد اين اعجوبه هستى، روح و روانى وجود دارد يا نه؟ و اگر داشته، روح انسانى است يا حيوانى؟ و به فرض آن كه روح انسانى است، وضع اجتماعى آن در برابر مردان، آيا مانند بردگان است يا كمى بهتر از آن؟! و خلاصه، در مورد زنان مى‏گفتند: زن، گوىِ بازى بازيكنان شهوت و كالاى كامرانى هوسبازان است؛ زن بايد تسكين‏بخش درد مرد و سبب خالى كردن كيسه شهوت او باشد و در تمام مراحل زندگى، همچون سايه پيرو مرد قرار گيرد.[3]

در قرن بيستم ميلادى براى اولين بار در غرب ، حقوق زن در برابر حقوق مرد عنوان شد. انگلستان كه قديمى‏ ترين كشور دمكراسى به شمار مى ‏رود، فقط در اوايل قرن بيستم ميلادى ، براى زن و مرد حقوق مساوى قايل شد. در ايالات متحده آمريكا با آن كه در قرن هيجده ضمن اعلام استقلال، به حقوق عمومى بشر اعتراف كرده بودند، در سال 1920 ميلادى قانون تساوى زن و مرد را در حقوق سياسى تصويب كردند. همچنين فرانسه در قرن بيستم تسليم اين امر شد.از اين رو، براى اولين بار در اعلاميه جهانى حقوق بشر، كه پس از جنگ جهانى دوم از طرف سازمان ملل متحد منتشر شد. در مقدمه آن آورده شد:

‹ازآن‏ جا كه مردم ملل متحد ايمان خود را به حقوق بشر و مقام و ارزش فردي انسان و تساوى حقوق مرد و زن مجددا در منشور اعلام كرده‏اند پيشگامان اين نهضت، آزادى و تساوى حقوق او را با مرد مكمل و متمم نهضت حقوق بشر، كه از قرن هفدهم عنوان شده بود، دانستند و مدعى شدند كه بدون تأمين آزادى زن و تساوى حقوق او با مرد، سخن عدم آزادى زن و عدم تساوى حقوق او با مرد است و با تأمين اين جهت، مشكلات خانوادگى يك ‏جا حل مى‏شود›. [4] 

حقوق بشر از ديدگاه غرب درباره خانواده، به طور كلى درباره حقوق زن، بر مبناى آزادى‏ هايى استوار شده است كه به هيچ وجه نمى ‏توان گفت آن آزادى‏ها بر مبناى امور طبيعى و منطقى بنا شده است. زيرا اولاً؛ اگر آن آزادى‏ها منطقى و طبيعى بود، نمى‏بايست نظام خانوادگى جوامع غرب و حتى جوامعى از مشرق زمين و مسلمانان كه كوركورانه و از روى تقليد يا به وسيله جاه‏ طلبى‏هاى حكومت‏هاى خود باخته‏ شان به آن شكل درآمده‏اند، به چنين وضع اسفبارى مبتلا گردند و انواع ناراحتى‏هاى جسمانى، روانى و سقط جنين‏ها و بى‏هويتى‏ها ايجاد گردد. ثانيا؛ حقوق بشر از ديدگاه غرب؛ ـ كه نويسندگان مى‏ بايست قدرى ازعلوم انسانى مطلع باشند ـ متأسفانه تفاوتى بين مساوات و عدالت را در نظام حقوقى خود رعايت نكرده‏اند. آنان به جاى اين كه عدالت را مطرح كنند و عدالت را مبناى حقوق قرار دهند، مساوات را جايگزين كرده‏اند. آن مساواتى كه آنان منظور كرده‏اند، بانظر به وضع بيولوژى ، فيزيولوژى و روانى، بين دو صنف زن و مرد وجود ندارد. اگر فرهنگ غرب كه ريشه اساسى حقوق بشر غرب را تشكيل مى‏دهد، اين حقيقت را باور داشت كه قانون بايد بر مبناى واقعيت باشد نه شهوترانى‏ها ، سودجويى‏ها ، لجاجت‏ها و خودخواهى‏ها. عدالت را در اين مورد مى‏ پذيرفت نه مساوات بى اساس را و گرنه هيچ منطقي قابل دفاعى نمى ‏تواند اورا از اين خلاف محسوس برهاند. اين نهضت در عين اين كه يك سلسله بدبختى‏ها را از زن گرفته، بدبختى‏ها و بيچارگى‏هاى ديگرى براى او و براى جامعه بشريت به ارمغان آورد. [5]

زن غربى تا اوايل قرن بيستم از ساده ‏ترين و پيش پا افتاده ‏ترين حقوق، محروم بوده است.  تنها در اوايل قرن بيستم بود كه مردم مغرب زمين به فكر جبران مافات افتادند و چون اين نهضت دنباله نهضت‏هاى ديگر در زمينه ‹تساوى› و ‹آزادى› بود، همه معجزه‏ها را از معنى اين دو كلمه خواستند. غافل از اين كه تساوى و آزادى مربوط به رابطه بشرها با يكديگراست، ازآن جهت كه بشرند و به قول طلاب:  تساوى و آزادى حق انسان بما هو انسان است. زن از آن جهت كه انسان است ، مانند هر انسان ديگري آزاد آفريده شده است و از حقوق مساوى بهره‏ مند است. ولى زن، انسانى است با چگونگى‏هاى خاص ومرد انسانى است با چگونگى‏هاى ديگر؛ زن و مرد در انسانيت برابرند، ولى دو گونه انسانند ، بادو گونه خصلت‏ ودوگونه روان شناسى. اين اختلاف ناشى از عوامل جغرافيايى و يا تاريخى نيست، بلكه طرح آن در متن آفرينش ريخته شده. طبيعت از اين دو گونگى‏ها هدف داشته است و هر گونه عملى بر ضد طبيعت و فطرت عوارض نامطلوبى به بار مى‏آورد.[6]

اين بود تاريخچه مختصرى از نهضت حقوق بشر در اروپا. چنان كه مى ‏دانيم؛ همه موارد اعلاميه‏ هاى حقوق بشر كه براى اروپائيان تازگى دارد، چهارده قرن پيش دراسلام پيش بينى شده و بعضى از دانشمندان عرب و ايران آن‏ها را با مقايسه به اين اعلاميه‏ها در كتاب‏هاى خود آورده‏اند. البته اختلافاتى در بعضى قسمت‏ها ميان آن چه در اين اعلاميه آمده با آن چه اسلام آورده وجود دارد و اين خود بحث دلكش و شيرينى است؛ از آن جمله است مسئله حقوق زن و مرد كه اسلام تساوى را مى ‏پذيرد. اما تشابه و وحدت يكنواخت را در زمينه حقوق زن و مرد نمى‏ پذيرد.[7]

تفسير غلط از آزادى

از جمله بلاهايى كه دامن گير جوامع غربى شد و اين بلا تا به امروز هم دامن گير آنها و كشورهاى پيرو و وابسته به آن‏هااست ، تفسير غلطى بود كه خواسته يا ناخواسته از مفهوم آزادى كردند.

روزگارى بر زن گذشته كه چون كالا توسط پدر و شوهر و يا مردان ديگر در بازارها به فروش مى‏ رسيد. زمانى ديگر به علّتِ مرگ شوهر به همراه او زنده به گور مى‏ شد و در عصر ديگر براى او هيچ شخصيت و حقوقى قائل نبوده‏اند و زمانى حق ارث نداشته و زمانى نيز از دادن رأى و شركت در انتخابات محروم بوده است. در واقع ، حق انتخاب سرنوشت و نوع زندگى خود را نداشته است. اين تحقيرها از يك سو و سخت‏ گيرى‏هاى بى مورد كليسا درباره ازدوج از سوى ديگر، موجب شد كه درزمان كاهش قدرت كليساها، همه فشارها و تفريط‏ ها به انفجاروافراط جنون‏آميز مبدل شود .[8]

يكى از نويسندگان مى‏گويد:

غرب با مبارزه همه جانبه از نظر فلسفى، فكرى ، اجتماعى و توليدى، و از نظر تمدن و فرهنگ، با مذهب قرون وسطايى كليسا يعنى؛ مذهب كاتوليك‏ هاى حاكم درغرب، خود به خود با همه قيدها و حدود و ارزش‏هاى اخلاقى، فكرى و اعتقادى كه كليسا به نام دين از آنها دفاع و حمايت مى‏ كرد، درافتاد و آن‏ها را نابود مى‏كرد وناگهان مسأله آزادى جنسى مطرح شد.[9]

 ديگر راه براى زنان باز شده بود و آنها مى‏ توانستد گذشته حقارت ‏آميز خود را جبران كنند. لذا براى كسب حيثيت و مرتبت اجتماعى، وارد يك مسابقه بزرگ با مردان شدند و براى پيروزى و سبقت بر مردان از جاذبه‏هاى جنسى خود به عنوان يك سلاح استفاده كردند. [10]  اخلاق جنسى را ‹تابو› مى‏ خواند و در روان‏ شناسى خود، مبناى تحركات انسان را در همه دوران‏هاى زندگى، ‹غريزه جنسى› معرفى مى‏ كند و ايجاد مانع در برابر آن را به هر شكلى ممكن، مردود شمرده و عامل بيمارى‏هاى روانى مى‏داند .[11]

اشتباه فرويد و امثال او در اين است كه پنداشته‏ اند تنها راه آرام كردن غرايز، ارضاء و اشباع بى‏ حد و حصرآن‏ها است. اينها فقط متوجه محدوديت‏ها و ممنوعيت‏ها و عواقب سوء آن‏ها شده‏اند و مدعى هستند كه قيد و ممنوعيت، غريزه را عاصى و منحرف و سركش و ناآرام مى‏سازد. طرح شان اين بود كه براى ايجاد آرامش اين غريزه ، بايد به آن آزادى مطلق داد، آن‏هم بدين معنى كه؛ به  زن اجازه هر جلوه ‏گرى و به مرد اجازه هر تماسى داده شود. اين‏ها چون يك طرف قضيه را خوانده‏ اند، توجه نكرده‏اند كه همان طور كه محدوديت و ممنوعيت، غريزه را سركوب و توليد عقده مى‏كند. رها كردن و تسليم شدن و در معرض تحريكات و تهيجات در آوردن، آن را ديوانه مى‏سازد و چون اين امكان وجود ندارد كه هر خواسته‏ اى براى هر فردى برآورده شود، بلكه امكان ندارد همه خواسته‏هاى بى‏ پايان يك فرد برآورده شود، غريزه بدتر سركوب مى‏شود و عقده روحى به وجود مى‏آيد.[12]

هدف آزادى در غرب

هدف اول : استفاده از زن به عنوان كارگر ارزان قيمت

در قرن نوزدهم، چون صاحبان كارخانه‏هاى بزرگ ديدند كه حقوق كارگران افزوده شده و اگر بخواهند تنها از مرد به عنوان كارگر استفاده كنند، مسئله عرضه و تقاضا سبب مى ‏شود كه تقاضاى كارگر، كم و عرضه از طرف كارخانه، بيش ‏تر شود واگر كارى كنند كه زن‏ها هم وارد جامعه شوند و از زن هم به عنوان كارگر بتوان استفاده كرد، قهرا تعداد كارگران افزوده مى‏گردد و بازار كار شكسته مى‏ شود و با حقوق ناچيزترى از كارگر زن و مرد استفاده مى ‏كنند. يك انگيزه اقتصادى سبب شد كه تلاش كنند زن هم وارد جامعه و قشر كارگر شوند»[13]

تحقيقات نشان مى ‏دهد كه زنان به علت پركارى زياد، بيش ‏تر و زود تر از مردان فرسوده مى‏شوند؛ طبق بررسى و تحقيقات موسسه دولتى I.B.M سوئد، زنان با.... و اشتغال در بازار كار، سلامتى خود را به خطر انداخته ‏اند و در ميان آن‏ها عوارض قلبى و عصبى افزايش يافته است.  طبق تحقيقاتِ نما ينده تساوى حقوق سوئد (J.A.M.O)، در سال 1988 ساليانه صدها هزار زن در محل كارشان مورد تعدى و مزاحمت‏هاى جنسى واقع مى‏شوند و به اين جهت مسئول سازمان تساوى حقوق، از مقامات مسئول تقاضا نمود كه قوانين جديد و جدى ‏تر براى ممنوع كردن مزاحمت جنسى در محل كار وضع شود .[14]

عقيده جمعى از اروپائيان در اين مورد اين است كه ‹ هر چه زنان در ترقيات پيشروى كرده‏اند، به همان مقدار حقوق مردان اجتماع را تعطيل نموده ‏اند و هربه مقداركه زنان  در برنامه‏هاى مردان محيط دخالت كنند به همان اندازه از وظايف خويش بازمانده‏ اند و در نتيجه، حيات و بقاء جامعه را كاهش مى‏دهند› .[15]

هدف دوم: ايجاد بازار مصرف

هدف دوم آن‏ها از آزادى زن اين بود كه از وجود او در فروشگاه‏ها استفاده شود، تا اجناس لوكس و فرآورده هاى كارخانه‏ها به فروش برسد. هدف اين بود كه از زنان به عنوان ‹ فروشنده زن › استفاده كنند و تجمل ‏گرايى در جامعه‏ افزون گردد . درنتيجه ، آن چه را كه كارخانه‏هاى متجمل اروپايي توليد مى كند،  به وسيله فروشنده‏هاى زن در خود اروپا و كشورهاى اسلامى در اختيار مردم قرار دهند.

هدف سوم: مبارزه با اسلام

هدف ديگر غربى‏ها از آوردن زن‏ها در جامعه، مبارزه با اسلام بود. زيرا ورود زن‏ ها در جامعه با كشف حجاب و برهنگى و فساد جامعه همراه بود.  با تشكيل عشر تكدها، و جشن‏ها،آموزشكده‏ها و مراكز شب‏ نشينى مختلط  آن هم به دست دشمنان شماره يك اسلام انجام گرفت. در كشورهاى اسلامى، رهبرآزادى بى ‏بند و بارى زن، دو نفر بودند؛  يكى در تركيه به نام آتاتورك و ديگرى در ايران به نام رضاشاه.  در اين دو كشور و ساير كشورهاى اسلامى، فساد و فيلم‏هاى سكسى و انحرافي منتشر شد و دين در تركيه منزوى گرديد و گفتند: ما جمعيت لائيك هستيم. خلاصه؛ مسئله آزادى زن باعث شد تا اين كه مردها لباس اروپائى بپوشند، آموزشگاه‏ها مختلط باشد و هزار برنامه اسلام زدايى ديگر.».[16]

بخشى از توصيه‏هاى مدير ارشد انستيتوى بين المللى مطالعات استراتژيك لندن ، به غربى‏ها و مجله امريكايى نيويورك جهت ترويج فرهنگ منحط غربى اين بود:  براى مهاركردن كشورهاى مستقل بايد فرهنگ و اقتصاد آنها را آلوده كرد. تجارت با دشمن در كالاهاى غير استراتژيك و نشان دادن اين كه چقدر فقير هستند از راه‏هاى آلوده‏سازى است . بايد كشورهاى اسلامى را با ترويج سكس و آيت اللّه‏ها را با فرهنگ والت ديسنى در سرزمين‏هايشان به محاصره درآورد.

استفاده از زنان هرزه، از طريق توريسم و تكنولوژى‏هاى جديد اطلاعات، از روش‏هاى آلوده‏سازى است. حالا زمان مايكروسافات (كمپانى نرم‏افزارى بيل گيتس، غول ارتباط جهانى معاصر) و ميكى ماوس (شخصيت كارتونى و يكى از سمبل‏هاى ترويج فرهنگى آمريكا) است. بعد مجله نيويورك با چاپ عكسى از يك زن عريان مى‏نويسد: سلاح مرگبار، خشن‏تر از آنچه تصور مى ‏شود».[17]

آثار مخرب آزادى جنسى در غرب

اينك پس از اشاره اجمالى به بعضى از ريشه‏هاى رفع محدوديت ميان روابط زن و مرد، به آثار مخرب اين عدم محدوديت مى‏ پردازيم:

1) تنزل مقام زن، آزادى جنسى

اولين قربانى اين تحولات در غرب خود زن‏ها بودند. وقتى زن هويت انسانى خود را از دست داد و ارزش‏هاى معنوى براى او پوچ شد و تمام استعداد خود را روى ارزش‏هاى مادى و حيوانى گذاشت، با تكيه بر جنسيت و زنانگى خويش، از كسب كمالات ديگر خود را محروم ساخت. در نتيجه، وسيله ‏اى براى خوش گذرانى و سوء استفاده جنسى مردان شد.[18]

خانم الزيمارى ، از شاعران و نويسندگان كشور سوئداست ، در مقاله مهمى در روزنامه اكسپرس مى‏نويسد: ‹هم اكنون در سراسر سوئد، دوشيزگانى زيبا هستند كه در آرزوى شوهرند، و بسيارى از آنها اجبارا با مردها دوست مى ‏شوند. آرى، درانتظار شوهرند ولى شوهر پيدا نمى‏شود، چون جوانان به هر شكلى كه مايل باشند به جنس زن دسترسى دارند و خود را نيازمند به ازدواج نمى ‏بينند. بسيارى از مردان زن‏ دار هم از زن خود جدا شده تا بتوانند آزادانه به نيازهاي جنسي خود پاسخ دهند›.[19]

بيزرائيلى، كه از نخست وزيرهاي انگليس است، در مقاله ‏اى نوشت: «من در خطر ارتكاب بسى حركات جنون‏آميز هستم. ولى مى‏كوشم كه از يكى از آنها حتما اجتناب كنم و قدم در آن نگذارم و آن ازدواج عشقى است كه در كوچه و بازار، دخترى را ببينم و خوشم بيايد و بگويم اين زن ايده ‏آل من است. نابخردان گوهرپاك و با قيمت آفرينش را از حصار عفت و عصمت، و پوشش و حجاب به عنوان آزادى بيرون كشيدند و دست او را در هر برنامه‏ اى كه شهوت اقتضا كند باز گذاشتند. سپس به عنوان فرار از ازدواج عشقى او را دور انداختند. زيرا؛ مشاهده كردند، كه اين گوهر، قيمت و ارزش خود را از دست داده و هر لحظه با كسى و هر زمان در آغوش نامحرمى و هر آن در برنامه ‏اى خلاف عفت و ادب و مخالف وقار و انسانيت دست و پا مى ‏زند».[20]

2) سستى بنيان خانواده

نظام خانواده در اروپا و آمريكا نظامى غلط و بى‏ پايه و بدون محتواست.  «آنان از ازدواج هدفى مقدس و پاك ندارند. واسطه ازدواج زن و مرد در آن‏ جا فقط و فقط شهوت و ارضاء غريزه است. آن‏ جا زن و مرد شايسته و صالح بسيار كم است. به همين خاطر، فساد و افساد از سر و روى اروپا و آمريكا مانند باران بهاران مى‏ ريزد. مردان در مغرب زمين به طور اكثر، زنان به طور اغلب پس از گذراندن دوران فساد، به رفاقت‏هاى نامشروع، با يكد يگر ازدواج مى ‏كنند. [21]

خانم الزيمارى در جاى ديگر از مقاله خود مى‏نويسد: «مردها وفا و صميميت را نمى‏ دانند؛ با حقه ‏بازى زنان و دختران را به زانو در مى‏آورند. بايد گفت:  از زمانى كه جنس زن را به لجن بى‏عفتى و فضاى بى‏بند و بارى، و بدحجابى و بى‏حجابى سوق داديد، و او را به عنوان آزادى، به اسارت شهوات و تمايلات بى‏ قيد و شرط درآورديد و مردان توانستند او را با بدنى نيمه عريان در طنازى و عشوه ‏گرى در هر كجا كه خواستند سهل و آسان ببينند وفا و صميميت نسبت به همسر خود و خانه و خانواده را از دست دادند  و تبديل به افرادى حقه ‏باز ، مكار، حيله ‏گر و كلاه ‏بردار شدند. عوارض آزادى زن در روابط با هر كه دلش بخواهد ، يكى دوتا نيست و محصولات تلخ اين مسئله عددى كامپيوترى است. مردان با اين مناظر دست از زنان خود كشيدند و به قول معروف از زير بار مخارج خانه كه مسئوليتى بر دوش آنان بود فرار كرده و براى ارضاء خود روى به بازار آزاد آورند. جوانان بى‏زن، چون فرونشاندن شعله شهوت را ارزان ديدند، از تشكيل زندگى و ازدواج سرباز زده دنبال چشم ‏چرانى و صيد ناموس مملكت رفتند.  بدين‏ گونه نظام خانواده در غرب و در مقلدان شرقى آنان از هم پاشيد و اوضاع شبيه اوضاع جنگل شد».[22]

ويل دورانت، فيلسوف و نويسنده معروف تاريخ تمدن، مى‏گويد: « اگر فرض كنيم در سال 2000 مسيحى هستيم و بخواهيم بدانيم كه بزرگترين حادثه ربع اول قرن بيستم چه بوده است ، متوجه خواهيم شد كه اين حادثه جنگ و يا انقلاب روسيه نبوده است.  بلكه همانا دگرگونى وضع زنان بوده است. تاريخ چنين تغيير تكان دهنده‏اى در مدتى به اين كوتاهى كمتر ديده است. خانه مقدس كه پايه نظام اجتماعى ما بود، شيوه زناشوئى كه مانع شهوت‏ رانى و ناپايدارى وضع انسان بود، قانون اخلاقى پيچيده‏ اى كه ما را از توحش به تمدن و آداب معاشرت رسانده بود، همه آشكارا در اين انقلاب پرآشوبى كه همه رسوم و اشكال زندگى و تفكر ما را فرا گرفته است ، گرفتار گشته‏اند . اكنون نيز كه ما در ربع سوم قرن بيستم به سر مى‏بريم، ناله متفكران غربى، از به هم خوردن نظام خانوادگى و سست شدن پايه ازدواج ؛ از شانه خالى كردن جوانان، از قبول مسئوليت ازدواج ، از منفور شدن مادرى، از كاهش علاقه پدر و مادر و بالاخص علاقه مادر نسبت به فرزندان، از ابتذال زن دردنياى امروز و جانشين شدن زيادى سرسام ‏آور فرزندن نامشروع، از نادر الوجود شدن وحدت و صميميت ميان زوجين، بيش از پيش به گوش مى‏رسد ».[23]

گسترش فساد در جامعه

حقيقت اين است كه اگر ارزش‏هاى واقعى ، استعدادهاى والاى زن تحت الشعاع جنبه جنسى او قرار گرفت و زن شخصيت واقعى خود را از دست داد و هر گونه توجهى به او جنبه شهوانى و حيوانى پيدا كرد و وقتى كه بنياد خانواده به عنوان بهترين مكان پرورش افراد به سستى گراييد، بايد منتظر فسادهاى عظيم اجتماعى باشيم. مسلم است كه هنگامى كه خانواده‏ها استحكام خود را از دست دادند،  چه سرنوشتى در انتظار كودكان است. ديگر تربيت فرزندان از كارووظايف مهم مادر به شمار نمى ‏رود.[24]

درعنوان روزنامه A.B مورخ 15/11/89 آمده است: ‹ روزانه 500 هزار بچه تنها رها مى‏ شوند› و ‹ روزانه حدود نيم‏ميليون دانش‏آموز بين سنين 7-12 پس از پايان مدرسه تنها هستند و به بچه‏هاى كليد در دست معروف شده‏اند اين بچه‏ها اغلب تنها در منزل و يا در ميدان‏ها، خيابان‏ها، پارك‏ها و فروشگاه‏هاى بزرگ در تردد هستند و به تدريج دچار كج ‏روى‏ها و مفاسد و جرائم گوناگون مى‏گردند.›[25] در سال‏هاى اخير،  به علت افزايش جرائم و تبهكارى و وحشى‏گرى‏ها در بين نوجوانان، در تعدادى از شهرهاى ايالات مختلف آمريكا ، رفت و آمد جوانان در خيابان‏ها بعد از تاريكى و يا بعد از ساعت 10 شب ممنوع اعلام گرديده است. اين ممنوعيت به تدريج در تعداد بيشترى از شهرها و ايالات به مورد اجرا درمى‏آيد.  وهم چنين تجاوزات به كودكان در منزل، بخصوص توسط ناپدرى‏ها اغلب بر اثر استعمال مشروبات الكلى و ديدن فيلم‏هاى سكسى و ويدئويى و از بين رفتن اعتقادات مذهبى و پاي بند نبودن به اصول خانوادگى تشخيص داده شده است.[26]

در خبرديگري ، درباره ميزان تجاوزات جنسى در فرانسه ، مى‏ خوانيم : ‹ از هر چهار دختر فرانسوى، يك نفر و از هر هشت نفر پسر فرانسوى، يك نفر،  قبل از رسيدن به 18 سالگى مورد تجاوز قرار مى ‏گيرد و 22 درصد از اين ‏گونه تجاوزها قبل از 6 سالگى به وقوع مى ‏پيوندد و 85 درصد از كودكانى كه مورد تجاوز قرار مى‏گيرند، شخص متجاوز را مى‏شناسند و وحشتنا ك ‏تر از همه اين كه 40 درصد دراين تجاوزها، شخص متجاوز كسى جز پدر كودك نمى ‏باشد ›. [27]

 

سقط جنين و عواقب شوم آن

از مشكلات فزاينده در بسيارى از نقاط دنيا، حاملگى‏هاى قبل از ازدواج و بيمارى‏هاى مقاربتى، از جمله ايدز است.[28]
‹ تحقيقات كالج صنعتى مسايل مربوط به امور زايمان انگليس نشان مى‏دهد كه در طى بيست سال گذشته، ميزان سقط جنين از سوى دختران نوجوان 13 تا 19 ساله در انگليس چهار برابر افزايش يافته است. روزنامه تايمز مى‏ نويسد: هم چنين بر اساس تحقيقات در سال گذشته در انگلستان و ويلژ 173900 مورد سقط جنين به طور قانونى صورت گرفته است كه تقريبا 31 درصد اين رقم، متعلق به دختران نوجوان زير بيست سال بوده است ›. [29]

تحقيقات سالهاى اخير، نشان مى‏ دهد كه در بين زنانى كه سقط جنين مى‏كنند، عده‏اى به ناراحتى‏هاى روحى ‹ افسردگى › و ناراحتى‏هاى رحم،  از جمله سرطان رحم دچار شده‏اند.  بخصوص كسانى كه بيش از يكبار سقط جنين كرده‏اند. [30] 

در بسيارى از نقاط دنيا، دخترانى كه گرفتار حاملگى ناخواسته مى‏شوند به سقط‏ هاى عمدى غيرمطمئن متوسل مى‏شوند. اين سقط‏ هاى غيرقانونى موجب مرگ دويست هزار زن در سال شد و براى تعداد بى‏شمارى از زنان هم مشكلات جسمى درمان نشدنى و هميشگى ، از قبيل نازايى ايجاد شده است.[31]

 

شكنجه وضرب وجرح وتعدى به زنا ن

طبق آمار و نتيجه تحقيقات مركز آمار سوئد، برخوردهاى وحشيانه نسبت به زنان در اجتماعات، به سرعت رو به افزايش است .  در سال 1988 تعداد تجاوزات ثبت شده نسبت به سال 1987 به مقدار 16% افزايش پيدا كرده بود.

طبق تحقيقات مركز آمار، ساليانه متوسط 130 هزار زن به وسيله شوهران، نامزدها و يا مردانى كه با آن‏ها زندگى مى‏ كنند و يا به طرق مختلف ديگر با آن‏ها رابطه دارند ، مورد شكنجه و ضرب و جرح قرار مى‏گيرند. كه بين 40-30 نفر از آنان در اثر جراحات وارده مى‏ميرند. اين ارقام مركز آمار بر تعداد شكايات ثبت شده نزد پليس استوار است. بنابه عقيده محققين ديگر، تعداد واقعى آن به مراتب بيشتر و بين 500-300 هزار نفر حدس زده مى ‏شود. چون زنان اغلب به علت جلوگيرى از آبروريزى و علل مختلف ديگر، از تماس با مقامات پليس و مقامات قضايى خوددارى مى‏ كنند.[32]

تجاوز به زنان و آزارهاى جنسى در غرب به قدرى بالاست كه زنان مجبور به حمل سلاح با خود هستند. زن غربى و غرب‏ زده به سبب اين گستردگى روابط، لحظه‏ اى از تعرض و خيانت مردان مصون نيست. آن چه باعث تعجب و تأسف است اين است كه با وجود بدبختى و نكبتى كه جوامع غربى، بخصوص زنان را فرا گرفته، سردمداران آن‏ها براى زنان ما دلسوزى مى ‏كنند و با برپايى كنفرانس‏ها و سمينارهاى متعدد در كشورهاى خود و كشورهاى پيرو فرهنگ منحط غربى، خواهان آزادسازى زنان ما هستند.

تهاجم فرهنگى غرب و خودباختگى كشورها

جهان غرب براى تحقق سلطه كامل سياسى واقتصادى خود، به تحقير فرهنگى كشورهاى جهان سوم و اسلامى و تحميل فرهنگ مبتذل خود مى‏ پردازد. او با تكيه بر پيشرفت هاى علمى صنعتى خود، فرهنگ تجدد، مصرف و فساد را به جاى آموزش مبانى تكنولوژى و علوم قالب مى ‏كند و همواره با ارائه وسايل صنعتى، به انتشار فرهنگ خود دست مى ‏زند. فرانتس فانون در اين مورد مى ‏گويد:

غرب براى تسلط بر كشورهاى مسلمان به اين دستور قديمى عمل كرده است كه زن‏ها را در دست بگيريم، همه‏ چيز به دنبال خواهد آمد. كشفيات جديد جامعه‏ شناسان فقط كارى كه كرده است، اين است كه به اين فرمول قديمى روش خاص علمى بخشيده است.[33]

متأسفانه به جاى مقابله با اين تهاجمات، وابستگى سران و خودباختگى كشورهاى اسلامى زمينه را براى تحقق اهداف آنان مهيا نموده و دشمن را در وجهه يك دوست صميمى پذيرفته است. [34]  افرادخودباخته به سه گروه قابل تقسيم هستند:  گروهى از ايشان ، نتايج آن را با كيفيت مى ‏دانند و به آن رضايت دارند و آن را از آثار روشن و درخشان زندگى غرب مى‏دانند.  گروه ديگر برخلاف ايشان، نتايج مذكور را از آثار تاريك زندگى غربى مى ‏شمارند و نمى‏ خواهند كه آن نتايج را بپذيرند .  فقط منافع مادى و شهوت‏رانى، آن‏ها را به اين زندگى وادار ساخته است. گروه سوم نه اين نظريات را مى‏ دانند و نه از نتايج آن خبر دارند و نه مى‏خواهند كه رابطه بين اين نظريات و نتايج آن را بدانند، بلكه مى ‏خواهند چيزى كه در جهان معمول و معروف است از آن پيروى و متابعت كنند.

 گروه اول كسانى هستند كه به فلسفه نظرات و اصول مدنيت غربى ايمان آورده، خود را تسليم آن نموده‏اند. آن‏ها در همه امور با طرز فكر غربى فكر مى ‏كنند و با عينك مؤسسين تمدن جديد اروپا مى‏ نگرند و آرزو دارند كه زندگى مدنى ممكلتشان را مطابق اروپا پايه‏گذارى ‏نمايند. لذا آخرين هدفشان از تعليم و تربيت زن اين است كه او روش به دست آوردن روزى را ياد بگيرد و در عين حال نقل و نبات مجالس بوده، فن اشباع غرايزرابه خوبي بياموزد.  مقام و منزلت او در خانواده اين باشد. اين است زندگى ايده ‏آل در نظر اين گروه غرب‏ زده و اين است راه ترقى و تمدن دنيوى.[35]

گروه دوم اكثرا مسلمان بوده و از خود احكامى را تراشيده‏اند كه آن را با احكام حجاب مخلوط كرده‏اند و تا به حال نيز مردد بوده‏اند. نه با آن طائفه‏ اند و نه با اين طائفه: ‹ مذبذبين بين ذلك لا الى هولاء و لا الى هولاء› ؛ گاهى به دستورات اسلام عمل مى‏ كنند و گاهى از انجام آن امتناع مى‏ ورزند. آن ها كاملاً در اشتباهند كه مى‏گويند:  با جمع بين بعضى روش ‏هاى غربى و بعضى روش‏ هاى اسلامى، مى‏ توانند از منافع و خوبى‏ هاى هردو برخوردار گردند و به اين ترتيب، هم اخلاق اسلامى در منازل و خانه‏ها محفوظ مانده و رعايت شده است، هم نظام خانوادگى مستحكم و سالم مانده است و هم از محاسن و امتيازات نظام اجتماعى غرب برخوردار گرديده و از بدى‏ها و مضرات آن در امان مانده است . حرص و علاقه زياد به پوشيدن لباس‏هاى جذاب ، چسپان ، نازك، فنا شدن در تجملات و زينت، شركت در محافل وتوجه زياد به عكس‏هاى برهنه، تعليم به سبك و شيوه غربى و...، تمام اين‏ها نتايج تجاوز و زير پا گذاشتن حدود اجتماعى اسلام است. كه اگر ضرر آنها به طور عاجل و سريع به نسل موجود نرسد، احمقانه خواهد بود كه فكر شود نسل‏هاى آينده هم از ضرر آن در امان خواهند ماند. زيرا؛ هر مكتب و اجتماعى كه در مسير انحراف قرار گيرد، در ابتداى مسير اندكى از صراط مستقيم منحرف مى‏گردد، ولى وقتى كه از آن نسل به نسل‏هاى بعدى برسد بدون شك آن اشتباه و انحراف بسيار گسترده و غير قابل پيشگيرى خواهد بود. كسانى كه اين گونه عمل مى‏ نمايند، لازم است بدانند كه اگر آنان فعلاً در ابتداى راه قرار دارند و به آخر راه نرسيده‏اند، نسل‏هاى آينده به آخر راه خواهند رسيد.

گروه سومى نيز هستند كه از اشخاص، نادان و غافل هستند وازقدرت تجزيه وتحليل مسايل برخوردار نمي باشند. اين گروه اهميت و ارزش ندارند تا در رابطه با آنان بحث كنيم.[36]

در اين باره برخى سؤال كرده‏اند كه آيا تقليد در هر شرايطى درست و شايسته است؟  آية اللّه‏ فضل اللّه‏ در اين مورد جواب داده‏اند :

طبيعى است هنگامى كه به تجارب ديگران - در زمينه‏هاى علمى يا عملى يا فكرى  - برمى‏ خوريم، بايد بين اين تجارب و بين خطوط اسلامى ترسيم شده در اين دايره، مرز بگذاريم. آن گاه اگر در غرب چيزى مشاهده كرديم كه با اصول كلى اسلامى ـ كه انسان را به رشد و توسعه فزون‏ تر، فرا مى‏خواند - هماهنگ بود، بايد از آن تجربه استفاده كنيم؛ به اعتبار اين كه آن، نهاد ارزش‏هاى مثبتى است كه گذشتگان ما با آن مى ‏زيستند ولى امروز، در ميان مسلمانان تجربه نمى‏شوند. زيرا؛ شرايط موجود، آنان را از اين تجربه به دور نگه داشته است. اما اگر ديديم واقعيتى در غرب با ارزش‏هاى اصيل اسلامى مخالفت دارد - همانند مسأله آزادى به آن شكل بى‏حد و حصر كه غرب بدان پاى‏بند است، بايد مرز ارزش‏هاى اسلامى را از ارزش‏هاى غرب جدا كنيم و حد فاصل آن دو را مشخص كنيم.[37]



[1] . سوره جاثيه، آيه 24 .

[2] . تعدد زوجات و مقام زن در اسلام‏سيد محمد حسين طباطبائى، ص 24.

[3] . الگوى زن اصيل و آزاد، سيد محمدتقى حشت الواعظين، ص 95.

[4] . نظام حقوق زن در اسلام،مرتضى مطهرى، ص 132.

[5] . تكاپوى انديشه‏ها، مجموعه‏اى از مصاحبه‏هاى انجام شده با استاد علامه محمد تقى جعفرى، ص511.

[6] . نظام حقوق زن در اسلام، ص 16.

[7] . نظام حقوق زن در اسلام، ص 131.

[8] . دُرّ و صدف، محمد شجاعى، ص 50.

[9] . حجاب از ديدگاه اديان الهى، ص 11.

[10] . در و صدف، محمد شجاعى، ص 51.

[11] . حجاب در اديان الهى، على محمد آشنائى، ص 36.

[12] . آزادى از نگاه استاد مطهرى، ص 231-230.

[13] . منزلت زن، واحد خواهران دفتر تبليغات اسلامى، ص 110.

[14] . جامعه ايده آل اسلامى و مبانى تمدن غرب، جمعى از نويسندگان، 193.

[15]. الگوى زن اصيل و آزاد، ص 197.

[16] . منزلت زن، واحد خواهران دفتر تبليغات اسلامى، ص 110.

[17] . روزنامه كيهان، 15/771. به نقل از بهشت جوانان، اسداللّه‏ محمدنيا، ص 519.

[18] . درّ و صدف، محمد شجاعى، ص 52.

[19] . همان ، ص 270.

[20] . همان ، ص 269-268.

[21] . همان ، ص 74.

[22] .همان ، ص 269.

[23] . نظام حقوق زن در اسلام، مرتضى مطهرى، ص 37-36.

[24] . در و صدف، محمد شجاعى، ص 56-55.

[25] . درّ و صدف ، محمد شجاعى ، ص 195.

[26] . همان ، ص 204.

[27] . درّ و صدف، محمد شجاعى، ص 57.

[28]. مجله دارو و درمان، شماره 87.

[29]. همان، ص 183.

[30] . جامعه ايده‏آل اسلامى و مبانى تمدن غرب، جمعى از نويسندگان، ص 194.

[31] . بهشت جوانان، اسداللّه‏ محمدنيا، ص 184.

[32] . جامعه ايده‏آل اسلامى و مبانى تمدن غرب، جمعى از نويسندگان، ص 195-194.

[33] . سال پنجم انقلاب الجزاير، فرانتس فانون، ترجمه تابنده، ص 36.

[34] . حجاب در اديان الهى، على محمد آشنايى، ص 202 - 200.

[35] . حجاب ، ابوالاعلى مودودى ، ترجمه نعمت اللّه‏ شهرانى ، ص 101 - 99 .

[36] . همان، ص 113 – 109

[37] . مجله پيام زن، شماره 12، ص 70 – 65.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:57  توسط رازسبز  | 

آسمان راورق زد

 

آسمان راورق زد

محمدسالم فهيمي

        سال ها مي گذردحادثه ها مي آيد           انتظارفرج ازنيمه خردادكشم

سال ها مي گذشت وايام همچنان دركام ابناء زمانه بود وانگارروزگاربه نفع كساني گام برمي داشت كه باحيله ونيرنگ وزر و زورمي خواستند حيطه حكومت وسيطره خودرابركشورهاي به اصطلاح جهان سوم گسترش دهند ودنياي آن روزجزدرقالب «دوقطب قدرت» تعريف ديگري نداشت وساكنان نقطه هاي بيرون ازاين دوقطب، صحنه هاي ازرويارويي مهمانان ناخواسته اي رادرسرزمين شان شاهدبودند كه هركدام چون گرگي درپي تأ مين منافع خود، خون مي خوردند وبرخون مي نشستند وگويي همه راجنون گاوي انگليس گرفته است!

زندگي درهمه جارنگ پاييزي داشت وهركس مي خواست به بهاري بينديشد، اماچاره اي جزگرايش به يكي ازدوقطب جهنمي رانداشتند واين همان تعبيرديگربودازپناه بردن به درنده اي ازترس درنده اي ديگروفرورفتن درلهيب جهنم ! چاره ايجزاين به نظرنمي رسيدوهمه دنياخواسته وناخواسته محكوم به جبربودند، جبري بدترازجبركلامي وشكننده ترازهرچيزي . جبرازنوع جبرسياسي وسرنوشتي.

مفهوم زندگي دردوكلمه «ياشرقي ياغربي» خلاصه مي شد، نه غيرازآن واين همان «حصرحاصري» بودكه منطق سياسي دنياي آن روز راصورت مي بخشيد!

ولي « ناگهان مردي ازشرق برخاست آسمان راورق زد » وانگارمعجزه پديدآمد. بدورازانتظار، ساختارهاي تعريف شده سياسي واجتماعي وشيوه هاي تحليلي وانديشه اي كه سال هابشريت رادربند كشيده بود، فروريخت ومنطق نوين وروزن جديدي فرارروي نسل بريده ازاميد آن روزگشوده شد؛ نسلي كه به حق به بُن بست رسيده وذهن وانديشه شان با «جبرسياسي وسرنوشتي» خوگرفته بود ، امااين پيش آمدجديد كه نقدجدي برفضاي يك نواخت استبدادي وجبرآميزسياسي جهان به شمارمي رفت ، راه كاري جديدي را نه به صورت تئوري محض، كه آميخته باانديشه وعمل، براي بشريت به ارمغان آورد واعلام نمودكه «حصرحاصري» دركارنيست وراه سومي براي آزاد زيستن ورستن ورهيدن ازجبرموجود وجوددارد ومنطق « ياورشو ياناتو» قابل نقد وردند. ومي شودزندگي رابدون اين دونوع تفكرازخزان طولاني به بهاري پرطراوت ومطلوب رساند وباانديشه   « نه شرقي نه غربي، جمهوري اسلامي» ازاين جبروبُن بست تاريخي عبورنمود.

آري حامل اين باوركه درچهره انديشه،  ظهورنموده بود ، شخصي جز« روح الله خميني» نبود، كه كمي بعدازقيام 15خرداد 1342مردمان پابرهنه ومستضعف اوراامام خواندند وفرمان ورأي اورامصاب ومطاع دانستند. وحق هم همين بود. اوبي رياوپيراسته ازهرنوع تكلف وتصنعي رايج ومتفاوت ازهرسياستمداري سخن مي گفت، به گونه اي كه هرقشري مرادومقصوداورادرمي يافتند وگفته هايش را كه حديث رهايي وبيداري بود، دوايي بردرد هاي كهنه والتيام ومرهمي برزخم هاي ناسور خويش مي ديدند وجزاين هم نبود .

رهنمودهاي اوقفس هاي خود ساخته ملي ، جغرافيايي، زباني رادرهم شكست ومرغ روح وانديشه ونگاه مردمي به استضعاف كشيده شده را تابلنداي عزت ومرتبت انساني به پروازدرآورد. تفكرناب او بسان باران رحمتي بود كه قله هاي انديشه وجويبارهاي رهايي، ازبارش آن جان يافتند وغبارازچهره اسلام راستين برگرفتند وهمگان دريافتند كه مي شودخانه اي ساخت دربرابرطوفان ، متفاوت ازسبك ومعماري شرق وغرب كه پايه هاي آن ازايمان به خدا ودروديوارش ازانديشه وعمل به آموزه اسلامي مستحكم باشد.

آري، انديشه ورفتاراين امام بزرگ موجب شد كه اسلام عزيز پس ازسال ها سكوت وانزوا دردنياي متمدن امروز، باجذابيت وصف ناپذير چهره بگشايد وتئوري حكومت پابرهنگان صالح رادرعالم قابل تحقق وشدني اعلام نمايد.

آري، مرداين چنين كجا وقرائت هاي محلي وملي گرايانه ازانديشه اوكجا! وچه ظلمي است برهُماي تيزپروازسعادت كه جمعي اورا درقفس نمايند وبرشناخت شناسنامه اي چنين مرداني ملتزم شوند وسوداگري كنند وبرزاغه نشينان دوردست فخرفروشندومباهات!! اما؛ « پيرهن تنگ برتن غنچه نگنجد » همچنانكه  خورشيد بادوانگشت پنهان نخواهدشد.

وآري، يادش چون وجودش بيدادگروگرامي باد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:56  توسط رازسبز  | 

بررسی تطبیقی گستره ولایت ولی در ازدواج

بررسی تطبیقی

        گستره ولایت ولی

در ازدواج

محمدتقي مناقبي

 

چه کسی باید در ازدواج از ولی خود اجازه بگیرد؟ در مورد پاسخ به این پرسش دیدگاه های مذاهب مختلف فقهی خیلی از هم دور نیست؛ زیرا  به صورت کلی كساني که ازدواج می ­کنند از این فرض ها خارج نیستند: یا کبیرند یا صغیر، در هردو صورت یا مرد می باشند یا زن و زن نیز یا باکره است یا ثیّب (بیوه).

در مورد ازدواج مردان به ویژه مردان رشید، اختلافی نیست. همه فقیهان قایل به عدم ولایت کسی بر ازدواج آنان است. بحث در مورد ازدواج مرد سفیه، دیوانه و پسران کوچک، مربوط به احکام حجر است و جای خاص خود را دارد. اما به صورت خلاصه؛ ازدواج دیوانه اطباقی( دائمی) و پسران خردسال، تنها با اجازه ولی انجام می شود. بحث اصلی در این جا گستره ولایت در ازدواج دختران و زنان است. صغیره باشند یا کبیره، باکره یا ثیّب، عاقل و دیوانه.

 

1- گستره ولایت بر ازدواج در فقه مذاهب چهارگانه

در مورد ولایت  در ازدواج زنان و دختران، محمد قدری باشا، از فقیهان متجدد حنفی می نویسد: ولی، شرط صحت ازدواج پسر و دختر صغیراست. اشخاص بزرگ غیر مکلف (مجنون و مجنونه) نيز به آن دو ملحق می شوند. ولی، شرط صحت ازدواج مرد و زن آزاد عاقل بالغ نیست؛ بلکه ازدواج ایشان بدون ولی نافذ می باشد. از نگاه مذهب حنفی ولایت در ازدواج بر دو نوع است: ولایت استحبابی، یعنی؛ ولایت بر بالغه عاقله ، باکره باشد یا ثیّب . ودیگر ولایت اجباری، یعنی؛ ولایت بر صغیره باکره یا ثیّب و همین طور ولایت بر کبیره اي كه در حکم صغیره است .[1]

 

 الف) از نظر فقیهان حنفی

از نظر فقیهان حنفی کبیره بالغه چه باکره و چه ثیّب( غیر باکره) اگر با مرد کفو و هم شأن خود و با مهر به اندازه یا بالاتر از مهر المثل ازدواج نماید، عقد صحیح و لازم است. اگر زن به کمتر از مهر المثل ازدواج کرده باشد، عقد صحیح ولی غیر لازم است. ولیّ او می تواند اعتراض کند تا مهر را  بالا ببرد و یا قضیه را به قاضی بکشاند. در نتیجه یا ولی راضی می شود و یا عقد ازدواج فسخ می گردد. اگر زن بالغه رشیده با مرد غیر هم شأن خود ازدواج نموده باشد، عقد از اصل باطل است.[2] ازدواج صغیر غیر ممیز یا کبیر غیر عاقل تنها با اجرای عقد از سوی ولی صحیح است.[3]

 

ب) از نظر فقیهان شافعی:

در فقه شافعی آمده است؛ زنان به هیچ وجه بدون اجازه ولی، حق ازدواج ندارند. حتی حق مباشرت و اقدام بنفسه در عقد را با اجازه ولی نیز ندارند، خواه ایجاب کننده باشند یا قبول کننده. دلیل ایشان آن است که؛ زن دارای حیا و حجب است و نمی تواند در این گونه امور خود شخصا اقدام نماید. و از قول شافعی به آیه «الرجال قوامون علی النساء» استناد کرده و این مورد را از امور قیمومت مردان بر شمرده است.[4]

 

ج) از دید مذهب مالکی:

فقیهان مالکی معتقدند: ولی، از ارکان ازدواج است. از این رو ازدواج بدون خود ولی و اجازه او در باکره و ثیّب باطل می باشد.[5]

د) از دید فقه امام احمد بن حنبل:

 ازدواج جز با ولی صحیح نیست و زن نه اختیار شوهر کردن خود را دارد و نه اختیار شوهر دادن غیر خود را. او نمی تواند برای خود غیر از ولی خود را وکیل در عقد بگیرد. اگر خلاف آن عمل کند، ازدواج باطل است. این دیدگاه را با روایتی از عایشه مستند نموده است.[6]

 

بررسی و نتیجه

از آن چه تا کنون از فقه مذاهب چهار گانه اهل سنّت و جماعت آورده شد، دانستیم: حنفیان اجازه ولی را به صورت اجباری برای صغیر، صغیره و دیوانه لازم می دانند و ازدواج زن رشیده را بدون اجازه ولی، تنها در صورتی صحیح می شمارند که دو شرط را دارا باشد: یکی مهریه تعیین شده کمتر از مهر المثل نباشد. دیگر این که حتما با مرد هم شأن و کفوخود ازدواج کرده باشد.

از نظر سه مذهب دیگر زنان به صورت مطلق، باکره باشند يا ثیّب، صغیره باشند ياکبیره، باید با اجازه ولی خود ازدواج نمایند. اغلب گفته اند: حتی اگر ولی اجازه هم بدهد، خودزنان حق اقدام و مباشرت به انجام عقد را ندارند و حتی گفته اند كه زن نمی تواند برای خود غیر از ولی را در اجرای صیغه عقد وکیل انتخاب نماید.

در نتیجه دریافتیم که فقه حنفی در این مورد با تساهل و مدارای بیشتر برخورد کرده است تا مذاهب فقهی دیگر.

حال باید بررسی کرد دلیل آن همه سخت گیری ارباب فقه بخصوص در مذاهب سه گانه غیر از حنفی چیست؟

گذشته از آن که کتاب های فقهی هریک از مذاهب نامبرده، مبانی طویل و عریضی برای اثبات دیدگاه خود و ردّ دیدگاه های مشرب های فقهی دیگر آورده اند، به نظر می رسد برگشت همه آن استدلال ها به دو حدیث مذکور در مجامع روایی است. این دو حدیث به صورت بسیار گسترده در کتاب های حدیثی و فقهی تمامی مذاهب اسلامی مورد استفاده قرار گرفته است . رسول خدا (ص) فرمود: «أیما إمرأة نکحت بغیر إذن ولیها، فنکاحها باطل.»[7] هر زنی که بدون اجازه ولی خود ازدواج نماید، ازدواج او باطل است. بسیاری از ارباب مشرب های فقهی از این حدیث عموم را اراده کرده اند و برای تمامی زنان اجازه ولی را لازم می دانند.

حدیث دوم منقول از رسول خدا (ص): « لا نکاح إلا بولی و شاهدی عدل».[8] نکاحی جز با ولی و دو شاهد عادل نیست. این حدیث نیز به صورت مطلق از نکاح سخن گفته و تفکیک و تفصیلی میان باکره و ثیب  و میان صغیره و کبیره قایل نشده است.

تذکری که شاید در این جا ضروری به نظر رسد آن است که گذشته از استدلال مخالفان این دیدگاه، باید دقّت کرد که ولایت در جایي مطرح است که نیازی به ولی باشد. آیا ما حق داریم کسی که خداوند او را رشید دانسته است با تعمیم حکم ولایت دوباره رشد او را باطل اعلام کنیم؟!

دلیل آن که فقیهان حنفی ازدواج استقلالی زنان رشیده را با غیر از کفو و هم شأن باطل می دانند آن است که از دید ایشان ازدواج تنها حق زن نیست. بلکه اولیا نیز در آن حقوقی دارند ( حتی خویشاوندان بسیار دور در فقه حنفی جزء اولیا شمرده می شوند. چنان که قبلا به اندازه کافی بیان شد). اگر اولیا پیش از عقد به ازدواج موّلی علیه رشیده خود با مرد غیر هم شأن راضی نشوند، عقد باطل خواهد بود.[9]

 

دامنه شمول ولایت ازدواج در فقه امامی

از نظر فقیهان امامی، ولایت بر ازدواج صغیر و صغیره مسلم است، صغیره باکره باشد يا ثیّب. ازدواج دیوانه اعم از زن و مرد نیز باید تحت اشراف و با اجازه ولی انجام شود. در مورد ازدواج استقلالی مرد رشید نیز سخنی در میان نیست. ازدواج استقلالی زن رشیده ثیّب را نیز فقیهان امامی با اتفاق پذیرفته اند. یعنی؛ کسی بر او در امر ازدواج ولایت ندارد.

در مورد باکره بالغه، میان فقیهان امامی اختلاف شده است. به این صورت که آیا او به تنهایی می تواند برای خود همسر بر گزیند؟ آیا ولی می تواند به صورت استقلالی او را به نکاح کسی در آورد؟ یا باید در این زمینه نظر خود دختر با نظر ولی باهم تأمین شود؟

برخی طبق احتیاط و شماری نصوص وارده از طریق أئمه اهل بیت(ع) از رسول خدا(ص)، ازدواج باکره را به صورت مطلق وابسته به اجازه ولی می داند؛ که اغلب این اجازه را نقطه کمالی برای رضایت خود او بر شمرده اند. اما بسیاری از بزرگترین فقیهان امامی نظر خلاف آن دارند:

 صاحب جواهر به تبع محقق صاحب شرایع در این باره می نویسد: « به هر حال آیا ولایت آن دو( پدر و جد پدری) بر باکره رشیده ثابت می شود یا خیر؟ در این باره روایت هایي آمده است ظاهر ترین آن هااين است که ولایت ایشان ساقط می باشد و باکره رشیده می تواند در ازدواج دائم و منقطع، خود تصمیم بگیرد . در این صورت اگر یکی از آن دو اورا به ازدواج کسی در آورد، عقد جز با رضایت خود دختر مورد قبول نیست.»[10] صاحب جواهر در این باره از قول علم الهدی سید المرتضی در انتصار ادعای اجماع نموده است.[11]

در این جا فشرده ای از استدلال های را که فقیهان امامی برای اثبات دیدگاه های خویش در مورد گستره ولایت در ازدواج آورده اند ذکر می کنیم؛ البته جایگاه شیخ الطائفه ابو جعفر طوسی در این میان فاخر از دیگران است:

1- فقیهان امامی بر آن چه به عنوان دیدگاه مذهب بیان شد اجماع دارند.[12]

2- آیه مبارکه: « فلا تعضلو هن أن ینکحن ازواجهن.»[13] یعنی مانع ازدواج مجدد زنان، با شوهران سابق شان نشوید. این آیه نکاح را با زنان اضافه کرده است و اشاره دارد به استقلال زنان ثیّب در امر ازدواج.

3 - آیه مبارکه: « فإن طلّقها فلا تحل له من بعد حتی تنکح زوجا غیره.»[14] اگر زن خود را طلاق داد(مرتبه سوم باشرایط خاص) دیگر بر او حلال نیست تا این که با مرد دیگری ازدواج کند. این آیه مبارکه نیز امر ازدواج زن ثیّب را به خود او واگذاشته است و نفرموده که ولی زن، او را به ازدواج دیگری در آورد.

4- عقد ازدواج دختر بالغه رشیده به صورت استقلالی صحیح و تحت عموم « اوفوا بالعقود».[15] واقع است. تأیید بر مسأله دیدگاه فقیهان بزرگی چون صاحب جواهر، محقق صاحب شرایع و شیخ اعظم است، که قائلند: اگر دختری رشیده تمایل به ازدواج با فرد هم شأن خود داشته باشد، عقد صحیح است. حتی اگر ولی از آن کراهت داشته باشد.[16]

5- عموم آیه مبارکه « فانکحوا ماطاب لکم من النساء».[17] نکاح کنید آن چه را که پاک است برای شما از زنان. بعد از استثنا شدن ازدواج صغیره، زن دیوانه و سفیهه به عموم خود باقی است و شامل این موارد نیز می شود.

6- در مورد استقلال بالغه رشیده در امر ازدواج احادیث فراوانی آمده است، از جمله از امام صادق(ع) نقل شده است:« لا بأس بتزویج البکر إذا رضیت من غیر إذن أبیها».[18]باکی نیست از ازدواج دختر باکره هرگاه خود او راضی باشد بدون اجازه پدرش ( در برخی نسخ ولی آمده به جای پدر). شیخ اعظم می فرماید: این روایت تقیید پذیر نیست.[19]

7- از ابی عبد الله جعفر بن محمد الصادق(ع) به سند کافی آمده است: « لاتزوج ذوات الآباء من الابکار إلاّ بإذن آبائهن».[20] دختران باکره که پدر دارند ازدواج نمی کنند مگر با اجازه پدران شان. در صورت نبود پدر و جد پدری کسی دیگری بر ایشان ولایت ندارد؛ گرچه بهتر است امر ازدواج خود را به اقارب نزدیک مانند برادر و... واگذارد.[21]

8- روایت ابن عباس از رسول خدا (ص): « الأیم أحقّ بنفسها من ولیها و البکر تستأذن فی نفسها و إذنها صماتها.»[22] زن ثیّب (بیوه) به نفس خود سزاوار تر است از ولی خود و از دختر باکره در باره ازدواج از خودش اجازه خواسته می شود، اجازه او سکوتش است.

این حدیث هم دلالت بر استقلال زن ثیب در امر ازدواج و هم دلالت بر صاحب اختیار بودن باکره رشیده بر امر ازدواج خود دارد. اما صغیره را با دلیل خاص دیگر از تحت این حکم خارج می سازیم.

9- روایت دیگری از ابن عباس از رسول خدا (ص) که فرمود: « لیس للولی مع الثیّب امر.»[23] ولی بر زن ثیّب امری ندارد. یعنی؛ ولایتی در ازدواج ندارد.

10- ولایت بر خلاف اصل است و اصل آن است که انسان بالغ رشید و رشیده بتواند در تمام امور خود به صورت استقلالی تصرف نماید و هیچ کسی حق نداشته باشد برای اعمال این حق، مشکل ایجاد نماید. در نزد تمامی عقلای عالم، بالغه رشیده دارای اهلیت کامل از تمامی جهات است. حال اگر کسی بخواهد این اصل را استثنا یا تخصیص بزند و یا به هر نحوی خلاف آن عمل کند، باید دلیل محکمی داشته باشد و مخالفان این دیدگاه چنین دلیلی ندارند؛ بلکه به صرف استحسانات اکتفا نموده اند.

11- ما برخی احادیثی را كه بيانگراستقلال بالغه رشیده، اعم از بکر و ثیّب در امر ازدواج است، آوردیم. ممکن است جانب مقابل احادیثی را كه برلزوم اجازه ولی در امر ازدواج، دلالت دارد، بیاورد. آنگاه می گوییم: این دو دسته احادیث در نهایت دچار تعارض و سپس منجربه تساقط می شوند. درنتيجه؛ با از میان رفتن این احادیث، اصل اولیه عدم ولایت کسی بر دیگری، به قوّت خود باقی می ماند.



[1] - الاحکام الشرعیه فی الاحوال الشخصیه، ماده34. این حکم بعینه در فتح القدیر3/255 نیز آمده است.

[2] - همان ماده51-52 و زید الابیانی پیشین1/119 ذیل ماده34.

[3] - همان.

[4] - المغنی المحتاج3/146(نسخه طبع بیروت دار احیاء التراث1958عیسوی).

[5] - الجوهر المضیئة بشرح مقدمة العزّیة/287.

[6] - المغنی (عبدالله بن قدامة)7/337.

[7] - الام (الامام الشافعی) 5/13- المجموع( النووی)16/146- مغنی المحتاج3/148- مسند احمد6/66-سنن دارمی2/137-سنن ابن ماجه1/605- سنن ترمذی، 2/281- المستدرک حاکم النیشابوری2/168و...

[8] - الام7/235- مختصر المزنی/164- مسند احمد1/250- سنن دارمی2/137- سنن ابن ماجه1/605- سنن ابی داود1/463- سنن ترمذی2/280- المستدرک حاکم 2/169 و...

[9] - زید الابیانی همان1/119.

[10] - جواهر الکلام29/174-175.

[11] - همان29/175.

[12] - الخلاف ( ابی جعفر الطوسی)4/250.(نسخه مصحح).

[13] - بقرة/232.

[14] - بقره/230.

[15] - المائده/1.

[16] - فقه الامام جعفر الصادق(ع)5/229.

[17] - النساء/3

[18] - الاستبصار3/236- التهذیب7/254- وسائل الشیعة20/285- بحار100/308- رسالة المتعه( شیخ المفید)/10- جواهر29/177( در جواهر واژه ولیها به جای ابیها آمده است)- مستمسک العروة14/442-

[19] - ملحقات المکاسب به نقل از فقه الامام جعفر الصادق5/230.

[20] - الکافی5/393.

[21] - الخلاف4/250.

[22] - اختلاف الحدیث ( الامام الشافعی)/516- مسند احمد1/219- سنن دارمی 2/138- صحیح مسلم4/141- سنن ترمذی2/287- السنن الکبری7/115 و...

[23] - مستدرک الوسائل14/315- سنن ابی داود1/466- سنن نسایی6/85-  السنن الکبری7/118- سنن دارقطنی3/167- کنزالعمال16/311- احکام القرآن(جصاص)1/486و...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:55  توسط رازسبز  | 

تحلیل مبا نی تكثرگرايي ديني ازديدگاه آية الله محسني

تحلیل مبا نی تكثرگرايي ديني ازديدگاه آية الله محسني (حفظه الله)

سيدمحمدحسيني

 

«پلورالیسم» یا «کثرت گرایی» در عرصه های مختلف دینی، سیاسی، فرهنگی و ... قابل بحث و بررسی است. «پلورالیسم» دینی ابتدا در غرب توسط «جان هیگ» (1922میلادی) مطرح گردید. او برای حل مشکل تعارض حقیقت های گوناگون، به این نظریه معتقد شد که؛  دین حق یکی بیش نیست و تعدد ادیان و شرایع، معلول برداشت ها و فهم های گوناگون انبیا و پیامبران الهی از یک حقیقت غایی و مرموز الوهی است.[1] بر این اساس، حقیقت ایمان می تواند از تنوع تعبیرات مشروع برخوردار باشد.

او تفاوت­ها را در «تجربه» واقعیت الهی، تجربه های اساسی، نظریات فلسفی- کلامی در باب آن واقعیت یا در باب نتایج تجربه دینی دانست.[2] پس از «هیگ» متفکران و فیلسوفان در این باب بحثهای زیادی نموده اند که تا امروز هم ادامه دارد.

این نوشتار ابتدا به تفاسیر مختلف از «پلورالیسم» اشاره کرده، سپس به دو مبنا از مبانی پلورالیسم (که به عنوان دلیلی براثبات پلورالیسم هم بکار می برند) اشاره شده و بر اساس نظریه ­ی آیت الله محسنی، «آكادمي سين علوم افغانستان ورئيس شورای علمای شیعه آن كشور» تحلیل خواهد شد.

  

مفهوم شناسی «پلورالیسم»:

به طور عمده تا کنون دو تفسیر عمده از« پلورالیسم» شده است:

1- اینکه راههای زیادی برای رسیدن به حقیقت وجود دارد. بنابراین انسان در هر زمانی میتواند هر دینی را که بخواهد بپذیرد.

طبق این تفسیر که سرّ تعدد و تکثر ادیان و مذاهب بدین جهت است که حقیقت در حقیقت غرقه شده است. تراکم حقایق وحیرانی درمقام گزینش ، به این دلیل است که تنوع های اصیل وحقیقت های اجتناب ناپذیر وجود دارند. بنابراین به جای آن که جهان را واجد یک خط راست و صدها خط کج و شکسته ببینیم، باید آن را مجموعه ای از خطوط راست دانست که تقاطع ها و توازی و تطابق هایی باهم پیدا می کنند. به عبارتی دیگر همه ادیان و فرقه ها، حقیقت های خلل ناپذیرند.

شاهد این ادعا این است که قرآن پیامبر را بر صراطی مستقیم (صراطٍ مستقیم)، یعنی؛ یکی از راه های راست می داند، نه اینکه به یک راه راست (الصراط المستقیم) بداند. ازتعبيري كه درآیه شریفه به كاررفته است استفاده می شود که راه های راست زیادی وجود دارد و پیامبر بر یکی از آن راه های راست می باشد.[3]

 

نقد:

در نقد این تفسیر باید گفت اولا ؛ حق دانستن همه ادیان مختلف، با توجه به اختلافاتی که دارند، منجر به تناقض می شود، مگر اینکه از هر دین مقداری را لغو و حذف کند که در این صورت دین جدید به وجود خواهد آمد، به عنوان مثال به شرح زیر نگاه کنید:

یهودیت معتقداست كه عیسی و محمد (ص) پیامبران الهی نیستند. تعلیمات آن دو آسمانی نیست. قرآن و انجیل کلام الله نیست. بعد از موسی پیامبری نیامده و نمی آید.  تورات کنونی کتاب الله است و ده ها دعوای دیگر.

نصرانیت ادعادارد كه محمد (ص) پیامبر نیست. اسلام باطل است. قرآن کلام خدا نیست. دین موسی نسخ شده. انجیل کلام الله است. عیسی بعد از موسی مبعوث شده و ده ها ادعای دیگر.

اسلام براين باوراست كه دین عیسی و موسی نسخ شده، تورات و انجیل فعلی، بی اعتباراست و مورد دست برد قرار گرفته. تورات و انجیل اصلی نسخ شده.  محمد (ص) پس از عیسی به عنوان خاتم النبیین مبعوث شده. قرآن کلام «الله» است و تنها باید به اسلام عمل شود و منکر دین اسلام، کافر است و ده­ها ادعای دیگر.

آیا با مبهم گویی و لفاظی، می شود این تناقضات را نادیده گرفت و همه را حق دانست؟! اولا؛ اگر واقعا بخواهیم بین این تضادها و تناقض ها جمع کنیم، باید دین چهارمی اختراع کنیم که جای سه دین را بگیرد، که اين خود به خود مبطل تکثرگرایی می شود.[4]

ثانیا؛ آیه شریفه دلالتی بر ادعای فوق ندارد؛ زیرا از تمام آیاتی که درباره صراط مستقیم آمده، فهمیده می شود که فقط یک صراط مستقیم وجود دارد. صراط در هیچ جای قرآن با صیغه جمع نیامده است. در سوره فاتحه از یک صراط سخن گفته شده است (اهدنا الصراط المستقیم). ثالثا؛ اگر وجود تنوع های اصیل و حقیقت های خلل ناپذیر با آن آیه قرآن ثابت شود، باید گفت خدا هم در حصه ای از همین تنوع های اصیل قرار دارد و می شود خدایان مشرکان را در مقابل خدای یکتا حق دانست؛ زیرا قرآن می فرماید «ان ربی علی صراط مستقیم» بنابراین پیامبر و ابوجهل دو نماینده، دو تنوع اصیل و دو حقیقت خلل ناپذیرند که بیهوده با هم به نزاع پرداخته بودند!!

ممکن است این گونه اشکال شود که اگر صراط مستقیم یکی بیش نیست و بقیه همه باطل اند، چرا ادیان باطل متروک نشده اند؟ آیا نه این است که انسان ها از باطل گرایی متنفرند؟

باید گفت، تنفر انسان ها از باطل گرایی به معنای حق بودن همه ادیان نیست. زیرا اولا؛ میلیون ها انسان رغم تمایل به حقیقت و تنفر از باطل گرایی، اعتقاداتی در امور تکوینی و شبه آن داشته و دارند که توهم و تخیلی بیش نبوده و نیست. مثلا طبق نظریه قدیم، زمین ساکن و بی تحرک بود، ولی نظریه جدید گفته است زمین متحرک است.

ثانیا؛ پیروان ادیان و مذاهب همه در تشخیص حقیقت به خطا نرفته اند، بلکه اکثریت مردم مقلدند که شرایط محیط، آنان را به سوی خواص سوق می دهد.[5]

این مسئله را نیز باید یادآور شد که کثرت فرقه ها، برخوردآرا وافکار، همه وهمه مربوط به کثرت گرایی در مقام اثبات است یعنی تعدد وتکثر فرق وادیان ازلحاظ تصورو تصدیق ذهنی واز لحاظ نظری امری واضح وروشن است، اما این ربطی به کثرت گرایی در مقام ثبوت و واقعیت ندارد.

واقعیت در همه عقاید و آرای دینی و علمی، یکی است و قابل تکثر نیست و بقیه نقیض آن خواهند بود. جنگ آرا و برخورد افکار درجهان بینی الهی دارای حکمت است، زیرا؛ همین جنگ آرا و برخورد افکار (و تعدد و تکثر ادیان) است که موجب روشن تر شدن حق و رسوا شدن باطل می گردد، حتی اگر این جنگ، جنگ زرگری و جنگ خرفروشان باشد که مولوی به جنگ موسی و فرعون چنین نسبتی داده است. [6]

2ـ طبق تفسیر دوم از« پلورالیسم»، دین حق یکی است و تنوع و تکثر ادیان مربوط به برداشت های متفاوت پیامبران از یک حقیقت است، به تعبیر جان هیک «ادیان بزرگ جهان تشکیل دهنده برداشت های متفاوت از یک حقیقت غایی و مرموز الوهی اند»[7]. در خلال بحث های بعدی، به نقد و بررسی این تفسیر از« پلورالیسم» نیز اشاره خواهیم کرد.

 

 

مبنای اول: تنوع و تکثر فهم ها از متون دینی :

 

گفته شده است که قرائت های مختلف ازقدیم میان علمای دینی و مذهبی رایج بوده و رسمیت آن پذیرفته شده است. بنابراین؛ نباید بر قرائت های روشنفکران از دین، اعتراض صورت گیرد.

طبق این نظریه فهم ما از متون دینی بالضرورة متنوع و متکثراست واین تنوع وتکثر قابل تحویل به فهم واحد نیست و نه تنها متنوع و متکثر است که سیال هم هست. دلیلش این است که دین« صامت» (ساکت) است واین ما هستیم که با ذهنیت های مختلف و علوم خارج از شریعت آن را به نطق می آوریم. ما در فهم متون دینی از پیش فرض ها وپرسش ها و انتظارات خارجی که خود متغیروسیال اند استفاده می کنیم. بتبع متغیروسیال بودن این پرسش ها و پیش فرض ها، تفسیرهایی که در پرتو آن پیش فرض ها و پرسش ها انجام می شوند، نیز متنوع و تحول پذیرند. بنابراین هم فهم ما از متون دینی متنوع و متکثراست وهم معنا و مفهوم متن.[8]

 

تحليل ونقد:

برای نقد و بررسی این مبنا، ابتدا باید متون دینی را که شامل کتاب و سنت است، به گونه های گوناگون دسته بندی کرد تا ببینیم هر دسته چه حکمی دارد. به عنوان مثال از یک نظر می توان آنها را به دسته های زیر تقسیم کرد:

1.     متونی که از نظر وضع لفظ صراحت دارند و لغت عربی احتمال خلاف آن را نمی پذیرد.

2.     متون ظاهری که احتمال مرجوح را نفی نمی تواند.

3.     متون متشا بهي که مقصود حقیقی از آنها ـ حداقل بدون قراین بیرونی ـ استفاده نمی شود؛ مانند عرش، کرسی و امثال آنها.

4.     متونی که به وسیله پذیرش و اعتقاد مسلمانان ازصدرنبوت تا به امروز قطعی گردیده، چه از قسم اول که اندک است و چه از قسم دوم.

5.     متونی که به درجه فعلیت نرسیده ولی افکار عمومی امت آن را پذیرفته و مسلم دانسته است.

6.     متونی که به وسیله عمل روزانه مسلمانان به طور قطعی ثابت گردیده است، مانند پاره ای ازعبادات ومعاملات ومانند اصلی که اسلام می گوید خدا واحد است و شریک ندارد.

باید گفت اولا؛ تنوع و تکثر فهم  درمتون قطعی و مسلم و ضروری هیچ دین و مسلکی راه ندارد. ادعای متن دینی ثابت با تنوع وتکثرفهم ازمتون دینی، امری صحیح و پذیرفتنی است. اما محدوده این فرضیه به مسائل اختلافی وغیرمسلم وغیرقطعی دین محدود می شود، البته حوزه تنوع و تکثر فهم محدود به متون دینی نیست بلکه در سایر متون نیز جریان دارد.

به عبارت دیگر تنوع و تکثر فهم ها از متون دینی و اختلاف فکری مشروع بین پیروان یک دین، مشروط به چند شرط است:

1.     اینکه اصل دین انکار نشود وگرنه اختلاف بیرون دینی می شود نه درون دینی.

2.     اینکه ضروریات آن دین یا مذهب مورد انکار قرار نگیرد که محذور سابق اعاده می گردد.

3.     انکار یا مناقشه، مخالف دلایل قاطع موجود نباشد وگرنه اختلاف مشروع نبوده وموجب ارتداد شخص می شود.

4.     اختلاف مستند به دلایل درونی آن دین یا مذهب باشد، وگرنه اختلاف او فاقد مشروعیت می گردد.

5.     مخالف در رشته مورد نظر، مانند فقه یا عقاید و معارف به حد «اجتهاد» مصطلح برسد.

ثانیا ؛ تنوع و تکثرفهم به هیچ وجه موجب تعدد متن ومحتوا نخواهد شد، متن خواه دینی خواه غیردینی یا حتی ضد دینی، یک معنا و مقصود محدود و مشخصی دارد که امکان تعدد در آن راه ندارد. ولی می شود دارای چندین نظریه مختلف فنی وعلمی وپیچیده باشد. بنابراین ما به اقرار با این که فهم ها متنوع و متکثراست، معتقدیم که متن یکی است وهرنظریه ای که مطابق آن باشد صحیح و بقیه نظریات باطل است.[9]

قرآن، ناطق، گویا وجهت دهنده است ومحقق متدین راملزم می کند که ذره ای ازبیانات صریح وظاهر قرآن، تجاوزنکند وتنها یک جهت یاب باشد.

بنابراین، این ادعا که دین« صامت» است واین ماییم که با ذهنیت های مختلف وعلوم خارج از شریعت آن رابه نطق می آوریم، ادعای نادرستی است. نادرستی این ادعا را با مثالی روشن میسازیم:

فرض کنید دو نفر برسرمالکیت زمینی باهم نزاع دارند، یکی از آن دو نفر سند مالکیت زمین را دارد وآن رابه دادگاه میبرد وبه سند مذکوربرای اثبات مالکیت خوداستدلال می کند که زمین مال من است. در اینجا اگر قاضی دادگاه به او بگوید: متن سند« صامت» است واستدلال شمابراثبات ملکیت زمین به سند مذکور، مربوط به پیش داوری خودتان است وگرنه میشود برای اثبات ادعای طرف مقابل، قرائت دیگری داشت، آیا شما چنین قضاوتی را می پذیرید؟ مسلما نخواهید پذیرفت، زیرا متن سند ثابت می کند که زمین ملک شماست.

ادعای متن دینی ثابت باتغیروسیال بودن بیرون دین، کلیت ندارد، همانگونه که فرض این که علم وفلسفه ودست آوردهای آدمی درحال تزاید، تراکم تغییر وتحولند، نیز کلیت ندارد. و باید با قید اکثرا وغالبا ذکر گردد؛ زیرا ما در ریاضیات، فلسفه وعلوم دیگر، اصول ثابتی داریم، که ثبات ودوام آنها به مراتب بیشتراز ثبات و دوام اصول اعتباری (نه اصول حقیقی) دینی می باشد، و اگر ازاین اصول ثابت، موضوع دینی را اثبات کنیم، ثابت خواهد ماند.[10]

 

مبنای دوم: تعدد و تکثر تفسیر« تجربه های دینی»:

«تجربه دینی» که عبارتست از«مواجهه با امرمطلق ومتعالی» دارای انواع گوناگون وصورتهای متعدد می باشد. مواجهه گاه به صورت رؤیا، گاه شنیدن بویی و بانگی، گاه دیدن رویی و رنگی، گاه احساس اتصال به عظمت بی کرانه ای و ... می باشد.

از دیدگاه این ادعا، خداوند به همه پیامبران یک جور وحی کرده است و این انبیای الهی بوده اند که به حسب« تجربیات» شخصی خود آن را تفسیر کرده اند.[11]

 

 تحلیل ونقد:

آنچه به نام تنوع و تعدد تفسیر« تجربه های دینی» و صورت های گوناگون آن بیان شده است در دو مورد قابل بحث و بررسی است:

1. این که وقوع صورت های گوناگون مذکور برای پیروان انبیا باشد، مدخلیت صورت های مذکور در این مرحله جنبه فردی دارد و چنانچه برای مکلف اطمینان آور باشد، یعنی حقانیت دین یا معرفت معقولی برای او ثابت شود، می تواند به اطمینان خود عمل كند و برئ الذمه باشد، چه اطمینانش مخالف واقع باشد و چه موافق واقع.

2. اینکه مراد از تعدد« تجربه دینی» و مواجهه با امر مطلق و متعالی، ایمان انبیا به خدا و به وحی او و به فرشته پیام آور و تمییز وحی و وحی آور از القاأت شیاطین باشد؛ موضوع بحث به ادیان آسمانی مربوط می شود. در این صورت است که سؤالات متعددی جای پاسخ خواهد داشت:

1ـ2) آیا اعتقاد انبیا به خدا و رسالت خود به خاطر مواجهه با امر مطلق و صورت های گوناگون است؟ (آیا این صورت های گوناگون جنبه شخصی دارد و آیا رسالت تفسیر شخصی پیامبران است یا مبانی عقلی دارد؟)

2ـ2) آیا قرآن تعبیری از تجربه های پیامبر اسلام است و بر اساس متفاوت بودن شخصیت انبیا، هر نبی بهره و حظّی متفاوت یافته و همان حظ خاص را با امت های خود در میان  نهاده است؟ یعنی آیا خدا بر هر کسی به گونه ای تجلی کرده و هر کس تجلی حق را به گونه ای تفسیر کرده است؟

3ـ2) آیا می توان گفت چون خداوند پیامبران مختلفی با تفسیر های مختلف آنان فرستاده، پس بذر «پلورالیسم» را خود خداوند در جهان گذاشت؟[12]

باید گفت رسالت پیامبران محصول برداشت های شخصی، صورت های ذهنی، خیالی و تصورات واهی نیست، بلکه ارتباط آنان با خداوند و دریافت وحی یقینی و قطعی می باشد.

«علم غیب» و قدرت فوق العاده و به طور کلی «معجزاتی» که از انبیا سر می زند، مهم ترین دلیل بر حقانیت نبوت و رسالت شان می باشد. بنابراین رسالت انبیا دارای مبانی روشن عقلی (یعنی معجزات) است.

با این بیان، روشن می شود که قرآن تجربه پیامبر نیست. اگر قرآن را تجربه پیامبر و برداشت و سلیقه خاص او بدانیم، به انکار و تکذیب قرآن و خود پیامبر منجر می شود.

این ادعا که ، بهره ها از

پیامبران متفاوت بوده، چون شخصیت آنان متفاوت بوده است، دور از واقعیت است؛ زیرا بهره هایی که به عقاید و جهان طبیعت و یا مجردات مربوط بوده است، در مورد همه انبیا یکسان بوده و قابل تفسیر و تفاوت نیستند. بهره هایی که مربوط به احکام عبادی و اخلاق اجتماعی می باشند، تا حدودی متفاوت بوده اند، ولی تفاوت آنها ربطی به تفاوت پیامبران نداشته، بلکه ناشی از مصالح و مفاسدی است که با اخلاق و طبیعت عموم انسان های آن زمان بستگی داشته است.[13]

هیچگاه خداوند، در یک زمان بر یک قوم، چند دین متفاوت و متکثر نفرستاده است و به همین دلیل انتساب تأیید پلورالیسم به واسطه خداوند، اشتباه است. اگرچه خداوند ادیان زیادی در زمان های متفاوتی فرستاد و این باعث اختلاف انسان ها و تعدد ادیان گردید، ولی این به معنای تأیید« پلورالیسم» از ناحیه خداوند نیست؛ زیرا خداوند با فرستادن هر دین جدید، دین قبلی را« نسخ» نموده است.

این ادعا که تجربه « تفسیر» نشده نداریم، همانگونه که دین تفسیر نشده نداریم، اشتباه است، زیرا اولا؛ ما تمام ادیان را بررسی نکرده ایم و شاید هم نتوانیم بررسی کنیم، تا بتوانیم بگوییم دین تفسیر نشده نداریم. بنابراین باید دین خاصی را بررسی کنیم و ببینیم آیاد تفسیر شده یا نه.

ثانیا؛ باید دید مراد از دین چیست؟ آیا مراد از دین اعتقاد داشتن به اموری است که، پذیرش و اعتقاد به آنها ابتدا واجب است یا اینکه مراد تمام آنچه از جانب خداوند و پیشوایان دینی وارد شده می باشد؟

آنچه با اعتقاد به آن یک انسان، مؤمن و مسلمان گفته می شود امور ذیل است:

1. «الله» خالق زمین و آسمان ها و همه موجودات است.

2. «الله» واحد، عالم، قادر و زنده است.

3. «محمد بن عبدالله (ص)» فرستاده خداست، آنچه او آورده است همه راست و صحیح و کلام خداست.

4. در قیامت دوباره زنده می شویم، کافران به دوزخ و مؤمنان صالح به بهشت خواهند رفت.

چنانچه مراد از «دین»، دین اسلام باشد و دین اسلام منحصر به امور فوق باشد، می توان گفت دین نیاز به « تفسیر» نداشته و ندارد و حتی بدون تفسیر شخصی پیامبر اسلام تا امروز باقی است و هیچ گونه تکثری در آن راه نیافته و نخواهد یافت. به عبارت دیگر؛ بسیاری از اصول مهمه دین یا احتیاج به تفسیر ندارد، مانند اینکه خداوند واحد و قادر و ... است. یا بر تفسیر قاطعی استوارند، که در این صورت تقسیم آن به تفسیرهای صحیح و سقیم درست نیست.

عدم تفسیر دین به این معنا است که کسی که مسلمان شده بدون فهم تفسیری این مسائل، به دین دست یافته و مسلمان و مؤمن گفته می شود.

بر فرض که در هر مسئله ای دو یا چندین تفسیر وجود داشته باشد، دلیل برحقانیت همه نمی شود بلکه یکی صحیح است و بقیه باطل و خلاف واقع.[14]

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ:

1-الیاده،میرچا،دین پ   مترجم، بهإ الدین خرمشاهی.

2-هیک،جان هاروود،مترجم،بهزاد سالکی،چاپ سوم،تهران،انتشارات بین المللی الهدی،1381ه ش.

 

3-آیت الله محسنی،صراطهای مستقیم از دیدگاه آیت الله محسنی،مجله فجر امید،ش53-54،س1379.

4-همان،ش55، 1379.

 5-همان،ش56-57، 1379.

6-همان،ش58، 1380.

7-همان،ش59، 1380.

 



[1] . میرچا الیاده، دین پژوهی، مترجم: بهاء الدین خرم شاهی، ص 301.

[2] . جان هیک؛ فلسفه دین، مترجم: بهزاد سالکی، چاپ سوم، تهران، انتشارات بین المللی الهدی، 1381 هـ.ش، ص 280.

[3] . آیت الله محسنی، «صراط های مستقیم از دیدگاه آیت الله محسنی»، مجله فجر امید، شماره 58، سال 1380، ص 26.

[4] . آیت الله محسنی، «صراط های مستقیم از دیدگاه آیت الله محسنی»، فجر امید، ش 59س 1380، ص 28.

[5] . آیت الله محسنی، «صراط های مستقیم از دیدگاه آیت الله محسنی»، ش58، س1380ص27.

[6] همان،ش53-54س 1379،ص24،وش56-57،س1379،ص26.

[7] پیشین،میرچاالیاده،ص301.

[8] آیت الله محسنی،پیسین،ش53-54،س1379،ص23.

[9] همان،ص24.

[10] همان،ص25.

[11] آیت الله محسنی،پیشین،ش55،س1379،ص28.

[12] همان، ص29.

[13] همان،ص31.

[14] همان،ص31.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:54  توسط رازسبز  | 

تبلیغ رازكجاشروع كنيم؟

تبلیغ رازكجاشروع كنيم؟

محمدسالم فهيمي

 

روزگاري كه درآن بسرمي بريم، روزگاري پررمزورازي است. روزگاري كه ازشاخصه هاي مهم آن ارتباطات به شمارمي رود. پيام تكنولوژي وصنعت باسرعت سرسام آوري ازرسانه هاي بزرگ وكوچك پخش ونشرمي شود.  ابزارهاي مدرن تبليغاتي درخدمت انديشه هاي گوناگون قرارگرفته اند، انديشه مفيد وغيرمفيد. تاباصدها ساعت برنامه هاي فكري ورواني، افكاروانديشه جامعه رامسحورخودنمايند وقدرت ابتكاروتفكرناب را ازغالب مردم سلب كنند.

 اگردرزمان گذشته ازگوساله سامري وتسويلات شيطاني به عنوان چالش جدي برسرراه حركت ودعوت توحيدي سخن به سرزبان ها بود، امروزه تسويلات شيطاني وانديشه هاي سحرآميز سامري درقالب بزرگترين رسانه هاي تصويري وانديشه اي، هم چون هاليود بروز وظهورنموده است .

مگرنه اين است كه هاليود ورسانه هاي ازاين دست آشكارابه تحريف حقايق دست مي زنند وباترويج سكس وخشونت مسير انساني جامعه را به انحراف مي كشند. آياجزاين نيست كه بگوييم گستره انحراف وابتذال دراين رسانه ها خيلي بيشترازآن چيزي است كه گوساله سامري وناقه جمل به همراه داشت؟

امافراموش نشود كه درگذشته پيامبري توان مند وصبوري چون موسي (ع) توانست بااقدام به موقع، گوساله افسانه اي راكه مظهراراده شيطاني بود، ازميان بردارد ونيزديدگان تيزبين وشمشيربرنده علي عليه السلام توانست نماد جعلي وبه اصطلاح مقدس جنگ خونين جمل را بعدازتلفات وضايعات سنگين مالي وانساني پَي نمايد. ولي به هيچ وجه گوساله اي كه درزمان حضرت موسي (ع) به آتش كشيده شد وناقه اي كه درجنگ خونين جمل پي شد، تنها وآخرين گوساله وناقه سحرآميز تاريخ نبود؛ بلكه تفكروانديشه گوساله سازوجمل پرور، همواره دربرابر انديشه توحيدي وهدايت گروجود داشته  ودرصدد است تا بااستفاده ازغفلت وجهل مردم ، مانع جديدي برسرراه هدايت وسعادت بشرايجادنمايد. مانعي ازماهيت سحروافسون وازجنس سامري وجمل، اما جمل وسامري مدرن.

« اين تماشاخانه سحرسامري است       علم بي روح القدس افسون گري است»

آنچه گفته شد مارا به اين نتيجه رهنمون مي سازد كه؛ تفكرتوحيدي وشيطاني درطول تاريخ بشريت همواره دربرابرهم بوده اند وپيروان آن هميشه درنبرد وپيكاربايكديگر.

عرصه ي تبليغ ديني كه فراروي مبلغان راستين قراردارد، يكي ازبارز ترين ومهمترين صحنه هاي رويارويي سپاه نورباعمال جهل وايادي غفلت است. موارد ذيل ازضروري ترين سلاح هاي راهيان نوردراين نبرد بي امان قلمداد مي شود .

اخلاص مبلغ

اخلاص بدان جهت ضروري است كه؛ نامردي هاوناملايمات فراوانند وزمينه هاي حق كشي وفخرفروشي بسيار. ممكن است عده اي بدون درنظرداشت رفعت فكري وتلاش هاي علمي مبلغ وبه خاطر دست يابي به منافع شخصي خود، زحمات مبلغان زحمت كش رانديده انگارند واحيانا سيرتحولات اجتماعي باهمدستي عده فرصت طلب موجب شود كه مردم آن گونه كه حق مبلغ راپاس دارند ورعايت كنند، نباشند وزماني بكلي ازراهنمائي سعادت بخش سرباززنند وازاين رهگذرمبلغ دل سوزي رامورد بي مهري قراردهند. در چنين وضعي است كه اخلاص مبلغ مي تواند سخت كارگر افتد واورا به چهره متين ، استواروپايدار مبدل سازد، تاطوفان هاي بي مهري ونامهرباني نتوانند دراراده او كوچكترين خللي وارد سازند.

درواقع كسي كه بااخلاص حركت كرده است ازهمان اول توقعات وانتظارات خود را سربريده وطرف حسابي جز خداوند نداشته است وخداهم به همه نيازهاي دروني وبي روني وكاركرد انديشه ورفتاراو آگاهي دارد . وبا اين وجود دليلي برنگراني ها واضطراب ازناحيه ي پيش آمدهاي ناگوارفردي واجتماعي وجودندارد. لذا اودرتعقيب اهداف سعادت بخش خود استوار وبه نقش آفريني دراجتماع انساني فعال است .

آگاهي ديني

آگاهي ديني ركن مهم واساسي درامرتبليغ به شمارمي رود؛ مبلغي كه ازمحتواي ديني تهي باشد، نمي تواندخوراك فكري وديني مناسبي براي جامعه فراهم كند وباچشمه سارزلال معرفت ، تشنگان حقيقت رامدد نمايد. درنتيجه سخنان او ازاقبال واستقبال خوبي برخوردارنخواهدبود وممكن است دراندك زماني چراغ فعاليت وتلاش اوبه خاموشي گرايد. گذشته ازاين، انسان ناآشنا به مباني ديني ، چون برداشت همه جانبه ازدين وآموزه هاي معرفتي آن ندارد، درترويج آموزه هاي ديني دچارانحراف مي گردد وبعيداست كه تبليغات اوبراي اسلام مضر نباشد. ازطرفي مقاومت وپايداري اودربرابرتهاجم فرهنگي وشبهه افكني هاي مغرضين، اولا؛ منجربه شكست خواهدبود. وثانيا؛ احتمال تأثيرپذيري اوازجريانات انحرافي فكري بسيارزياداست. بخصوص افكاري كه درقالب هاي جذاب وسحرآميزارائه مي شود وسستي محتواي آن درلابلاي جملات موزون وشعروار، تركيب هاي بديع وزيبا، به سادگي قابل تشخيص نيست. مانندگفته هاي سروش كه امروزه عده اي مسحورظواهر الفاظ وبيانات موزون اوست، نه درپي استخراج مبنايي براي انديشه او. اين جاست كه ضرورت آگاهي وبصيرت ديني اجتناب ناپذير به نظرمي رسد. وبراي ثبات قدم وقامت مبلغ تأثيرمستقيم وقطعي دارد، چه اين كه ثبات انديشه منجر به ثبات قدم وقلم خواهدشد.

امامهمترازاهميت اين دو عنصربه صورت جداگانه ، تركيب اين دوبا يكديگراند؛ تركيب آگاهي ديني واخلاص ، آگاهي انسان راتبديل به علم نافع مي نمايد، كه درروايات اسلامي به تحصيل وكسب چنين آگاهي تأكيدشده است. تركيب اين دوعنصرمهم مي تواند آگاهي فردرا دربعد ديني كاربردي واثربخش نمايد وآن راازحالت آگاهي صرف بيرون بياورد. درحقيقت برخورداري آگاهي ديني ازاخلاص، موجب مي شود كه طراوت انديشه همواره وهركجا باقي بماند.

اعتماد به نفس

عنصراعتماد به نفس درهراقدامي مفيد وپرثمرنقش اساسي دارد. درزمينه تبليغ ديني نيزهمچنان پراهميت است. چه اين كه اگرمبلغي توان وجايگاه والاي انساني واستعداد خدا دادي خود را باورنداشته وانسانيت اوبرايش مهم نباشد، عملا كارمؤثري نمي تواند انجام دهد. براي اين كه ازوظايف اساسي اودراجتماع اين است كه تحولي شايسته اي ايجاد نمايد ومردم رابه شخصيت واقعي وجايگاه رفيع انساني شان متوجه سازد، تابه آساني درهربازاري شخصيت باارزش خودرا معامله ننمايند وازفرصت هاي عمرشان كمال استفاده را ببرند. مسلم است كه اقدام وحركت اودرصورتي تأثير دل خواه راخواهد گذاشت كه خود قبل ازاين كه دست به تبليغ بزند، ارزش انساني خودرادريافته وازثبات شخصيتي برخوردارباشد. اما بي گمان پي بردن به ارزش انساني، كه زمينه اعتماد به نفس را مي سازد، ازطريق آموزه هاي وحي سهل الوصول تر وبلكه به صورت عيني وروشن قابل دريافت مي باشد. زيرا؛ درآينه قرآن وروايات اسلامي جايگاه انسان به بالاترين حد ممكن آن به تصويركشيده شده است. مقام خليفة اللهي براي انسان، مقام ارجمندي است كه درهيچ مكتبي به جزاسلام ازآن يادنشده است . « إذقال ربك للملائكة إني جاعل في الأرض خليفة» (1) . ونيز « فإذاسويته ونفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين» (2).

 

 

مشكلات وموانع

دراين كه تبليغ دراصل عمل ضروري وشايسته اي است شك وابهامي وجود ندارد. اما اين كه اين حركت مهم وبرجسته ديني ازكجا شروع شود ، داستاني درخورخوددارد. به راستي براي هرمبلغي، قبل ازاين كه ازتجربه تبليغي برخوردار باشد، جاي اين پرسش وجود دارد كه كارش را ازكجا شروع كند؛ ازمنبروخطابه؟ يا ازكتاب ومقاله؟ ياازهردو به صورت تلفيقي؟ ويا ازروش هاي ديگر چون روش چهره به چهره؟ ويادرقالب فعاليت هاي عام المنفعه اجتماعي؟ آياصريح سخن بگويد يادرلفافه وكنايه وطنزآميز؟ گذشته ازاين پرسش ها، باچه امكانات مالي واقتصادي اين حركت راآغاز نمايد؛ بادست خالي واحساس وابرازنياز؟ يابامناعت طبع وگم نامي؟ يا باهزينه هاي مالي واقتصادي قابل اعتنا ؟!

طبيعي است كه هيچ مبلغي نمي تواند اين پرسش ها راازخود نداشته باشد. بخصوص كه شبكه هاي بزرگ ونظام مند تبليغاتي بيگانه ازپيش رفته ترين روش ها وامكانات برخوردارند. تجربه هاي ديرين تبليغاتي وانديشه هاي تخصصي رادراين زمينه دراختياردارند. البته زماني اتفاق مي افتد كه تعدد وتنوع اين گونه پرسش ها ازيك سووبرخوردارنبودن مبلغ ازحداقل امكانات فرهنگي وتبليغي ازسوي ديگر، اورا ازراهي كه برگزيده است منصرف مي سازد. اميدوانگيزه اورا به نابودي مي كشاند. درمقابل بعضي ديگركه ازسراتفاق قيافه مبلغ به خودگرفته وازخوش شانسي دستش به يال اسب پادشاه مي رسد، به آساني وبدون هيچ تكلفي به گنجينه هاي دلاروپول هاي باارزشي ديگر نقبي مي زنند. بدون اين كه قطره بودن راتجربه كنند دريابودن راادعادارند. اين گونه افراد هيچ گونه مشكلي درمسيرتبليغ ادعائي خودندارند، جزاين كه گه گاهي پروژه سازي هاي كاذب اعصاب شان رابهم مي ريزد. وتهيه ليست طويلي ازايتام، مستمندان، فقرا وبيوه زنان، كه خيل عظيم شان وجودذهني وفرضي دارند نه وجودعيني وحقيقي وتحصيل وجوه ومقرري هاي ماهيانه وساليانه ، شغلي است براي اين عزيزان وعادتي است مستمر ؟!

اگربگوئي: بزرگواران! ازكجايافته ايد اين همه مواهب وعطايا؟ مي گويند « خدادادگان راخداداده اند » آري، چه چيز مي شود گفت دربرابراين دليل منطقي ومتقن ، جز اين كه بگوييم: « عجب صبري خدا دارد » ! سخن دراين باب، كه باب الابوابي است، فراوان است. بگذاريم وبگذريم كه همه چيزدرآينه علم الهي محفوظ است.« والله بصير بما يعلمون » (3) . ونيز « ألم يعلم بأن الله يري » (4).

امادركنارتبعات ويرانگر اين حركت درجامعه ، نمي توان به آساني گذشت. جاي اين نگراني به صورت جدي وجود دارد كه بدنامي عده اي ازاين دست به بدنامي ملت غيورومقاوم شيعه درافغانستان وهرجاي ديگر منجرمي شودواعتماد خيرين محترم ومراجع عظام راازاين ملت سلب مي نمايد . بنابراين انتظار مجدانه ازدستگاه هاي ذي ربط، اين است كه درگزينش افراد دقتي لازم رامعمول دارند ، تا مبادا روزي رسد كه هزينه هاي هنگفت مالي ازدست رفته ولي نه ديواري از مسجدي بالا آمده ونه غناي فرهنگي ايجاد شده است ونه غباري ازچهره يتيمي به كنار رفته ونه تهاجم فرهنگي ازدشمن رفع وسد گرديده ويَنْكشِفْ كه همه چيز سرجاي اول خود وهمگي « درجا زده ايم » وآفتاب نيز به غروبگاه رسيده است. « ذلك هوالخسران المبين » (5)

انتخاب نقطه آغازين

امابعدازاين روي كردهاي تبليغي كه توضيح شان كمي طولاني شد، روي كرد ديگري نيزدركاراست وآن اين كه مي شودازدل تاريكي ها به روشنائي نگرست ودرعمق نااميدي ها به اميد باورداشت وتبليغ ، اين امرمقدس راازصفرشروع نمود . گرچه دست ازاندوخته هاي مالي تهي باشد، مي توان بادستمايه اعتقادي وعلمي ازوادي تصورات به صحنه عمل وواقعيت رسيد. اما قبل ازاين كه به صورت مشخص به نقطه آغازين تبليغ اشاره شود، بهتراست به ريشه ترديدها ودودلي هاي ابتداي كارپرداخته شود، تابه خوبي مشخص گرددكه اشكال كاركجاست. چراافرادي كه واقعا قصد وانگيزه براي تبليغ دارند، طراوت وشادابي واميد بخشي خودراازدست مي دهند وباكمال ناباوري به وادي عزلت وانزوا كشيده مي شوند؟

به نظرمي رسدمشكل اصلي درتعيين وانتخاب صورت مسأله است. مبلغ به لحاظ خصوصيات رواني وكشش هاي غريزي، كه درافراد ديگرنيزوجوددارد، دچارمشكل مي شود. اوچون تمايل شديد نسبت به ارضاء شخصيت دارد ، صورت مسأله رابزرگتر ازحدتوان وبلكه اشتباه انتخاب مي نمايد. اوفراموش مي كند كه خوددربسترتدريج به وجودآمده وكاري كه متناسب باوجوداوست بايد تدريجي باشد. به طورواضح مشكل اواين است كه درتبليغ تنها دوطرف راتصورنموده وغافل شده است كه طرف سومي نيزدركاراست. آن دوطرف كه درچوكات تصوراوآمده اند؛ يكي خودمبلغ است وديگري مردم. اوخود را هادي مي داند وديگران راسردرگم ونيازمند به هدايت وجامعه را به گونه جامعه جاهلي زمان پيامبر صلي الله عليه وآله  مي پندارد، كه ازسيرتاپيازش مشكل دارد وازمعيشت ناهارش خراب اندرخراب است. اما واقعاجوامع امروزي بخصوص جوامع اسلامي اين چنين اند؟ ياگرفتاري ها ونارسائي هاي آن ها دربخشي ازبخش هاي زندگي است، كه نيازمند به اصلاح وهدايت اند. اگرجوامع امروزي دراين حد ازتاريكي وجهالت باشند كه گفته شد، نيازجامعه بالاترازوجود وحضورمبلغان معمولي خواهدبود. اين همان چيزي است كه موجب ايجادمشكل شده است وصورت مسأله اي است، نه درخورمن وامثالم كه درخورمقام واقدام پيامبر صلي الله عليه وآله  واوصياي معصوم آن عليهم السلام مي باشد.

اما آن طرف سومي كه مبلغ به آن توجه نداشته است ويابه حدكافي به آن اهتمام نورزيده، نديده انگاشتن وضعيت روحي وفردي خوداوست. دقيقا صورت مسأله خوداو نيزهمين است، همچنان كه جامعه ازحالت ذكران ويادخدا به حالت غفلت مي رود وحقايق مانند معاد، قبر، حساب وكتاب دردادگاه الهي رافراموش مي كند، مبلغ نيزچنين است؛  فردي است ازافراد اجتماع، نه تافته جدابافته ويك سروگردن بالاترازديگران. لذامبلغ همچون اجتماع نيازبه تذكاروموعظه دارد. بلكه به تناسب مقام برجسته تبليغ ، نيازاوبه اين امرشديد تراست. اين درست همان همان نقطه آغازوشروع تبليغ است. مبلغ بايدكارش راازهمين قسمت شروع نمايد، يعني؛ تذكار وموعظه نفس خود. بايستي درگيري ونبرسپاه نوروجهل را دروجودخودش تجربه نمايد. قطعافرجام اين نبرد براي اومهم وسرنوشت سازاست. اودراين گيرودارخواهدآموخت كه به سراغ چه ابزاري بايدبرود وخواهدآموخت كه چه ابزاري تأثيرگزارتراست. عقل بانقل وباسلاح آميخته ازهردو، همراه بايادآوري نعمت هاي الهي ، توجه خاص به مبدأ ومعاد ، سيردرآفاق واَنفُس ، تفكروتدبردرعبادت ودعا وآموزه هاي وحياني. به هرحال پيروزي سپاه نوربرايادي جهل دروجودمبلغ زمينه سازموفقيت اودرامرمهم ومقدس تبليغ است. آن چنان كه پيروزي سپاه جهل مقدمه اي براي شكست خفت باراو دراين عرصه خواهدبود. پس بررسي وضعيت روحي وحالات مبلغ به عنوان فرد تأثير گزارمقصد اول است وبلكه كليدي است براي حل معماي پيش رو. حال اين مبلغ است كه باخود ازكجاشروع نمايد.  ‹ صلاح ممالكت خويش خسروان دانند › مقصوداين است كه اوخودهدايت شده وآگاه باشد، قبل ازآن كه پرچم هدايت گري مردم رادردست بگيرد. ازاين رهگذر ‹ هرچه براي خود مي پسندد براي ديگران نيزبپسندد › وبراين اساس هرچه براي هدايت وسعادت او تأثيرگزاربوده است، براي ديگران نيزتأثير گذارخواهدبود. به عنوان مثال فرازهاي ازدعاي ابوهمزه ثمالي : ‹ وآعنّي بالبكاءعلي نفسي فقدافنيتُ بالتسويف والآمال عمري وقدنزلتُ منزلة الآيسين من خيري. فمَنْ يكون اسوء حالا منّي أن أنانُقِلتُ علي مثْل حالي إلي قبري لم أَمَهّدْهُ لرَقْدَتي ولم افرُشْه بالعمل الصالح لضَجْعتي ›. (6)

شمارابه ياد مال باخته اي مي اندازد كه همه چيزوتمام دارائي خودرا ازسرسهلنگاري وغفلت ازدست داده ونشاط وشادابي جواني را نيزبه پاي هوس هاي شيطاني وآرزوهاي موهوم وخيالي قرباني نموده است. اكنون نه عمري است كه جبران مافات كند ونه تواني براي انجام اعمال شايسته. كمي كه فكرنمايي مي بيني كه اين حيرت زده اي تهي دست، كسي جزخودت نيست. زمين گيري كه درآستانه گوچ است وكاروان درحركت. آن وقت ازخودت مي پرسي :  باكدام اندوخته اي باكاروان همراه شوم؟ درحالي كه نه زاد وتوشه اي ونه هم راحله اي ونه هم زمينه تفقدي ازكاروانيان ، زيرا راه پرخطروطوفان هاي سنگين وسهمگين درپيش وهركس به فكرخويش است. اين جملات زيبا آن گونه كه براي توبيدارگراست ، براي ديگران نيزبيدارگرخواهدبود. پس مي تواني اين حقيقت بيدارگروغفلت زارا باتمام وجودبراي افراد مانندخود منتقل نمايي. پس ازآن كه باتمام وجود آن رايافته اي . اساسا اگربه چيزي نرسي چه چيزي براي گفتن داري؟ ودرغيراين صورت هرچه بگويي وهم وخيال است وهرچه برزبان براني افسونگري است، نه حقيقت وتبليغ باچنين وضعي دين ودل ازدست دادن است ، نه دين به دست آوردن. وامان ازآن لحظه كه ‹من آن باشم وتو ناظرم باشي›.

1ــ سوره بقره، آيه 30.

2ــ سوره حجر، آيه 29.

3ــ سوره بقره ، آيه 96.

4ــ سوره علق ، آيه 14.

5ــ سوره نساء ، آيه 119.

6ــ شيخ عباس قمي ، مفاتيح الجنان، دعاي ابوحمزه ثمالي.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:53  توسط رازسبز  | 

از یگانگی تا بیگانگی

از یگانگی تا بیگانگی

(نقد ونظری پیرامون پیوند های ایران و افغانستان)

 

سید اسحاق شجاعی

پیشگفتار

يگانگي ها

ü     فرهنگ

ü     تاريخ

ü     زبان

ü     دين

ü     نژاد

 

بيگانگي ها

ü      نقش استعمارگران

ü      نقش ايران

ü      نقش افغانستان

سخن آخر


به پیشگاه تو ای ملت خجسته! سلام                زملتی که شده صبح روشنش چون شام
سلام ملت همدرد و همدل و هم کیش               شر یک شادی و انباز محنت و آلام
دو شاخه ای که برآورده سرزیک گلشن            دو بازوی که بود متصل به یک اندام
دو تن و لیک به یک قبله روی دل کرده           دو صف و لیک به یک خانه بسته اند احرام (1)
* * * * *
ز آغاز تاریخ، ایران و افغان                سر خوان دانش چو اخوان نشسته
ز باغی، دو سرو روان قد کشیده           به شاخی، دو مرغ خوش الحان نشسته
دو شاگرد فطرت، دو استاد مشرق         دو همدرس، در یک دبستان نشسته (2)

 

هیچ دو کشور و دو ملتی را نمی توان در دنیا پیدا کرد که مانند دو ملت و دو کشور ایران و افغانستان مشترکات و پیوند های گسست ناپذیر داشته باشند. این وابستگی عمیق در زمینه های مختلفی در طول تاریخ شکل گرفته و چون حلقه های یک زنجیر به هم گره خورده و محکم شده است. هر دو دارای یک دین و اعتقاد، یک فرهنگ و زبان و صدها سال یک تاریخ و گذشته هستند. حوادث تاریخی یکسانی را از سر گذرانده اند. از حمله ی اسکندر مقدونی تا هجوم قوم چنگیز و تا تجاوزات و نیرنگ های روس ها و انگلیسی ها. «هر دو ملت شدت وحدت طبقاتی دوره ی ساسانی را حس کرده و ستمبارگی غزنویان، سلجوقیان و... را دیده، گلچینی از زنان هر دو ملت حرم سراهای سنجر و امثال او را پر کرده، هر دو ملت دیده که چگونه شکم زن سفید موی به دست مغولان ناپاک شکافته شده، هر دو ملت به سوگ حسنک وزیر مویه کرده و یا به دعوت عیارانی چون یعقوب لیث صفاری و ابو مسلم خراسانی لبیک گفته اند.(3) »

دو ملت ایران و افغانستان در تاریخ و تمدن چند هزار ساله ی خود یکی بوده اند. روی یک فرش نشسته اند، زیر یک سقف نفس کشیده اند ، هر دو از یک آبشخور سیراب شده اند و هر دو بر سر یک زمین عرق ریخته و در یک سنگر با دشمن جنگیده اند. تنها در دوره ی اسلامی بیش از یک هزار و صدو اندی سال یک روح و یک تن بوده اند. به همین دلیل نیز هر چه دارند مشترک است؛ از مفاخر فرهنگی و تمدنی تا آثار بر جای مانده از سده های دور و دراز. چه کسی می تواند فردوسی و مولانا و بو علی سینا و حافظ و سعدی را بین این دو ملت تقسیم کند؟ و یا کدام طرف می تواند ادعا کند که این سرمایه های معنوی تنها از آن اوست؟ چه زیباست بیان مرحوم خانلری که درباره ی نزاع های کودکانه ی برخی ها بر سر این مفاخر مشترک گفته بود: فرهنگ و تمدن ما مانند یک تابلو زیبای نقاشی است. از آن باید استفاده کرد و براي داشتن آن بالید. اما اگر بخواهیم کودکانه آن را بین خودمان تقسیم و از وسط نصف کنیم دیگر ارزشی نخواهد داشت.(4) امروزه نیز گرچه مردم ایران و افغانستان در دو واحد سیاسی جداگانه زندگی می کنند، در حقیقت ملت یگانه اند. این دو ملت میراث فرهنگی مشترکی دارند که یادگار چند هزار ساله ی نیاکان مشترک آنان است و هر دوی آن ها در دو سوی مرزهای سیاسی که به دست بیگانگان برای شان کشیده شده، در غنی کردن و پر بار کردن آن اهتمام می ورزند و از برکات و نتایج آن که همانا زنده نگهداشتن هویت ملی شان است بهره مند می شوند.(5)

برای یک ایرانی شهرهای هرات، غزنه، بلخ و کابل به اندازه ی شهرهای مشهد، اصفهان و شیراز آشناست و درباره ی آن ها آشنایی ذهنی دارد چنان که برای یک افغانستانی به اندازه ی شهرهای افغانستان، شهرهای مذکور آشنا و دوست داشتنی است. اگر در هرات فخر رازی و خواجه عبدالله انصاری پیرعرفان خفته در شیراز حافظ و سعدی برای هر افغانستانی جاذبه دارد. اگر در غزنه سنایی زیارت گاه خاص و عام است در همدان بو علی سینا و بابا طاهر جا و جلوه دارند...

اکنون سوال اساسی این است که با وجود این همه پیوند ها چرا گاهی طبل جدای ها به صدا درمی آید؟ چرا برخی ها اسب تجزیه، تقسیم و تفرقه در این میدان مشترک می تازند؟ چرا دستگاه های سیاسی دو ملت - برخلاف دوستی بین مردم دو کشور – با تأکید بر جدایی دو ملت، بر سوء تفاهم ها و نابرادری ها می افزایند و...

امروزه گسترش ارتباطات و اطلاعات، ملت های جهان را به سوی یگانگی در عرصه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی پیش می برد. اروپا با همه ی اختلافات زبانی و دینی سال های زیادی است که برای یکی شدن تلاش می کنند. این تلاش ها به بار نیز نشسته و اکنون بیش از بیست وهفت کشور اروپایی دارای قانون اساسی مشترک، پارلمان مشترک و پول مشترک و... هستند حتی برخی کشور های اسلامی مانند ترکیه و آذربایجان که اروپای نیستند، تلاش می کنند خود را در اتحادیه ی اروپا شامل نمایند. قاره ی بزرگ آفریقا به خود آمده و طی دو سه سال گذشته گام هایی را برای اتحاد همه ی آفریقا و برداشتن مرزها برداشته اند. کشورهای جنوب آسیا سال هاست در مسیر وحدت و یکی شدن گام برمی دارند و اقدامات مؤثری نیز انجام داده اند.

دیگران از جدایی، به سوی اتحاد پل می زنند و ما از یگانگی به سوی اختلاف و جدایی روان هستیم. دیگران اختلافات تاریخی و ریشه دارخود را فراموش کرده از رشته های باریک مشترک خود طنابی ساخته همگان بر آن آویخته اند اما کشورهای اسلامی ازآن میان ایران وافغانستان با چشم بستن بر مشترکات فراوان مشغول برجسته کردن نقطه های کوچک جدایی هستند. از آن میان دو ملت افغانستان و ایران که تا دیروز از هر نظر یکی بودند چرا امروز یکی نیستند؟ دیگران از تفرقه به وحدت رسیدند ما از وحدت به جدایی، چرا؟! چه عوامل و انگیزه هایی در کار است؟ چه باید کرد که سوء تفاهم ها و عوامل جدای از میان برخیزد و این دو ملت به وحدت گذشته ی خود باز گردد؟ این نوشته در راستای چنین هدفی به وجود آمده است. ابتدا پیوند های بین دو ملت را بر می شماریم و سپس عوامل تفرقه را به بررسی خواهیم گرفت.

یگانگی ها

1-     فرهنگ

 در تعریف عام خودفرهنگ شامل همه ی فعالیت های مادی و معنوی و همه ی دستاورد های یک جامعه می شود و فرا تر از تمدن است. اگر محققی فرهنگ، یعنی مجموعه ی باورها، سنت ها، صفات، رسم و رسومات دو ملت افغانستان و ایران را تدوین و بررسی کند، کمتر موردی پیدا خواهند کرد که با هم اختلاف داشته باشد. یا مردم یک کشور از رسوماتی که در کشور دیگری عمل می شود بی خبر باشنند. به عبارت دیگر اگر یک اروپایی یا آفریقایی از مرز غربی ایران وارد شود و بدون این که مرزهای بین ایران وافغانستان را بداند تا مرز شرقی افغانستان سیر و سیاحت کند، مسلماً از نظر فرهنگی این دو کشور را تشخیص داده نخواهد توانست. مثلاً رسوماتی که معمولا درشهرهای تهران مردم بدان ها پایبندند تقریباً همان رسوماتی است که مردم کابل به آن ها عمل می کنند.

باورهایی که مردم هرات و بلخ در مرگ عزیزان شان دارند، مردم شیراز و مشهد نیز دارند.اقوام و همسایه های او جمع می شوند. پس از نثار اشک ها و گل ها برای مرده، او را با عزت و احترام در قبر می گذراند. در مسجد برایش فاتحه می گیرند. مراسم سوم، هفتم، چهلم و سالگرد، خیرات و نذورات همه در این شهرها یکسان است. اگر اختلافی وجود دارد همان اندازه است که بین شیراز و مشهد یا بین هرات و مزار شریف وجود دارد.
عید باستانی نوروز در هر دو کشور به گرمی جشن گرفته می شود، مردم لباس های نو می پوشند، به دید و بازدید یکدیگر می روند. میوه می خورند و تنقلات مصرف می کنند و آن را بزرگترین عید و جشن باستانی و آبایی خود می دانند. عید قربان و عید فطر در هر دو کشور گرامی داشته می شود و مراسم تبریک و دید و بازدید و مهمانی خوری و... ماه رمضان در هر دو کشور مانند هم برگزار می شود؛ با همه ی رسم و رسومات شبیه هم در شهرهای و مناطق مختلف، از سحرخیزی و شب نشینی ها تا مراسم افطاری دادن، ختم قرآن، دعا و زیارت و... سرگرمی ها، بازی ها، مسابقه ها در عیدها، در جشن ها و عروسی ها بسیار نزدیک به هم است. از کشتی گیری پهلوانی و اسب دوانی تا شاهنامه خوانی، حافظ خوانی و دوبیتی های بابا طاهر...
تنها اشاره به دو شاهد کافیست : دکتر سید ابوطالب میر عابدینی از سفر خود به افغانستان چنین می گوید:
«... به هر کجا رسیدم بوی آشنا شنیدم؛ از تربت جام و نیشابور تا جلال آباد و مزار شریف با زبان آشنا و مردمی مهمان نواز و با صفا و روشندل رو به رو شدم. در موزه ی کابل از کوشانیان و تمدن درخشان آنان بهره گرفتم و نقش آن ها را در شاهنامه ی فردوسی به تحقیق کشاندم، رفتم و رفتم تا به خرابه های بلخ رسیدم. بلخی که زردشت آن را بلخ بامی خوانده، بلخ نورانی و روشن چون بهشت بامی و چون موعود مزدیسنا که آن را بلخ الحسنا نیز نامیده اند.(6) »

همچنین آقای اسلامی ندوشن در سفرنامه اش می نویسد: « کمتر دو کشوری هستند که مانند ایران و افغانستان به هم شبیه باشند. این شباهت از اشتراک تمدن و فرهنگ و زبان و آیین ها آغاز می شود تا می رسد به تشابه سنگ و کوه و دشت و اقلیم و میوه ها و گیاه ها و آداب. بدان گونه که من در هیچ گوشه ای از افغانستان پا ننهادم که گوشه ای از ایران به یادم نیاید. گویی خاطره ها چون مرغان مهاجر بین دو کشور در سفراند.(7) »

2-     تاریخ    

آنچه که در آثار جغرافیای و تاریخی ، فلات ایران خوانده می شود شامل ایران و افغانستان و بخش هایی از آسیای میانه است. افغانستان بخشی از سرزمین بزرگی است که زمانی از تیسفون در غرب تا آن سوی سند در شرق و از سواحل خلیج فارس تا جنوب سیبری را در بر می گرفته است و با وجود گذشت قرون و تحولات فراوان هنوز نشانه هایش پا برجاست. این سرزمین در آثار قدیم چون سنسکریت و اوستا آرین، آریانا و ایران نامیده شده، زیرا نخستین تمدن، شهرسازی و حکومت را قوم مهاجر آریایی در این سرزمین بنیاد گزاردند. به نوشته ی منابع مختلف اولین شهری که در آریانا یا ایران بنا گذاشته شد بلخ بود. آن را لهراسب یا کیومرث بنا گذاشت و حکومت و مدنیت آریانا و ایران را در آن جا تهداب گذاری کرد. و بعد گسترش داد.(8)

پس از آن تا دوره ی ساسانیان سلسله های مختلفی در این جغرافیا حکومت کرده اند؛ پیشدادیان، کیانیان، مادها، هخامنشیان، سلوکیان، اشکانیان، و ساسانیان. نفوذ زردشت از بلخ شروع شده تا اصفهان و شیراز و همدان و یزد گسترش یافته است. آیین بودا از شرق این سرزمین وارد شده و تا نیمه های غربی آن نفوذ کرده است و نشانه هایش در همه جا هنوز قابل دیدن است.  این بار دین جدید اسلام از غرب وارد آریانا یا ایران شد و تا دور ترین نقطه شرقی پیش رفت. بعد ها این سرزمین سکوی پرشی شد برای اسلام تا دامنه ی خود را در شمال و جنوب یعنی آسیای مرکزی و شبه قاره و حتی تا جنوب آسیا بگستراند. خلفای اموی و عباسی یکسان بر همه ی این جغرافیای وسیع حکومت کردند. همه ی مردم این سرزمین که در دوره ی اسلامی خراسان نامیده شد از ستم خلفای جور عذاب کشیدند، از تازیانه ی کارگزاران آنان گرده ی همه ی مردم این ناحیه زخم برداشت. ابومسلم از همین سرزمین برخاست و حکومت ستمباره ی اموی را به زمین زد و عباسی ها را که با پیامبر نسبت داشتند به کرسی نشاند.

حکومت های نیمه مستقل خراسانی از طاهریان آغاز می شود که طاهر پوشنگی آن را بنیان گذاشت و صفاریان که یعقوب لیث آن را در سیستان ونیمروز بر پا کرد. سامانیان دوره ی درخشان خود را با مرکزیت بخارا به سر رساندند و نوبت را به حکومت های با شکوه غزنویان دادند. از پی آنان سلجوقیان آمدند و در مرو مستقر شندند و خوارزمشاهیان از خوارزم برخاستند و از همان جا هم بر این سرزمین پهناور حکومت کردند. پس از آن مغول ها چون مور و ملخ بر این سرزمین هجوم آوردند. کشتند و زدند و خوردند و بردند. تهاجم مغول ها همه ی این سرزمین را فرا گرفت و همه جا جنگ و کشتار و خرابی و اسیری و تباهی بر جای گذاشت. در دوره ی تیمور سمرقند مرکزیت یافت ولی جانشینان او شهر هرات را که در مرکز خراسان موقعیت داشت برای خودپایتخت برگزیدند.

پس از آن صفوی ها آمدند و اصفهان را نصف جهان ساختند و از آن جا بر همه ی وسعت خراسان حکومت کردند. پس از کشته شدن نادرشاه افشار، چهار پنج تن از سرداران سپاه او با هدف به دست گرفتن قدرت ، از شرق و غرب این خاک سر به طغیان برداشتند. از آن میان دو تای از آن ها موفق به تشکیل حکومت شدند ؛کریم خان زند در بخش غربی و احمد خان ابدالی در بخش شرقی .(9) این واقعه در سال 1160 ق / 1747 م اتفاق افتاد. از آن پس خراسان پهناور و آریانا یا ایران با شکوه به تجزیه و تقسیم تن داد. در واقع حکام محلی این کشور بزرگ را به خاطر قدرت طلبی های خودشان تقسیم کردند. یادآوری این نکته نیز لازم است که در زمان احمد شاه و ده ها سال پس از او نیز بخش تحت حاکمیت او خراسان نامیده می شد و او پادشاه خراسان بود . نام افغانستان برای اولین بار در 1215 ق در یک قرارداد تجاری بین ایران و انگلیس(10) بر این سرزمین تحمیل شد و جای خراسان را غصب کرد و کم کم توسط حاکمان قومی عمومیت یافت.

پس ایران و افغانستان کنونی تاریخ مشترک چند هزار ساله دارند. تنها پس از آمدن اسلام در این سرزمین 1160 سال در یک قالب، بایک حکومت و به عنوان یک سرزمین سپری کرده اند. تلخی ها و شیرینی های تاریخ این چند هزار ساله را با هم چشیده اند و فراز و نشیب های حوادث را با هم ره سپرده اند. از جدایی این دو کشور حدود 200 سال می گذرد که در برابر تاریخ مشترک چند هزار ساله عددی نیست.
نکته ای که لازم است به آن اشاره شود این است که مورخان افغانستان نام دیروز این کشور را خراسان و نام پیش از خراسان آن را آریانا می دانند.(11) اما آریانایی که در منابع پیش از اسلام نام برده شده همان آرین، آریانا یا ایران است که شامل افغانستان، ماوراء النهر و بخش های عمده ای از ایران کنونی می شده است. خراسان ،که این سرزمین پس از اسلام بدان نامیده شد افغانستان، استان خراسان کنونی ایران و بخش های از کشورهای ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان را نیز در بر می گرفت. اعراب خراسان را به چهار ربع تقسیم کرده بودند که عبارت بود از هرات، بلخ، نیشابور و مرو.(12)  همچنین لازم است گفته شود که وقتی سخن از ایران تاریخی به میان می آید منظور ایران کنونی نیست بلکه مراد همان آریانا یا ایران قدیم است که شامل ایران کنونی، افغانستان و ماوراء النهر می گردد.

3- زبان

زبان یکی از عناصر اصلی و مهم سازنده ی هویت ملی هر ملّت است و بسیاری از عناصر دیگری ملی بر پایه ی زبان استوار می گردد. این عنصر، افهام و تفهیم در بین یک ملت همزبان را میسر می کند و بنیادگزار اصلی پیوند انسانی و زاینده ی فرهنگ ملی است. زبان مشترک در ساختن یک ملت و ایجاد پیوند ناگسستنی در میان یک مردم نقش اول را داراست.
زبان فارسی بدون شک از عناصر اصلی سازنده ی هویت ملی مردمان فارسی زبان است که امروزه در سه واحد سیاسی جداگانه به سر می برند یعنی ایران، افغانستان و تاجیکستان. فرهنگی که بر پایه های زبان و تاریخ مشترک ساخته می شود، فرهنگ یگانه است و قابل تجزیه و تقسیم نمی باشد و متعلق به همه ی آن مردم است.  خواستگاه زبان فارسی خراسان بزرگ است. هر چند این زبان به عنوان زبان فاخر ادبی ابتدا در دربار ساسانیان به کار برده می شد اما واژه های مشرق و اهل بلخ در آن غلبه داشت.(13) این زبان در دوره ی سامانیان جان تازه یافت و هنوز هم ترجمه ی تاریخ و تفسیر طبری - که به دستور سامانیان انجام گرفت - از بهترین نثرهای فارسی دری است. زبان فارسی سپس در دربار غزنویان – با این که خود ترک نژاد بودند – به کمال لازم رسید. چهار صد شاعر امثال عنصری، فرخی، منوچهری و فردوسی در دربار آنان به زبان فارسی شعر می سرودند. انتخاب ملک الشعرا که بیش ازهزار سال در خطه فارسی زبانان پایید از سنت های نیک دربار محمود غزنوی بود. آثار شکوهمندی چون شاهنامه ی فردوسی و تاریخ بیهقی که از آثار جهانی است و باعث مباهات هر فاسی زبانی در حوزه ی فرهنگ و تمدن فارسی می باشد در غزنه بالید و به ثمر نشست.   « در قرن های نخسیتن اسلامی که ولایت های غربی این سرزمین زیر فرمان مستقیم دمشق و بغداد بود، در مشرق مجال برای تجلی روح ملی آریایی به وجود آمد. دوران پر شکوه ادبیات فارسی از این جا آغاز شد. پایتخت این ادبیات درخشان و پر مایه چندی بخارا و سمرقند بود و سپس به غزنه انتقال یافت و غنچه های شعر دری در باغ پیروزی محمود غزنوی شکفت.تا آغاز قرن هفتم آثار گران بهای ادبیات فارسی در قسمت شرق به وجود آمد، تا آن جا که می توان گفت نود در صد بزرگان ادبیات این دوره از سرزمین خراسان که شامل قسمت عمده ی افغانستان امروز است برخاستند.(14) »

زبان و ادب فارسی که در اعتلای فرهنگ بشری سهم ارزنده ی داشته است، نخستین بار در خراسان بزرگ سر بر آورد و در همان جا بالید. گویندگانی چون حنظله بادغیسی، وراق هروی، شهید بلخی، ابو شکور بلخی، و نیز نخستین سرایندگان شاهنامه – پیش از فردوسی – محمد بن احمد بلخی و ابو منصور موفق هروی بودند.(15)

از زمانی که مرزهای استعماری، حوزه ی فرهنگی و تمدنی زبان فارسی را سه پاره کرد ، زبان فارسی نیز تحت تأثیر سیاست های حاکم سرنوشت دگرگونه ای پیدا کرد؛ در ایران به سمت شکوفایی رفت زیرا رقیبی در میدان نداشت. در افغانستان حاکمان قوم گرا و بی فرهنگ ، زبان محلی پشتو را در برابرش علم کردند. نام آن را دری گذاشتند به قصد جدا کردن آن از بخش دیگری آن در ایران که فارسی خوانده می شد. حاکمیت های پشتون خصوصاً از دوره ی نادر خان با حمایت استعمار گران تلاش کردند هویت فرهنگی، زبانی و تمدنی فارسی را در افغانستان نابود کرده هویت جعلی پشتونی را جایگزین نمایند. به همین دلیل نام خراسان را به افغانستان و زبان فارسی یا فارسی دری را به دری تغییر دادند و زمینه های جدایی و حتی رقابت و دشمنی بین افغانستان و ایران را ایجاد کردند. انگیزه ی آن ها به غیر از گرایشات تنگ قومی ، راهنمایی استعمار انگلیس و روس بود که می خواستند با تجزیه و تقسیم ملت فارسی زبان آنان را ناتوان کرده به راحتی بر گرده شان سوار شوند که چنین نیز شد.

وقتی روس ها تاجیکستان را بلعیدند، زبان فارسی را در آن جا زبان تاجیکی نامیدند تا آن را از دو حوزه ی دیگر آن جدا کنند. بحث زبان حوزه ی گسترده ای دارد که قصد ما پرداختن به آن نیست. هدف آن است که بگوییم افغانستان، ایران و تاجیکستان بر خوان مشترک زبان فارسی نشسته اند. هویت ملی و فرهنگی و تاریخی مشترک آنان را زبان فارسی و تمدن و فرهنگ برخاسته از آن می سازد.

3-      دین

در یک جامعه ی اسلامی دین مهمترین عنصر هویت بخش آن جامعه است. شناسنامه ی هر مسلمان دین اوست و با دین، هویت او تعریف می شود. مردم افغانستان و ایران مهمترین هویت مشترک شان اسلام است. مسلمان بودن شان باعث نزدیکی معنوی، فکری، احساسی و عملی و اعتقادی آنان می گردد. همه ، اعضای یک جامعه می شوند به نام جامعه ی اسلامی.

از نظر اسلام هر مسلمان تنها یک وطن دارد و آن وطن اعتقادی و دینی است. مرزهای وطن او را باورهایش تعیین می کند. چیزی که به نام دارالاسلام و دارالکفر در منابع دینی و فقهی و حقوقی اسلامی مطرح است. هر مسلمان تا وقتی در سرزمینی زندگی می کند که در تصرف و اختیار مسلمانان است، در وطن خودش به سر می برد، چه در آن نقطه از سرزمین اسلامی به دنیا آمده باشد یا در جای دیگری. هیچ مسلمانی شرعاً حق ندارد به مسلمان دیگری خارجی بگوید. زیرا از نظر اسلام خارجی به کسی گفته می شود که از مرز اسلام بیرون باشد. غیر مسلمان خارجی است. در اسلام مرز تنها مرز عقیده و باور است و بس و تعبیر « ارض الله واسعة » در قرآن به همین معناست.

از نظر اسلام مرزهای کنونی در میان سرزمین های اسلامی که مسلمانان را از هم جدا می کند، رسمیت و ارزش قانونی ندارد. یک مسلمان حق دارد بدون مانع به هر جای از سرزمین اسلامی رفت و آمد کند یا زندگی کند. گذشته از این که می دانیم مرزهای کنونی برخاسته از فرهنگ غربی است و همان غربی های استعمارگر نیز کشور بزرگ اسلامی را تکه تکه کردند ودر میان آن ها خط کشیدند تاهر کدام از آن ها را به راحتی استعمار کنند و هر وقت هم لازم شد آن ها را به جان هم اندازند. حالا آن ها مرزهای خودشان را برداشته اند و ما مرزهای ساخته ی آن ها را محکم گرفته ایم . پس اعتقاد و باور دینی مشترک باعث یگانگی افغانستانی ها و ایرانی ها می شود و از آن ها ملت واحده می سازد با وطن واحد.

برخی از فرهیختگان این سرزمین سه نوع وطن را مطرح کرده اند: وطن اعتقادی، وطن فرهنگی، وطن ملی ؛ وطن اعتقادی ما سرزمین های اسلامی یا دارالاسلام است. وطن فرهنگی ما محدوده ی جغرافیایی است که در تسخیر و نفوذ فرهنگ و تمدن و زبان فارسی است. وطن ملی پشت مرزهایی است که استعمار انگلیس و روس برای ما کشیده اند و ما را از هم جدا کرده اند.(16)

نژاد

از زمانی که آریایی ها وارد فلات ایران شدند و در شمال شرقی این سرزمین یعنی بلخ و طخارستان استقرار یافتند و بعد محیط بود و باش خود را گسترش دادند، این سرزمین به نام آن ها خوانده شده است. چنان که اشاره کردیم در متون پیش از اسلام این منطقه آرین، آریانا و ایران نامیده شده است. از آن زمان تا کنون اقوام دیگری از شمال و غرب و شرق بر این سرزمین تاخت و تاز کرده اند ؛ ترکها، تاتارها و عرب ها آمدند اما نتوانستند ترکیب نژادی آن را به طور کلی تغییر بدهند. و هر کدام به نوعی در قوم آریایی هضم و حل شدند.  هم اکنون نیز این سرزمین را می توان سرزمین آریایی ها نامید زیرا از شرقی ترین مرز آن با توران تا غربی ترین نقطه آن سرزمین عرب ها هم چنان آریایی ها زندگی می کنند. کردها، تاجیک ها، فارس ها، پشتون ها و بلوچ ها و... همگی تیره های یک قوم هستند که قوم آریایی باشد و این اقوام آریایی در کشور های ایران، افغانستان و تاجیکستان پراکنده هستند. پس از نظر قومی هم بین مردمان ایران و افغانستان خویشاوندی برقرار است.

بیگا نگی ها

آن چه تا این جا گفتیم نشان می دهد که افغانستان، ایران و تاجیکستان یک تاریخ، فرهنگ، تمدن، زبان و آیین دارند. همین عناصر نیز هدف مشترک و درد مشترک را به وجود می آورند. همین هانیز عناصری هستند که در ساختن یک ملت واحد کار ساز است. با وجود این چرا این پیکر یک پارچه سه تکه شد با سه نام؟ چرا اکنون این همه سوء تفاهم و گاهی رقابت و خصومت در میان این سه پاره وجود دارد؟ و چرا باید فرزندان برسر ارث و میراث پدری به نزاع برخیزند و این تابلوی زیبا را بین خود تقسیم کنند؟
اهل فضل می دانند که این بحث گسترده ای است و عوامل فراوان سیاسی، فرهنگی، زبانی، اقتصادی در ایجاد وضعیت موجود نقش دارند اما بنای ما بر نگاه کلی و اشاره به پاره ای از این عوامل است. عوامل جدایی را می توان در سه عنوان کلی بررسی کرد: استعمار، ایران، افغانستان:

استعمارگران                                                                            

اگر به رویدادهای تاریخی این منطقه دقت کنیم، می یابیم از زمانی که پای کشورهای استعمار ی به ویژه انگلیس در این منطقه باز شد، زمینه های جدایی و اختلاف در میان پاره های یک ملت به وجود آمد. امپراطوری عثمانی به عنوان سمبل کشورهای اسلامی به درون اروپا نفوذ و پیشروی کرده بود و خاری در چشم استعمارگران غربی بود. غربی ها از هیچ راهی نتوانستند در برابر عثمانی مقاومت کنند، تنها با اختلاف انگیزی و ایجاد تفرقه در میان بخش های مختلف کشور پهناور عثمانی توانستند آن را به جان هم انداخته از درون بپاشانند. عثمانی را به چندین کشور کوچک تقسیم کردند و هر کدام از آن ها را یکی از کشورهای غربی تحت استعمار خود در آوردند.

تجربه ی عثمانی در کشور بزرگ فارسی زبان ها نیز عملی شد. انگلیسی ها و روس ها از جنوب و شمال به این منطقه ی استراتژیک و طلایی حمله کردند. سرزمین آریانا یا ایران یا خراسان را به کشورهای ایران، افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان تقسیم کردند. حوزه ی شمالی سهم روس ها شد و حوزه ی جننوبی سهم انگلیسی ها. از آن پس آتش نفاق و اختلاف را در بین این کشور ها روشن نگه داشتند تا آن ها به هم نزدیک نشوند و گذشته های طلایی خودشان را از یاد ببرند. برای این که دشمنی بین این چند حوزه دائمی گردد، استعمارگران در وقت تقسیم و مرزکشی بین آن ها مناطقی را بین دو کشور یا چند کشور بلاتکلیف گذاشتند. برای اثبات این مدعا کردستان عراق و ترکیه و ایران وسوریه را مثال می زنیم که قوم ایرانی کرد را چهار پاره کردند تا موضوع نزاع باشد. بلوچ ها در بین ایران و افغانستان و پاکستان. خط مرزی دیورند بین افغانستان و پاکستان وکشمیر بین پاکستان وهند.. یا درگیری های بین ایران و افغانستان بر سر هرات با حمایت و آتش بیاری انگلیسی ها و روس ها... روس ها و انگلیسی ها با هدف جدا کردن دائمی کشور های این حوزه از هم، به احساسات ناسیونالیستی و قومی در منطقه دامن زدند. زبان های قومی را در مناطق مختلف خراسان بزرگ به رقابت با زبان همگانی فارسی تحریک کردند و حوزه ی گسترده ی زبان فارسی به زبان های ترکمنی، ازبکی و پشتو تقسیم شد. بخش فارسی آن را هم به نام های فارسی، دری و تاجیکی از هم جدا کردند. خراسان بزرگ را به نام اقوام ساکن در آن نامیدند: ترکمنستان، افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان. انگلیس، هنوز در صحنه جولان می داد که استعمارگر تازه به دوران رسیده یعنی آمریکا به صحنه آمد و دور تازه ی از رقابت ها را با روس، از سر گرفتند.

این جریان استعماری و جولان های بیگانگان در منطقه چنان که همگان می دانیم و می بینیم همچنان ادامه دارد و اکنون آمریکایی ها بیش از دیگران بر آتش اختلاف و جدایی بین کشورهای منطقه هیزوم می ریزند.  سیاست انگلیسی ها این بود که افغانستان راکه همسایه ی نزدیک هند بود و شهرهای هرات و قندهار در طول تاریخ دروازه ی هند محسوب می شد ، از ایران جدا کنند تا هر دو ضعیف باشند زیرا از وحدت و قدرت ایران و افغانستان نگران بودند. با جعل خبر، دروغ و شایعه آتش اختلاف بین افغانستان و ایران را تیزتر می کردند.(17)

نکهت سعیدی در مقدمه ی کتاب دستور زبان معاصر دری از قول یکی از اعضای انستیتوی شرق شناسی اکادمی علوم شوروی می نگارد: « من از سال 1985م با این مفکوره مبارزه کردم(مراد اندیشه ی یگانگی فارسی و دری و تاجیکی) و به نفع زبان شما(دری جدا ی از فارسی) گفتم و نوشتم حالا که با نظریه ی علمی خودتان درباره ی موجودیت سه شاخه ی مستقل زبان فارسی در سه مملکت همجوار آشنا شدم درجه ی مسرت و لذت مرا تصور کرده می توانید...» (18)

خلاصه این که هم انگلیس و هم روس به پیروی از دولت استعماری قدیم که امپراطوری روم باشد، سیاست «تفرقه بینداز، تقسیم کن و حکومت نما» رادر ایران و افغانستان در پیش گرفتند.(19)
روس ها و انگلیسی ها با چاقوی زور و حیله و زر خود هندوانه ای به نام خراسان را دو نصف کردند و هر کدام یک نصف را تصاحب کرده به راحتی خوردند.

ایران
هر بذری در زمین مساعد می روید و رشد می کند. درگذشته خار استعمار در زمین آماده ی سیاست و حکام غیر مردمی کشور های فارسی زبان ایران و افغانستان رویید و به ثمر نشست. سلسله های حاکم در این کشورها دست نشاندگان روس ها و انگلیسی ها بودند و به خواست آنان جنگ و صلح می کردند و به خواست آنان سرزمین فارسی زبان ها را تکه و پاره کردند.

 اکنون به صورت فشرده به عوامل داخلی این بیگانگی ها اشاره خواهیم کرد:

از سه کشور حوزه ی تمدن فارسی، ایران به دلایل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی موفق تر از دیگران بوده است. پیشرفت های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در ایران با افغانستان قابل مقایسه نیست. در ایران تنها زبان فارسی زبان رسمی است و به طور جدی پیرامون آن کار می شود. هر سال صدها کتاب به این زبان در ایران به چاپ می رسد و... این مسائل باعث شده که ایران به عنوان میراث دار اصلی آریایی ها و تمدن باستانی و اسلامی منطقه ظهور کند. فرهیختگان افغانی از این بابت سخت گلایه مند هستند و چنین می پندارند که ایرانی ها مشترکات را به نفع خود مصادره کرده اند. از نظر افغان ها این رفتار ایرانی ها دلایلی دارد که بر می شماریم:

1-      یکی از آن دلایل چنان که اشاره شد وضعیت برتر فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی ایران

است نسبت به کشورهای افغانستان و تاجیکستان.

2-                         تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی ایران از لحاظ فرهنگی شدیداً تحت تأثیر فرهنگ غرب قرار داشت و شیفته و شیدا به دنبال آن فرهنگ می رفت. شعار شاه این بود که ما باید خود را به دروازه ی تمدن بزرگ برسانیم و مراد او از تمدن بزرگ پیشرفت های مادی آمریکا و اروپا بود. به همین دلیل رژیم شاه در سیاست های فرهنگی خود به شرق، که در واقع گذشته ی او بود، پشت کرده بود و هرگز نمی خواست که مشترکات خود را با کشورهای عقب مانده ای مانند افغانسنتان بجوید. او می خواست هویت جدیدی به ایران بدهد که هویت غربی بود و این با نسبت او با گذشته ی اسلامی و فرهنگ و تمدن فارسی ایران منافات داشت. گرچه پس از پیروزی انقلاب اسلامی سیاست همگرایی با جهان اسلام و کشورهای همسایه به ویژه در دستور کار قرارداده شده ودراین جهت تلاش های مفیدی نیز انجام گرفته است.

3-                         نا آگاهی بیشتر ایرانی ها از تاریخ و فرهنگ افغانسنتان: ایرانی ها عموماً و قشر باسواد آن ها خصوصاً از پیوندهای خود با افغانی ها اطلاعی ندارند. نمی دانند زبان فارسی در افغانستان هم موجودیت دارد. بوعلی و مولانا و سنایی و فردوسی، با افغانستان نسبتی دارند. در سال های اولیه ی مهاجرت افغانی ها به ایران، ایرانی ها از این که افغا نی ها به زبان فارسی صحبت می کردند تعجب می کردند و می گفتند: ماشالله فارسی را خوب یاد گرفتی، کجا یاد گرفتی ؟! گرچه حضور میلیونی مهاجرین افغانی در ایران باعث افزایش اطلاعات ایرانی ها در این زمینه ها شده است.

به بیان یک نمونه برای بی اطلاعی ایرانی ها بسنده می کنم: مهدی غبرای نویسنده و مترجم معروف که رمان « بادبادک باز خالد حسینی» نویسنده ی افغانی را به فارسی ترجمه کرده ودرایران چاپ شده است ، در مقاله ای با عنوان «چرا بادبادک باز جهانی شد؟» می گوید: « فرهنگ و تمدن ایران بر افغانستان تأثیر بسیاری داشته است زیرا در بخش هایی از رمان این نویسنده ی افغانی از شاهنامه بحث می شود، از جمله مسأله ی سهراب کشان ، چنان که نام پسر حسن (از شخصیت های اصلی رمان) سهراب است.»
در این زمینه بیش از این سخن گفتن روا نیست. برای اثبات دیدگاه فوق تنهابه نظر سنجی که محمد کاظم کاظمی شاعر مهاجر در پایان کتاب « همزبانی و بی زبانی » خودش آورده ، بسنده می کنم. او موضوعات مختلفی مربوط به زبان و فرهنگ مشترک فارسی را از 54 دانشجو، کارمند، شاعر و فرهنگی ایرانی پرسیده است. نتیجه ی این نظر خواهی نشان می دهد که معلومات ایرانی ها درباره ی زبان و فرهنگ و شخصیت های زبان فارسی خصوصاً در خارج از حوزه ی ایران تا چه پایه ناچیز و اندک است.
مثلاً از 54 نفر تنها 3 نفرگفته اند فارسی و دری یک زبان است. تنها 4 نفر تاجیکی و فارسی را یک زبان می دانسته اند. 9 نفر می دانستند که مولانا در قونیه دفن است و 2 نفر می دانستند که بیدل در هندوستان است. 21 نفر گفته اند که عبدالرحمان جامی در ایران دفن است. و... (20)

هدف ما از طرح این موضوعات این است که عوامل جدایی بین این حوزه ی مشترک فرهنگی و زبانی را بیابیم و نقد و بررسی کنیم. تا گامی به سوی یگانگی این حوزه برداشته شود و باعث تقویت مشترکات و تضعیف نقاط اختلافی گردد.

نکته ی پایانی این بخش این است که رفتارانحصارطلبانه ايران در قبال میراث مشترک، بهانه ای شده است برای حاکمان قوم گرای افغانستان که زبان و فرهنگ فارسی را در آن سرزمین به نام زبان و فرهنگ ایرانی تضعیف کنند. و تخم دشمنی و کینه فرهنگ ایرانی را در دل مردم آن کشور بپاشند. نادیده گرفتن سهم افغانستان در میراث و مفاخر مشترک، همان چیزی است که قوم گرایان افغانی آرزو می کنند زیرا به آن ها کمک می کند تا بتوانند پیوند های افغانستان با فرهنگ و تمدن فارسی را قطع و به جای آن زبان و فرهنگ مورد نظر خود را جایگزین نمایند. حتی به فارسی زبان های افغانستان نیز چنین القا می شود که دیوار بزرگی بین زبان فارسی و زبان دری وجود دارد. زبان فارسی مخصوص ایران و دری مخصوص افغانستان است. اگر کسی لحن و واژه هایی را به کار ببرد که در ایران معمول است او را مورد سرزنش قرار می دهند که از زبان ایرانی استفاده می کند. بدین ترتیب مانع استفاده ی فارسی زبانان افغانستان از امکانات زبان فارسی  می گردند و باعث تضعیف زبان فارسی درافغانستان می شوند.

افغانستان

دانشمندان ایرانی و افغانی همگان بر این باورند که مهد و خاستگاه زبان فارسی خراسان بزرگ و شرق ایران است. اصالت و قدمتی که زبان فارسی در افغانستان دارد در ایران ندارد. « این زبان پرورش یافته آن مرز و بوم است و به صورت ادبی فعلی آن ، از بخارا و سمرقند و بلخ و غزنه به خراسان و اصفهان و شیراز و سرانجام به تهران آمده است. قبل از سعدی شیرازی، رودکی بخارایی، عنصری بلخی، فردوسی طوسی، سنایی غزنوی و ناصر خسرو بلخی به این زبان شعر گفته اند.(21) »

این زبان در خراسان سابق و افغانستان کنونی نه تنها زبان ادبی، فرهنگی و تاریخی بود، بلکه زبان روز مره و عامه ی تمام مردم کشور در همه جا بوده است. فراتر از آن زبان فارسی دری زبان حاکمان دولتی بود، که خود عموماً از قوم پشتون بوده اند. از دوران احمد شاه درانی دو متن مفصل مانده که هر دو به فارسی دری است؛ یکی تاریخ احمد شاهی و دیگری نامه شخص احمد شاه ابدالی به سلطان عثمانی. نامه ها و فرمان های حکومتی که از آغاز دوره درانیان بر جای مانده همه به فارسی پخته و قوی است. پسر احمد شاه و پسر او شاه شجاع درانی شاعر بودند و به فارسی دری غزل می سرودند. چنان که زنی از این خانواده به نام عایشه درانی شاعر بوده و دیوانی از او بر جای مانده و چاپ هم شده است.

از آغاز دوره محمد زایی ها نخستین روزنامه به نام « شمس النهار» در زمان امیر شیر علی خان به فارسی دری چاپ شد. دربیست سال حکومت عبدالرحمان خان همه ی دستورات و فرمان های او به زبان فارسی بود و خود امیر کتاب « تاج التواریخ » و خاطرات خود را به زبان فارسی دری نوشته است. نخستین حرکت جدی فرهنگی در زمان حبیب الله خان با « سراج الاخبار» توسط محمود طرزی آغاز شد. سراج الاخبار اساس و پایه ی فعالیت های مطبوعاتی و روشنفکری کشور قرار گرفت . چنان که اثر بزرگ فیض محمد کاتب به نام « سراج التواریخ » اولین و مهمترین تاریخ مکتوب کشور ما در همین دوره به وجود آمد و هر دو به زبان فارسی دری بودند.(22)

تا زمان نادر شاه و پسر او ظاهر خان افغانستان کشوری یک زبانه بود و به زبان پشتو به عنوان زبان یک قوم در مناطق جنوبی سخن گفته می شد. در دوره ی نادر خان وزیر داخله ی او محمد گل خان مومند تحریکاتی را در جهت تعمیم زبان پشتو و طرد زبان دری نه تنها از دوایر دولتی بلکه از مؤسسات آموزشی و حتی خانه و بازار آغاز کرد. وی در شمال کشور برتری خواهی های قومی و زبانی خود را به مرحله ی اجرا گذاشت. او به عریضه های فارسی زبان ها و ازبک ها در صورتی پاسخ می داد که به زبان پشتو می نوشتند.(23)

در زمان حاکمیت محمد هاشم خان به عنوان صدر اعظم تعدادی از سران حاکمیت مانند محمد داوود، محمدنعیم و عبد المجید خان تحت تأثیر تبلیغات نازیسم آلمان قرار گرفتند و برتری نژادی و زبانی را در محراق توجه خود قرار دادند. سیاست تعمیم زبان پشتو و تضعیف فارسی توسط آنان با حکمی از سوی صدر اعظم آغاز شد. تا این که در قانون اساسی سال 1343 زبان پشتو در کنار فارسی به رسمیت شناخته شد و حتی به عنوان زبان ملی اعلام گردید.(24)

در راستای سیاست بریدن رابطه ی افغانستان از گذشته خود در این قانون اساسی نام زبان فارسی را زبان دری گذاشتند و تلاش کردند در ضمن جدا کردن آن از زبان فارسی، برای دری شناسنامه و سابقه ی جدا از فارسی نشان بدهند. همان کاری که با حمایت روس ها در تاجیکستان انجام گرفت. زبان فارسی در آن جا زبان تاجیکی نامیده شد تا با قطع ارتباط آن با گذشته اش ، تاجیکستان از نو و از نقطه ی صفر به دلخواه روس ها تهداب گذاری شود. در افغانستان نیز چنین پروسه ای روی دست گرفته شد تا افغانستان و تاجیکستان پشتوانه ی فرهنگی و تاریخی نداشته باشند.

برتری جویان قومی که در راستای حاکمیت مطلق و بلا منازع یک قوم، نام قومی خود را بر خراسان تاریخی و کهن تحمیل کرده بودند این بار با هدف تثبیت حاکمیت قومی، سعی کردند یاد گرفتن زبان پشتو را با پشتوانه ی منابع اقتصادی و سیاسی کشور خصوصاً در مناطق غیر پشتو زبان اجباری نمایند. آموزش زبان پشتو را یکی از مواد مهم درسی در مقاطع مختلف تحصیلی قرار دادند. در نتیجه ی آن معلمان فارسی زبان مجبور شدند کتاب های فارسی را برای محصلین فارسی زبان به زبان پشتو درس بدهند.(25) بدین ترتیب به دانش و فرهنگ و آموزش کشور چنان لگدی زدند که هنوز هم نتوانسته است از جای خود برخیزد وهنوز هم با چالش های فراوانی رو به رو می باشد. هر چند هیچ وسیله ای برای تخمین اندازه ی زیانی که از این بابت به گسترش دانش در کشور وارد گردید در دست نیست اما بدون مبالغه می توان گفت که در اثر آن معارف افغانستان برای ده ها سال عقب افتاد و جوانان غیر پشتو زبان از دست یابی به گنجینه ی ادب دری و فارسی که رکن اصلی فرهنگ شان بود به طور قهری محروم ساخته شدند و ای بسا که بی سواد بار آمدند. از نظر اقتصادی ده ها میلیون ساعت کار مأمورین و صدها میلیون ساعت کار مراجعین ضایع شد بدون آن که منظور برنامه نیز بر آورده شود.(26)

پدیده ی شوم و استعماری دو زبانی کمر فرهنگ ، اقتصاد، تعلیم و تربیت و هنر کشور را شکسته و نشاط را از تمام شئون حیات اجتماعی کشور رمانده است. اگر اعماق مشکلات و معضلات کشور را در 70 – 80 سال بنگریم ریشه ی همه ی آن ها به ریشه ی فاسد ترشده ی نام قومی و دو زبانگی استعماری آن جا منتهی می شود.(27)

این حرکت خزنده وخطرناک پس از آن در تمام حاکمیت های پشتونی حتی در زمان حکومت کرزی که از دموکراسی و برابری اقوام سخن گفته می شود نیز ادامه داشته است. هدف آن در نهایت حاکمیت بی رقیب زبان پشتو و قوم پشتون، نابودی زبان فارسی، کوتاه کردن دست غیر پشتون ها از قدرت و اداره ی کشور و جدا کردن کشور از گذشته ی فرهنگی و تمدنی خود و بیگانه کردن کشور از متحدان فرهنگی، زبانی و تاریخی خودش یعنی ایران و تاجیکستان می باشد.

سخن آخر

جمهوري اسلامي ايران به عنوان كشورقدرت مند، ثروت مند وباثبات منطقه لازم است براي آينده بهترخود وجهان اسلام وكشورهاي منطقه دونوع همگرايي رادرسطح منطقه وجهان دنبال كند ، اول؛ همگرايي باكشورهاي اسلامي باهدف ايجاد اتحاد وهماهنگي درجهان اسلام وتقويت مشتركات فراوان كشورهاي اسلامي. دوم ؛ همگرايي باكشورهاي كه باآن ها زبان ، تاريخ وفرهنگ مشترك دارد يعني؛ افغانستان وتاجكستان . نابودي زبان فارسي وفرهنگ فارسي دراين كشورها نابودي بخشي ازپيكره آريانا ياايران بزرگ است . بااين كاردرواقع ايران بخشي اززبان وفرهنگ خودرا به رقباي منطقه اي خود واگذارمي كند ونفوذطبيعي وبدون هزينه خودرا به راحتي ازدست مي دهد.

حالا زماني است كه كشورهاي جهان به سوي تشكيل اتحاديه هاي طبيعي پيش مي روند. زيرا؛ منافع هركشوروقتي به درستي تأمين مي شود وبهترازخودمي تواند دفاع كند كه تعدادي ازكشورهاي ديگر راباخودهمراه داشته باشد. طبيعي است كه هركشوري براي اتحاد به سوي كشورهاي دست درازمي كند كه بيشترين مشتركات منطقه اي وفرهنگي و... را با آن هاداشته باشد . كشورهاي اروپايي دربين خودشان اتحاديه درست مي كنند . كشورهاي آفريقايي نيزمجموعه آفريقاراگردمي آورند . كشورهاي عربي درميان خوداتحاديه عرب مي سازند وتركيه بيشترين فعاليت ونفوذرا دركشورهاي ترك زبان انجام مي دهد.  متحدطبيعي زباني، تاريخي ، فرهنگي، نژادي و... جمهوري اسلامي ايران افغانستان وتاجكستان است . به همين دليل ايران بايد سياست جدي اتحاد وهمگرايي بااين دوكشوررا درپيش گيرد. براي اين كارسعه صدروگذشت بسياروتدبيرفراوان لازم است . برنامه ريزي ها دقيق وبلندمدت وكوتاه مدت ، جذب انديشمندان ومتخصصان اين كشورها واستفاده ازتوان وتجربه آنان وسرمايه گزاري ها كلان ، بخشي ازآن تدبيرمي باشد.

جهان عرب ، متحدان مناسبي براي ايران نيستند، زيرا؛ آن هاازطرفي ازايران واهمه دارندوازجانب ديگربه ايران احساس نيازنمي كنند، لذا ايران هرچه دراين زمينه تلاش كند كمترين نتيجه عايدش خواهدشد. چنان كه اين تجربه شايددرسه دهه پس ازپيروزي انقلاب اسلامي به دست آمده باشد. جنگ عراق باايران،  نامردي هاي سوريه وليبي نمونه هاي خوبي است. امامردم افغانستان وتاجكستان احساس مي كنند باايراني هاازيك پدرومادرهستند وبايدباآن هامثل برادررفتاركنند . هرگزبه برادرخيانت نكرده ونمي كنند وتاكنون لوله اسلحه را به سوي برادرخودنگرفته اند . تنها گاهي به دليل نامهرباني هاي برادر ، ازاومي رنجند وگلايه سرمي دهند، همين وبس . البة لازمه برادري برابري ، عدالت ، مهرباني ، صداقت وهمراهي هردوطرف است.


_______________________________

پی نوشت ها:
1- دیوان خلیل الله خلیلی / 165
2- همان / 202
3- مایل هروی، تاریخ و زبان در افغانستان / 13
4- مجله سخن، دوره 22 شماره 9
5- دانشنامه ی ادب فاسی / ادب فارسی در افغانستان / 2
6- دکتر سید ابو طالب میر عابدینی، بلخ در تاریخ و ادب پارسی / 6
7- صفیر سیمرغ / 101
8- فضائل بلخ
9- افغان نامه 2 / 9
10- افغانستان و ایران / 68 به نقل از تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزده، 1 / 24
11- افغانستان در مسیر تاریخ 1 / 9
12- جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی / 408
13- ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات ایران، 1 / 141
14- پرویز ناقل خانلری، مجله سخن ، دوره 22، شماره 9
15- دانشنامه ادب فارسی 3 / 2 – سبک شناسی بهار 1 / 55
16- بگذار تا از این شب دشوار بگذریم / 89
17- افغان نامه 2 / 111
18- به نقل از نجیب مایل هروی در تاریخ و زبان در افغانستان / 118
19- افغان نامه 2 / 116
20- همزبانی و بی زبانی / 208
21- افغان نامه، 1 / 18
22- برگ بی برگی، 181 – 174 مقاله سرگذشت دردناک فارسی در افغانستان، دکتر علی رضوی
23- افغانستان در پنج قرن اخیر 2 / 635
24- افغانستان در پنج قرن اخیر 2 / 635 – 637
25- همان، ص 637
26- همان / 637
27- برگ بی برگی / 15

منابع :
1- مایل هروی، نجبیب / تاریخ و زبان در افغانستان، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، تهران، 1362
2- متولی حقیقی، یوسف / افغانستان و ایران، بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد، 1383
3- انوشه، حسن / دانشنامه ی ادب فارسی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1378
4- کاظمی، محمد کاظم / همزبانی و بی زبانی، نشر عرفان، تهران، 1382
5- مایل هروی، نجیب / بگذار تا از این شب دشوار بگذریم، مرکز مطالعات ایرانی، تهران، 1373
6- فکرت، محمد آصف / فارسی هروی(زبان گفتاری هرات)، دانشگاه فردوسی، مشهد، 1376
7- رجایی بخارایی، احمد علی / لهجه ی بخارایی، دانشگاه فردوسی، مشهد، چاپ دوم 1375
8- مایل هروی، نجیب / برگ بی برگی، طرح نو، تهران، 1378
9- شکوری، محمد جان / خراسان است اینجا، دفتر نشر فرهنگ نیاکان، دوشنبه، 1996 م
10- ملا احمد، میرزا / یاد یار مهربان، انتشارات توس، تهران، 1380
11- خانلری، زهرا / فرهنگ ادبیات فارسی دری، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، بی تا
12- شالچی، امیر / فرهنگ گویشی خراسان بزرگ، نشر مرکز، تهران، 1370
13- زریاب، رهنورد / ...چه ها که نوشتیم؟، نشر عرفان، تهران، 1382
14- رضوی، علی / نثر دری ، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، 1357
15- میر عابدینی، سید ابوطالب / بلخ در تاریخ و ادب پارسی، نشر صدوق، تهران، 1371
16- بر جی، رضا / برچه های سرخ، کوچه های سبز، دفتر ادبیات و هنر مقاومت، تهران، 1373
17- فرخ یار، شهاب الدین / سرزمین دره ها، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1371
18- گی لستر نچ / جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی، ترجمه ی محمود عرفان، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1377
19- نظروف، حق نظر / مقام تاجیکان در تاریخ افغانستان، انتشارات شیخ الاسلام احمد جام، تربت جام، 1380
20- آرزو، عبدالغفور / چگونگی هویت ملی افغانستان، نشر عرفان، تهران، 1382
21- افشار یزدی، محمود / افغان نامه، 3 ج ، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، تهران، 1359
22- فرهنگ ، میر محمد صدیق/ افغانستان در پنج قرن اخیر ، 3ج ،موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان ،قم، 1371

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:51  توسط رازسبز  | 

ردپای دموکراسی دربهسود

 

ردپای دموکراسی دربهسود

 

اگرنگاهی به شماره های پیشین فصلنامه راز سبز انداخته باشید این حقیقت برای تان به خوبی روشن می شود که حوزه کاری این نشریه ترویج فرهنگ ومعارف اسلامی وتحکیم اخوت وبرادری درجامعه رنج کشیده افغانستان ، باتکیه وتاکید برباورهای مشترک دینی ومصالح مهم ملی واجتماعی می باشد وهیچ انگیزه ای برای دامن زدن به مسایل داغ سیاسی واثبات ونفی شخصیت های سیاستمدار ندارد . چه این که ازحوزه رسالت خود خارج می داند وازسوی دیگر می بینیم که اکثریت قریب به اتفاق مطبوعات ورسانه های ملی ، دراختیاراهالی محترم سیاست ومسایل سیاسی قرار دارد .

اما حوادث بهار 1387 بهسود ازویژگی هایی برخورداراست که هیچ هموطن منصف وهیچ اندیشه سالم وهیچ وجدان بیداری نمی تواند ازکنارآ ن به سادگی بگذرد وآن رانادیده انگارد .

1-  ریشه این طرز تفکرکه موجب پدید آمدن این حوادث به صورت پی درپی درسال های اخیر شده است ، به عملکرد قوم گرایانه ومستبدانه حاکمانی برمی گردد که برای فارسی زبان ها ، بخصوص هزاره ها درافغانستان هیچ حق قانونی ومدنی  قایل نبودند وحتی به ادارات دولتی دستورداده بودند که تنها به عریضه های پاسخ گفته شود که به زبان پشتو نوشته شده باشد . این درحالی است که حدود 60% مردم افغانستان به زبان فارسی سخن می گویند . این شیوه حکومت داری نه اسلامی است نه انسانی .

2-  آیا روا است که درمنطقه ای ازقلم رو یک حکومت آتش جنگ افروخته شود و45 روز طول بکشد و25نفرازساکنین منطقه برای دفاع ازحریم زندگی شان شهید شوند وخسارات سنگین وجبران ناپذیر براهالی این مناطق وارد آید وحدود ده هزار خانه وار ره آوارگی رادرپیش گیرند اما سردمداران حکومت ورسانه ها ومطبوعات مربوط به دولت کاملااین قضیه رانا دیده بگیرند ؟! یک خط ننویسند ویک جمله سخن نگویند .

3-  تصورمی کنید این غائله به کجاختم خواهد شد ؟ آیا درسال های آینده تضمینی برای امنیت وآرامش مردمان بهسود ودایمیرداد وجود دارد ؟ آیا ساکنین حکومت دوست وصلح طلب بهسود می توانند به دولت وحکومت اعتماد کنند یا این که مواظب باشند که ازیک سوراخ دوبارگزیده نشوند ؟

باتوجه به این نکات مهم ومطالب دیگری که طرح آنها سخن رابه درازا می کشاند برآن شدیم که یکباردیگردرسی را که ازامیر مومنان علی علیه السلام آموخته ایم مرور کنیم ( کونوا للمظلوم عونا وللظالم خصما ) یاورمظلومان ودشمن ستمکاران باشید .  وبه یاد بیاوریم ماجرای آن زن یهودی را که درسیطره حکومت آن بزرگ مرد عدالت خلخال را ازپایش بازکرده بودند، حضرت با تأسف وتأثر تمام فرمود: اگرمسلمانی ازاین غصه بمیرد رواست .

ازخوف این که مبا دا با سکوت خود به بهانه دخالت نکردن درمسایل سیاسی به نحوی رفتارظالمانه مهاجمین را صحه گذاشته باشیم ، برآن شدیم که درکابل با بعضی ازکسانی که به حمایت ازستم دیدگان بهسود برخاسته اند وازنزدیک مشکلات رالمس کرده اند ودربطن قضایا حضور داشته اند ، دیداری داشته باشیم وسخنان آن هارا منعکس نموده وبه ثبت برسانیم . تاشاید بدین ترتیب اندکی از دَین خود را درپیشگاه تاریخ ادا کرده باشیم .

قابل یاد آوری است که طبق معمول محدودیت فرصت اجازه نداد که تعداد دیدارهارا افزایش دهیم ونظریات بیشتری را به حضورتان ابلاغ کنیم وچه این که دست رسی به بعضی ازبزرگان مقدمات ویژه ای رامی طلبید وبه راحتی میسور نبود .

 

 

متن سخنرانی استاد حاج محمد محقق به مناسبت تجلیل شهدای بهسود

( بااندکی دخل وتصرف درکلمات برای تبدیل کردن عبارت های خطابی به نگارشی )                                         

حضارگرامی ، شخصیت های علمی وسیاسی کشور، مردم مسلمان ومتدین غرب کابل و حاضرین مجلس السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته .

شهادت مظلومانه نه تن ازراهیان طریق شهادت را که مظلومانه درخانه های گیلی شان ؛ اززن ومرد به شهادت رسیدند به همه مردم مسلمان افغانستان خصوصا شما برادران عزیز تسلیت می گویم .

ماباورمان این بود که ؛ شاید دولت مردان ما ازسال گذشته پند گرفته باشند ونگذارند که حوادث سال گذشته تکرار شود . اما برخلاف انتظار امسال برنامه ریزی شده ترازسال گذشته وباپشتوانه ترازسال گذشته عمل کردند . طبق راپور هایی که داده اند یکصدو پنجاه قریه توسط افرادمسلح به نام کوچی ازسکنه تخلیه شده وخانه هایشان آتش زده شده ومزارعشان بربادرفته است. این حادثه حادثه ای تکان دهنده ای است . خصوصا درشرایط فعلی افغانستان . درشرایطی که جامعه جهانی حضور دارد . این منشأ می گیرد ازتفکرهای انحصار طلبانه وظالمانه وتفکرهای قومی که به نحوی آن را پوشش اسلامی می دهند . اصولا امروز بعضی ازحلقات دهشت افکن ووحشی که می خواهند درمنطقه نا امنی ایجادکنند ، جنایاتی را که مرتکب می شوند به یک نحوی پوشش ورنگ اسلامی می دهند . امروز درعرصه عملی درجوامع اسلامی دو نوع تفکر شکل گرفته است ؛

یکی تفکر انسانی وبرداشت راستین ازاسلام که درآن تفکر ملاک ومعیار کرامت انسان است وارزش گذاشتن به انسان وحقوق انسان درچوکات اسلام .

اما یک تفکر دیگراست که معیارومیزان همان فکروبرداشت خودشان ازاسلام است ودرچوکات همان بینش سطحی وجاهلانه ووحشت انگیز بشریت را به گرو گان گرفته اند . این دو تفکر امروز درجهان هست و درمیان جوامع اسلامی . آنان که انسان را ازدیدگاه اسلام ارزش می گذارند برمبنای این آیه مبارکه است « ولقد کرمنا بنی آدم » به تحقیق مابر فرزندان آدم کرامت دادیم . فرزندان آدم را موجود باکرامت وبااحترام می داند  آنچنان که خدا گفته است « وحملناهم فی البروالبحر » ما این انسان هارا درصحرا ها ودریاها برکشتی ها وحیوان ها سوارکردیم « ورزقناهم من الطیبات » وازپاکیزه های این زمین برایشان روزی دادیم « وفضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا » وما آن را بربسیاری ازموجودات زمین وآسمان برتری دادیم . کسانی که اسلام را ازاین دید گاه نگاه می کنند دردید گاه آنها تمام انسان ها احترام دارند . تمام پیروان ادیان الهی احترام دارند . تمام انسان احترام دارد ودرمیان مسلمان ها هم تمام مسلمان ها باهم برادرند اعم ازسیاه وسفید وشرقی وغربی وآسیایی واروپایی ازدیدگاهشان برادرند وبرابر وتمام مذاهب اسلامی برادر وار باید زندگی کنند . به مصداق آیه مبارکه « انما المؤمنون اخوة فاصلحوابین اخویکم » همه مسلمانان باهم برادرند ودرمیان برادران باید صلح باشد . اما تفکردیگر، آن تفکرافراطی وتفکری است که انسان را درباورهای دروغین وجاهلانه شان گروگان گرفته است ونامش را اسلام گذاشته اند ، آن تفکری است که فقط تعدادی ازآیات را ازمیان قرآن برداشته اند . آیه های که فقط درباره جهاد وجنگ است . نه قانون مندی های آن را فهمیده اند ونه دیگر مبناهای اسلام را پذیرفته اند ودرک کرده اند . این تفکر است که امروز دنیارا به وحشت انداخته است . این تفکر است که نه مسلمان ازدستش درامان است نه غیر مسلمان . درکدام کشوراسلامی شما می بینید که مردم امروز ازدست این ها درامان است . درهمین پاکستان که خودش یک وقتی درسابق الزمان این ها را پرورانده اند ، امروز خود همان کشور کی درامان است ، امروز وحشت وسربریدن وپا بریدن ودست بریدن که درآن کشوراست شاید درکشورافغانستان نباشد . امروز درافغانستان چه خبر است! این تفکر باطل تمام جنوب را به آتش کشیده است وکم کم به دیگر نقاط کشورهم سرایت می کند . تفکری که نه مسجد می شناسد ، نه زن می شناسد ونه طفل می شناسد . همه را برباد می کند وفقط اسلام را همان دید گاه خودشان می دانند . هرکس بادید گاه ما موافق بود مسلمان وهرکس موافق نبود ازاسلام خارج است وباید بااو جنگ شود . درقالب این تفکر نه تنها تمام انسانیت کرامت ندارد بلکه ازبین مسلمان ها هم تمام مذاهبی که با تفکر آن ها مخالفت کند ازاسلام خارجند . درتفکرآن ها منتحل بودن به مذهب دیگر جرم است منتحل بودن به قوم دیگر که ازقوم شان نیست، جرم است.  منتحل بودن به غیر حلقه وباند آنها بازهم جرم است . ازهمین جهت است که امروز می بینیم لشکر هایی جور کرده اند که یکی بادیگری جنگ دارد . افغا نسان هم ازهمین تفکر آسیب دید . درشانزده سال پیش این تفکر شکل گرفت درافغانستان یک دهه مردم را قتل عام کردند تا این که دنیا هم ازآن ها آسیب دید وبه سراغ آن ها آمد  وبا همکاری مجاهدین افغانستان حکومت ایجاد شد . دموکراسی آمد . ما باورکردیم که تمام جوانب باهم نشستند حکومت جورکردند جامعه جهانی حضور پیداکرد تانظارت کند سلاح ها وامکاناتی را که مردم ما داشتند بردند به حکومت تحویل دادند ، بی خبر از این که هنوز درداخل لایه های مختلف حکومت ما، این تفکر ریشه دارد کم کم وکم کم زمینه را مساعد ساختند . وقتی دیدند درمناطق مرکزی سلاح وجود ندارد ، چهره های اصلی خود را بیرون کردند ودست به کشتار وکوچاندن وقتل عام زدند . امروز شما ببینید ازمصادیق روشن نقض حقوق بشر وجنایات جنگی کوچاندن مردم ازخانه وکاشانه شان است . یکی ازخطوط درشت قوانین حقوق بشری همین قتل جمعی وکوچ جمعی است . مگر یک صدو پنجاه قریه که آتش زده می شود مزارعشان برباد می شود وخودشان مانند اسیران ازبهسود تابه این جا- کابل- پای برهنه وبی همه چیز می آیند ، این ها کوچ جمعی نیست آیا مردمی که خانه هایشان آتش زده می شود ، مردم غیر نظامی که در درون خانه هایشان کشته می شوند این ها ازمصادیق روشن نقض حقوق بشر نیست ؟! امروز افغانستان ما برخلاف آنچه که درفیصله  بن  بود وبرخلاف آنچه که درقانون اساسی مااست ، این حالت جریان دارد . جرم مردمی که درمناطق مرکزی هستند این است که باید ازآن طرف خط دیورند تابه این جا بیایند ومسلح شوند وبه جان مردم بیچاره بهسود بیفتند ؟! این چه معنا پیدا می کند ؟ جزاین که ما را خلع سلاح کردند ودیگران را مسلح کرده به جان ما روان می کنند . آیا دنیا برای همین جنایت ها پول دادند ؟ امروز با این پول ها به نحوی به این آتش دامن زده می شود . آیا بیست ویک میلیاردی که برای پنج سال آینده از دنیا می گیرند بازهم ثمره اش همین است که هر سال یکی دو ولسوالی ما کوچانده شود؟!

من بسیار متأسفم ازروش وکرداراین حکومت . این ها ابتدا شعار های دیگری می دادند . شعار های برادری وبرابری می دادند . من ازبرادرمان آقای رئیس جمهورکرزی این سؤال را دارم ؛ ایشان دریکی ازجلسات کابینه بود ، آن زمان من هم عضو کابینه بودم . کلاه پوست خود را به دست خود گرفت . بسیار یک کلاه قشنگ وزیبا بود . گفت : خوب کلاه است اما من این را سر می کنم متأثر می شوم . چرا؟ چون که این طفلک از مادر خود به دنیا می آید بلا فاصله سرش بریده می شود واین را به خاطر زینت خود کلاه درست می کنیم وبه سر خود می مانیم این یک کار غیر انسانی است .  اول کار، رئیس جمهور این قدر رحم دل بود که دلش به کلاه پوست وبره ای که سرش بریده می شود می سوخت . ما گفتیم واقعا رئیس جمهور ما چقدر مهربان است . اما حالا پرسان می کنیم که آقای رئیس جمهور ده هزار نفوس ؛ زن ومرد وکودک که آواره می شوند به اندازه یک بره پوست سور نیست ؟! تو که می گفتی من ازتوبیشتر هزاره هارا دوست دارم آیا این مردم بی گانه به اندازه یک پوست قره قول اهمیت ندارد که جلو کوچی ها را که تجهیز شده می آیند بگیری ؟ پس معلوم می شود که آن گپ ها همه برای این بوده است که زیر پای دیگران را خالی کنی وسلاح دیگران را جمع آوری کنی وقوم خودت را مسلح کنی .

موضوع دیگری را که باید یاد آوری کنم این است که آقای کرزی چه تفاوت می کند حکومت شما باحکومت ملاعمر؟ درزمان حکومت ملا محمد عمر آخوند  همین رژیم کوچی همراه اردوی مسلح خود درپنجاب رفته بود وهرنفر را یک صدو بیست هزار سیر گندم جریمه کرده بود وامروز بازهم همان نعیم کوچی وپسرش دررأس لشکراست ومردم را قتل عام می کنند . مگرطالب بودن ونبودن به همین است که هرکس درصف ملاعمر بود طالب است هرکس درصف شما بود طالب نیست . عملش که یک چیز است . درست خشن تر اززمان ملاعمر . درزمان ملاعمر مردم رفتند به ملاعمرآخوند شکایت کردند وملاعمرآخوند درظرف یک روز کوچی هارا از تمام هزاره جات کشید ونتوانستند یک خون را درپنجاب بریزند . اما درظرف این حکومت دوسال است مردم داد می زنند . سال اول یازده نفرشهید . حدود بیست ، سی نفرزخمی وامسال هم تا هنوز نه نفر شهید وهزاران خانوارآواره من نمی دانم این چگونه دموکراسی است! این چه رقم حکومت مهربان است! اما بازهم می گویم که :

« خون ناحق دست از دامان قاتل برنداشت

دیده باشی لکه های دامن قصاب را »

اگر آن روز به ملا عمر نماند ، امروز هم با کرزی ودم ودستگاهش نمی ماند. 

عملکرد برادرانی که می روند حمله می کنند ومی کشند ودرنهایت یک ولسوالی یا دو ولسوالی  یا سه ولسوالی را می گیرند اما سر انجام مردم می ایستند وبا سنگ وچوب از خانه وکاشانه شان دفاع می کنند واز مال ونوامیس خود دفاع می کنند ونتیجه آن می شود که جنگ داخلی شروع می شود وگناه وسیاهی آن مربوط به حکومتی می شود که ادعای دموکراسی ومردم سالاری دارد .

من نمی خواهم حرف را به آخر برسانم . بازهم دست دوستی وبرادری دراز می کنیم . فردا تمام سران مردم شیعه وهزاره جمع می شوند ویک بار دیگر دست جمعی هم به آقای کرزی می گوئیم به لحاظ خدا ، ما ازجنگ نمی ترسیم اگر ازجنگ می ترسیدیم با طالبان ملامحمد عمر آخوند ، درگیر نمی شدیم بادیگران وبا روسها نمی جنگیدیم . دل مان برای وطن می سوزد . نمی خواهیم که دوباره خرابی ودربدری ایجاد شود وبازهم می گوئیم که بس است . این اردوی مجهزی که تحت نام کوچی به هزاره جات رفته جلوش رابگیر. همین قدر خون ریزی هم اگر حکومت جواب گفته بتواند برایش کافی است.  اگر ازاین هم زیاد شود ما ازکنترل مان خارج خواهد شد وآن وقت منطقه به یک آتش تبدیل می شود .

یک چیز را توصیه می کنم وآن این که ؛ شما ضرر نکردید شما اگر سلاحتان را به حکومت دادید ضررنکردید اگرشما به طرف تعلیم وتربیت رفتید ضرر نکردید ما به دنیا نشان دادیم که صلح طلب هستیم واین حرف ما به رئیس جمهور وحکومت است که : مردم صلح می خواهند به زور جنگ را به منطقه هزاره جات نبرید وهمچنین ازجامعه جهانی می خواهیم : جامعه جهانی! کشورهایی که شما برای ساختن افغانستان آمده اید! اگرشما باطالبان درمنطقه جنوب می جنگید به این جهت است که آنها می آیند وخانه های مردم را تخریب می کنند ومکتب هارا آتش می زنند . خبر شوید وگوشتان باز باشد که ازآنجا مسلح شده می آیند به هزاره جات مردم را کوچ می دهند وخانه هایشان را آتش می زنند وجامعه جهانی باید متوجه باشد . جلواهداف این حکومت گرانی که تبعیض آمیز ویک جانبه حکومت می کنند بگیرد . وباز می گویم که هنوز فرصت داریم که درصلح باشیم وهنوزوقت هست . اگرچنانچه فهمیدیم که می خواهند صلح را برهم بزنند ، همچنان که اعلام کردند که انتخابات برگزار نمی شود به بها نه این که امنیت نیست. امنیت را خودشان برهم می زنند . ازکجا معلوم که مسلح کردن کوچی ها وروان کردن آن ها به هزاره جات یک پروسه برای تخریب انتخابات نباشد . که فردا به جامعه جهانی بگویند که درجنوب جنگ ، درشرق جنگ ، درمناطق هزارجات جنگ ، چگونه انتخابات برگزارکنیم . درمنطقه هزارجات جنگ نیست خود حکومت به زور جنگ رابرده است . خود حکومت جنگ را انتقال داده است تا فرداروز به دنیا بگویند به هزارجات هم جنگ است .

ما ازحکومت وجامعه جهانی می خواهیم که مناطق امن را به دست خود نا امن نکنند ما درعین حال که وقت داریم در صلح زندگی کنیم مردم ما برای دفاع ازخودشان هم آماده هستند وازهیچ کس نمی ترسند . ما فقط منتظر اقدامات حکومت وجامعه جهانی هستیم . اگر کارد به استخوان برسد آن وقت ما حرف آخر خود را به مردم خواهیم گفت .  

والسلام علیکم

 

مصاحبه با استاد حاج محمد اکبری

استاد حاج محمد اکبری نماینده مردم درپارلمان ورئیس حزب وحدت ملی افغانستان دررابطه با قضیه کوچی ها دل پردردی دارد او به خاطرحل این بحران زحمات زیادی را متحمل شده است واینک که فرصت فراهم شده است گوشه ای ازسخنانش را به حضورخوانندگان رازسبزتقدیم می داریم .

 

رازسبز: کوچی به چه کسانی گفته می شود آیاتعریف قانونی دارد؟

استاد اکبری: تعریف رسمی وقانونی که وجوددارد کوچی به کسی گفته می شود که اموال غیرمنقول ندارد وبه تبعیت ازوضعیت جوّی جابه جامی شود . کوچی یک وراثت نیست بلکه یک حالت اجتماعی است؛ یعنی یک وضعیت زندگی است که آن وضعیت یک زمان هست وزمانی دیگری نیست . اگرپدرکوچی باشد لزوماً معنایش این نیست که پسرهم کوچی باشد . این پدیده نه یک نژاد است ونه یک قوم است بلکه یک حالتی خاصی اززندگی اجتماعی است .  که یک عده جایگاه خاص وملک غیرمنقول ندارند وگوسفندان خودشان راگرفته درفصل سرما به مناطق گرم سیرودرفصل گرما به مناطق سردسیر می برند.

رازسبز: کمسیون حل معضل کوچی ها چه راه کارهای ارائه داده وتاچه اندازه کارآمدبوده؟ 

استاد اکبری: درسال گذشته در15ماه جوزابود که مهاجمینی به نام کوچی دربهسودآمدند واوضاع بحرانی شد . دراین جا یک حرکت ازطرف شورای علمای شیعه صورت گرفت وجلسه ی ترتیب دادند وازسران وعلماومتنفذین ونمایندگان هفت ولسوالی (ناحیه یک ودو بهسود، ورس، پنجاب، ناهور،لعل، سرجنگل ودایمیرداد) ودوتن ازوزیران را دعوت کردند. دررابطه باموضوع کوچی ها صحبت شد(البته این فاجعه افکنان 95 0/0 کوچی نیستنداگرچه دراوایل قرن 19 کوچی بودندولی دردوران حکام جورآنها صاحب همه چیز شدند . آنهایی که این فاجعه رابه وجودآوردند سرمایه داران، ملاکین، تجار، که هرکدام ازآنهاچندین خانه دارند ، می باشند . البته ممکن است که پنج درصدآنها اموال غیرمنقول نداشته باشند، که حدوداً به دوصدوپنجاه خانه وار میرسند . وقتی که این هادر15جوزای 1386دربهسودآمدند، شورای علما جلسه ای ترتیب دادند که هفتاد نفردراین جلسه حضورداشتند ودرباره حل این معضل باهم صحبت کردند وبه این نتیجه رسیدند که کوچی درهزاره جات دوتا ادعامی تواند داشته باشد؛

1-      این که می گویند مازمین های هزاره هاراخریده ایم .

2-      این که ادعامی کنند که مادرآنجامالچرداریم ودرارتباط باآن فرمان داریم . (همان فرمان معروف والی یعقوب خان درسال 1305)

نتیجه این شد که ماادعای اولی آنهارااگرقباله شرعی داشته باشند ، بپزیریم مبنی براین که زمین های فروخته شده ملک شرعی فروشندگان باشد . درغیراین صورت دعوابین دوشخص می شود که مربوط به قوه قضائیة می شود وکوچی های که این گونه قباله های شرعی دارندازنظر مامالکین زمین محسوب می شوند.

اماادعای دوم آنهاراقبول نداریم ؛ به دلیل این که حکومت ظالم آن وقت اگر قباله ای به دست کوچی هاداده یا زمین ها شخصی مردم ویا حریم قریه هاراقباله دادند، این کاملاً کارظالمانه وجانب دارانه است .

درحالی که درشریعت اسلام (چه فقه حنفی چه فقه جعفری) وقانون موضوعه ای که درافغانستان است ، زمین شخصی افراد را ویاحریم یک قریه راهیج کسی ویاهیج مقامی حق نداردکه ازیک شخصی بگیرد ، به شخص دیگری ویا ازیک قریه ای بگیرد به یک قریه ی دیگری بدهد . درحالی که دراین جا یک والی این سندراداده است .

یک چنین متنی رابرای آقای کرزی نوشتیم . حدود 50 نفر به شمول آیة الله محسنی حفظه الله امضاء کردیم .

دررابطه به همین زمینه بعدازاینکه درجوزای سال گذشته اوضاع بهسود بحرانی شد آقای کرزی هم یک کمسیونی هجده نفری به عنوان(کمسیون حل مشکلات دائمی کوچی ها یا کوچی وده نشین) برای حل این معضل تشکیل داد که هفت نفرازاهل تشیع وهفت نفرازآنهای که خودرا کوچی می دانند وسه نفروزیرمشاورویک نفرازوزارت داخله ودررأس آن وحیدالله سباون بود . این کمسیون بعد ازاین که یازده نفر ازمردم بهسود شهید شدند ودوصدودوازده ملیون افغانی خساره مالی دیدند بین کوچی هاومردم اعلام آتش بس کرد . درتاریخ 10 برج اسد آنهاراازمنطقه بهسود بیرون کرد وخساره مردم راهم همین کمسیون ارزیابی کرد . همچنین سفری درمناطق هزارجات داشت وبزرگان مردم را درپنجاب جمع کرد ودرشورای هفتاد نفری که درآنجا تشکیل شد به تصویب رسیدکه ؛ هرکه تاهنوززمین قباله ای کوچی هارا تصرف کرده ، اجاره اش راباید پرداخت کند واگرادعایی دارد باید به محاکم قضایی  مراجعه کند . زمینی رابه عنوان مالچر قبول نکردند وفرمان والی یعقوب خان راغیرعادلانه تلقی کردند . درزمستان 1386 بازهمین کمسیون جلساتی راباتعدادی ازنمایندگان تشکیل داد که بازبه همین نتیجه رسیدند .

این قضیه بااظهارعجز آقای سباون ، به شخص رئیس جمهورمحول شد .

ایشان پنج نفرازطرف مردم  وپنج نفرازطرف کوچی ها انتخاب کرد ودرطی نشست ده جلسه با ایشان به این نتیجه رسیدیم که کاملا موضع ایشان جانبدارانه است .  ماازایشان چنین انتظاری نداشتیم . ایشان تصریح کردند که منع کوچی ها ازعلف چرها غیرممکن است واسرارزیاد که ازماقباله وامضا بگیرد که کوچی ها مثل سابق بتوانند درمنطقه هزاره جات رفت وآمد داشته باشند ودولت باشما همکاری می کند که مزارع وباغات شمارامورد تجاوز قرارندهند.

ولی ما باورمان اینست که اگرما سند آنهارا تصدیق کنیم وآنها باهفتاد هزار مواشی وپنج صد نفر مسلح درهرجای که واردشوند، مردم تباه می شوند. روی این جهت حاضرنشدیم که بااین قضیه کنار بیائیم  وبه آقای کرزی پیشنهاد کردیم ،  آنهایی که واقعاً کوچی تعریف شده هستند که تعدادشان هم خیلی اندک است، به استناد ماده 14 قانون اساسی برایشان اسکان بدهید ولی آنهایی که سابقاً کوچی بوده وامروزتعریف کوچی شامل آنها نمی شود وازملاکین وصاحبان خانه وموتر وشرکت های تجاری هستند ازاین عنوان نباید سوء استفاده کنند.

دررابطه باقباله های شخصی که دارند راه حلش این است که یاخودشان بروند بالای ملکشان ساکن شوندودرمحدوده قباله خودتصرفاتی مالکانه داشته باشند ویا به اجاره بدهند . درصورت منع به محاکم قضایی مراجعه کنند . این پیشنهاد ما بود . ولی بازقضیه لاینحل ماندودرماه حمل امسال بودکه آقای مجددی حاضرشد که پادرمیانی کند و وارد این قضیه شود وطرحی برای ماداد که مورد مطالعه قرارگرفت . ولی متأسفانه ایشان مریض شد وسفرهای خارجی برایش پیش آمد .  

تااین که بازدوباره مهاجمینی بنام کوچی همراه شش صد نفرمسلح درتاریخ 26 جوزای امسال بالای منطقه کجاب حمله کرد ومردم هم باحسن نظر به این که ما دولت داریم ونماینده داریم ومجلس داریم، خلع سلاح بودند وموردهجمه ی بیرحم هایی به نام کوچی قرارگرفتند . همه آواره ومنطقه ی کجاب ازسکنه تخلیه شد . ( کجاب ازقریه های ولسوالی حصه ی دوم بهسود ومربوط به ولایت میدان وردک می شود) درنتیجه این حمله متأسفانه نه نفرازمردم کجاب شهید شدند که بین آنها پیرمردهشتاد ساله وبچه هشت ساله ودختریازده ساله هم بود. ومردم حدود دوهزارخانه آواره شدند وتمام مزارع وباغات آنها توسط مواشی کوچی ها چرانده شد وخانه هایشان تخریب شد.

بعدازبیست روزاقامت ، باخالی شدن منطقه ازعلف وزراعت راه خودرابه طرف شرق (حصه ی اول بهسود ودایمیرداد)ادامه دادند وتاتاریخ 13 اسد همچنان درمناطق مذکوره مشغول کشتارو ویرانگری وچریدن بودند ودراین تاریخ بودکه براثرتظاهرات مردم وکارهایی که انجام گرفت  مناطق بهسود را ترک کردند.

رازسبز: معلومات دقیقی ازخسارات امسال ارائه می دهید ؟

استاد اکبری: براثرتهاجم امسال ؛

1-           شش هزارخانه وار،ازحصه ی اول ودوم بهسود ودایمیرداد آواره ومهاجرشدند.

2-           طبق احصائیه هیئت دولت چهارصدوپنجاحویلی آتش گرفته .

3-           وازمرم بهسود 25 نفر شهید شدند .

4-           وتمام مزارع همین مناطق چریده شد .

5-           خانه های زیادی خراب گردید .

6-           دارایی منقولشان غارت شده است .

7-           خسارت مالی سی ملیون دالر برآورد شده است .                                         

رازسبز: آیا کوچی ها ازطرف ارگانهای سیاسی حمایت می شدند؟

استاد اکبری: بله آنهای که همین فاجعه راآفریدند درسال گذشته وامسال نامش کوچی است این ها ملاکین وفیئودالها وسرمایه داران پشتو هستند که بااهداف تضعیف مردم به مناطق هزاره حمله وهجوم آوردند همین جنایاتی که دربهسودشده باموجودیت اردوی ملی وپلیس ملی ورفت وآمد هیئت هامی باشد.

رازسبز: مشکلاتی که کوچی هابه وجودآوردند فقط منحصردرمناطق هزاره می شود یادرمناطق اقوام دیگر هم وجوددارد؟

استاد اکبری: بله ، کوچی درمناطق تاجیک نشین وازبک نشین وپشتو نشین نیزوجود داشته است اما به این شکل ، نه .  باکوچی های مناطق هزاره فرق می کند. این مردمی که به نام کوچی درآوا خرقرن 19توسط عبدالرحمن به مناطق هزاره ها ، باانگیزه سیاسی وبه منظور سرکوب هزاره ها فرستاده شد . ازآن زمان تاحالاحکومت ها سیاستش مبتنی براین بوده که ازکوچی حمایت شود حتی اگرمزارع مردم رامی خوراند ومردم راآزارواذیت می کندباید ازآنها بازخواست نشود . حکومت فعلی هم که داریم باتوجه به این که ازحکومت های گذشته بهتراست ولی متأسفانه همین حکومت هم بی طرف نبوده .

رازسبز: رهبران قوم پشتون ووکلای این قوم  درحادثه یادشده چه نقشی داشتند؟

استاد اکبری: کاملاً جانبدارانه عمل کردند وپشت سرکوچی ها بودند.

رازسبز: رهبران شیعه درحل این معضل چه فعالیت هایی داشتند وتاچه اندازه مؤثربودند ؟

استاد اکبری: البته محدودیت هایی داشتند . ولی آنچه که صورت گرفت همان طرحی بود که بااستفاده ازقانون وفقه جعفری وحنفی  به کمسیون وآقای کرزی ارائه کردند. که ما مالچرراقبول نداریم . آنچه راکه که والی یعقوب خان قباله داده یاملک شخصی افراد بوده ویاحریم قریه که قانوناً وشرعاًهیچ مقام دولتی نمی تواند که حریم قریه ای رابه قریه ای دیگرقباله بدهد.

درکتاب « الفقه الاسلامی وادلته»  که یکی ازکتب فقهی اهل سنت است ، درباره حریم قریه چنین آمده است: « فلایجوزللامام ان یقطعه لاحدلما یترتب علیه من الاضرارعلی اهل البلدة » حتی امام حق ندارد که حریم قریه را که عبارت است ازعلف چر،علف درو وهیزم کن قریه ، به کسی بدهد .

اگردرگذشته چنین بوده امروز ما، درقرن 21 زندگی می کنیم، قانون اساسی داریم ، دولت منتخب داریم، بایداین ظلم تمام شود. 

رازسبز: موضع دولت وشخص اقای کرزی دراین حادثه چه بوده است ؟

 استاد اکبری: آقای کرزی کلی تلاش کردند که ازما سند بگیرند وباسند کوچی رابفرستند.  ماباخودفکرکردیم که اگرازماسند بگیرند ، اگرصد تاشرط هم بگذاریم ، چون حکومت بی طرف نیست به یک شرط هم عمل نمی کنند . مردم ما تباه خواهدشد. ولی ما مقاومت کردیم .اگرحکومت ما بی طرف باشد مسأله کوچی چنان مشکلی نخواهد داشت . ولی متأسفانه حکومت بی طرف نبوده ، جنایاتی که دربهسود شده باموجودیت اردوی ملی وپلیس ورفت وآمد هیئت دولت وبه نحوی بااذن واجازه دولت می باشد.

بنابراین مادلایل فراوانی داریم که بگوییم حکومت ما بی طرف نیست .  

رازسبز: رهبران شیعه دراین قضیه چه مقداراتفاق نظرداشتند ؟

استاد اکبری: البته متأسفانه به صورت ایده آل ومطلوب یک پارچه نبوده ایم . گاهی نظرها، تکنیک ها وروشها متفاوت بوده اما همه نسبت به سه نظر متفق القول بودیم؛

1-      ماقباله این هارا علی الاصول قبول داریم.

2-      فرمان مالچرراقبول نداریم.

3-      حاضرنیستیم که برضررمردم سندی را امضاکنیم .

آنهایی که درجامعه ی مامطرح بوده و شما حدس می زنید که چه کسانی هستند، هرکدام دلشان به این ملت می سوخته . ولی دراین که برای دفع ضررازمردم، کسی ضررقبول کند وبرای دفع خطرازمردم ، خطر قبول کند، افراد مساوی نیستند.

رازسبز: خودتان برای حل این معضل چه راهی پیشنهاد می کنید باتوجه به این که فرمودید: یک گروه ازاین ها 70000  میش دارند؟

استاد اکبری: طرحی جداازجمع ندارم . اگردولت موضع بی طرف داشته باشد این مسأله یک معضل نیست . این راسیاست بزرگ کرده این رامنفعت ها باگرایش های قومی بزرگ کرده وگرنه طبق تعریف کوچی ، تعداد اندکی دراین جمع باقی می ماند که راه حل آسان دارد. ماده 14قانون اساسی دولت رامکلف ساخته که کوچی هارااسکان بدهد . که البته آقای رئیس جمهور در9 سرطان امسال حکمی مبنی براسکان کوچی ارائه داد . وزارت زراعت وچندارگان دولتی دیگرراموضف کردکه شمازمین های صالح الزراعه دولتی راتصویب کنید . تابرای کوچی ها پروژه های انکشافی تأسیس شود .

رازسبز: اگراین فاجعه درسال آینده هم تکرارشودپلان شما چه خواد بود؟

استاد اکبری: آنچه که مادرنظرداریم ومی توانیم انجام بدهیم فقط استدلال است . به حکومت استدلال کنیم . به ملل متحد استدلال کنیم . ازفقه جعفری وحنفی وازقانون مجلة الاحکام وقانون اساسی دلیل داریم . باتوجه به دام داری خودمردم هزاره علف چرهای شان برای خودشان هم کم است . اولاکه حریم عامی درهزاره جات وجودندارد. هرچه مال چرهست حریم خاص است. که کسی ازقریه ای به قریه ای دیگری داده نمی تواند . ثانیاً اگرحریم عامی وجود داشته باشد ، چهل درصد خودهمین مردم مواشی دارند وزمین ندارند.ازدولت می خواهیم که نگذارد چنین فاجعه ای تکرارشود. اگرحکومت به استدلال ودلایل ماتوجه نکند ومسأله لاینحل بماند ودوباره کوچی ها فاجعه راتکرارکند، دیگرمسأله مربوط می شود به خود مردم . آن وقت مابرای مردم می گوئیم شما چه می توانید .  واین که چه بکنید ، برای مردم تعیین تکلیف نمی توانیم .

رازسبز: برای مردم سفارشی خاصی دارید ؟

استاد اکبری: استدعای من ازمردم این است که بابرادرانتان احساس واظهارهمدردی کنید . مشکلات این مردم بی نوارا نادیده نگیرید هرکس ازشما هرنوع کمکی که می توانید دریغ نکنید .

رازسبز:  بسیارتشکرازاین که وقت گرانبهای تان را دراختیارماقراردادید .

 استاد اکبری: خواهش می کنم بنده هم ازشما ودوستان تان درنشریه رازسبز تشکر می کنم واز خداوندمتعال برایتان آرزوی موفقیت دارم.    

 

تهیه وتنظیم :

سید حسین رضامصطفوی

تابستان 29/6/1387کابل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:45  توسط رازسبز  | 

شب چراغ

 شب چراغ 

       

 گفتم ...

گفتم که بی قرارتوباشم ولی نشد

تنها درانتظارتو باشم  ولی  نشد

گفتم هوای وصل تودارم به سرولی نبود

گفتم که غمگسارتوباشم ولی نشد

گفتم به دل که جلب رضایت کند، نکرد

گفتم که جان نثارتوباشم ولی نشد

گفتم میان جزرومد اشک وآه شب

در گردش مدار توباشم ولی  نشد

گفتم که می رسی توومن هم دعا کنم

در دولت تو، یارتو باشم ولی نشد

گفتم که تااجل نرسیده است لحظه ای

درخیمه ات کنار تو باشم ولی نشد

گفتم که خاک پای تورا تاج سرکنم

چون خاک رهگذارتو باشم ولی نشد

گفتم  به  قدر آه  دل  دلشکستگان

درعهد وروزگارتوباشم ولی نشد

گفتم  دعاکنم  که بیایی  ببینمت

مانند  مهزیار تو باشم  ولی  نشد

گفتم شمیم ماه محرم که می رسد

در روضه بی قرار تو باشم ولی نشد

کی می شودکه پنجره پلک واکنی

وجه خدای ، عطف توجه به ماکنی .

 

                                          سیدمجتبی شجاع

 

 

 

درباران نیزه

دریا تمام سوزلبش را به آب داد

صحرا به تشنگان قدح آفتاب داد

 

مردی سوار اسب به دریا سلام کرد

باران نیزه بود که او را جواب داد

 

آهسته ازبرابر من تشنه می گذشت

مردی که خویش را به دم التهاب داد

 

صحرا زنیزه های عطش خیز آفتاب

خود رابه دست مرحمت آن جناب داد

 

اسبش تمام حادثه راشیهه می کشید

چون تک سوارمعرکه را ازرکاب داد.

عباسعلی اویسی

 

 

قیام راستین

اذان می افکند یکباره درصحرا طنینش را

وبالا می زند مردی دوباره آستینش را

 

وضومی سازدازخون گلوی خود،چه رازاست این؟

که می داند گوارا ئی آب آتشینش را

 

سراپا نیتی دارد به ترک پا وسر آنجا

که می بیند به مرگ خویشتن احیای دینش را

 

به خون تکبیرة الاحرام می بندد به ظهرعشق

که بسپارد به تیغ کچ قیام راستینش را

 

خودش هم خوب می داند چه کس درانتظاراوست

چه با احساس می خواند نماز آخرینش را .

مهدی جهانداری

 

هفتادودوفصل سرخ

دریا به طلب ازبرهوت تو گذشت

یک قافله نعره درسکوت تو گذشت

آن روز اگرچه تشنه بودی اما

صدرشته قنات درقنوت تو گذشت .

 

 

روزی که ز دریای لبش دُر می رفت

نهر کلماتش زعطش پر می رفت

یک جوی از آن شط عطش سوززلال

آهسته به آب یاری « حُر» می رفت .

 

 

شوریده سری که شرح ایمان می کرد

هفتاد و دوفصل سرخ عنوان می کرد

با نای  بریده  نیز بر منبر نی

تفسیرخجسته ای زقرآن می کرد .

 

 

هردم که زکارو زاربرمی گردی

شوریده وبی قراربرمی گردی

این بارکدام لاله ات پرپر شد

کاین گونه شکسته وار برمی گردی.

سید حسن حسینی

 

 

 هشدار

بيا به گاه سحر استخاره تازه كنيم

بيا كه باور خود را دوباره تازه كنيم

عزيز همسفرم راه صبح باريك است

به هوش باش بيابان هنوز تاريك است

هزار كوره ي آتش به زير پا داري

به داغدارترين باغ لاله جا داري

بيا بيا كه بيابان مهيب و پر خطر است

مهل كه دير شود تازه اول سفر است

اگرچه همرگ خون گلوي هابيليم

ولي به فرق هزار ابرهه ابابيليم

هنوز حادثه ها زخم پرورند اين جا

هنوزاهرمنان فتنه گسترند اين جا

هنوز آتش اخدوديان زبانه كش است

هنوز باغ گرفتار پنجه ي عطش است

سپيده بر در اقبال ما فسرد اين جا

و پاي پيك بشارت به سنگ خورد اين جا

هزار وعده به امروز و باز فردا شد

دو باره چهره ي نامحرمان هويدا شد .

( مصباح زاده )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:44  توسط رازسبز  | 

فارسی درزادگاه خود نمی میرد

 

فارسی در زادگاه خود نمی میرد

 

من وتو ، هردو طعم خوش فارسی را چشیده ایم وهمراه باشیره جان مادر، قند کلمات آن را مکیده ایم . زمزمه های فارسی سرایان بلند آوازه بلخ باستان دنیایی ازمعانی ، احساس وتخیل را درضمیر بیدار من وتو به تصویر می کشد . شهد دلنوازسخنان نغزشاعران شیرین زبان شیراز، زندگی را همچون غزل های حافظ و حکایت های سعدی برایمان زیبا ودلپذیر می کند . من وتوئیم که نام وآوازه وآثارعلمی وادبی هزاران دانشمند ، حکیم وفیلسوف فارسی زبان ، دنیایی ازهیجان را دروجودمان پدید می آورد . بازهم من وتوئیم که برای درحصرکشیده شدن زبان فارسی درافغانستان ، دل نگرانی های زیادی داریم !

 البته جای نگرانی هم دارد. وقتی که استفاده ازواژگان فارسی اصیل همچون ـ دانشگاه، دانشکده، دانشور، دانشجو، دانش آموز، دانشجوی، فرهنگسرا، فرهنگستان و... - ممنوع باشد، وبه جای آن ازواژگان نامرغوب وبیگانه ی فرنگی- چون جنیرال ،سکرتر، انجینر، ژرنالیست، و... وصدها واژه بیگانه ی دیگر؛ آگاهانه وناآگاهانه استخدام شود، خبرنگارتلویزیون بلخ ( زادگاه زبان فارسی ) به خاطراستفاده ازواژه ی دانشگاه، به جای پوهنتون ازکاربرکناروحقوقش قطع شود، وزير فرهنگ تصمیم بگیرد که « گالری » را جاگزین نگارستان کند. وفارسی ستیزی به حدی برسد که به خاطرتغییرتابلوی سردر« دانشگاه بلخ » چند تن ازدانشجویان عزیزمظلومانه به شهادت برسند وبالغ برسه صد تن دیگر ازدانشجویان براثرلدوکوب راهی شفا خانه شوند.  آری! جای نگرانی خواهد بود. ولی من با دید بسیار خوشبینانه اعلام می کنم :

« لیک لفظ مادرم

همچونام مادرم

درزبان ودردهانم خاد ماند

هرسخن باشیرمادر

سخت شد دراستخوانم خاد ماند ».

دوستان عزیز! خاطرتان جمع باشد ؛ فارسی ستیزان تنگ نظر نمی توانند اهمیت فارسی را که بیش از یکصد ملیون سخنگو در آسیا دارد ویکی ازکهن ترین زبانهای جهان است و پیشینه ی آن به قرن ششم قبل ازمیلاد میرسد، کاهش دهند. آیا می توان مولانا جلال الدین بلخی، بیدل، رودکی، ناصر خسروبلخی، ابن سینابلخی، فردوسی، حافظ ، سعدی، وصدها نویسنده، عالم، شاعر، فیلسوف، عارف، ریاضی دان وطبیب و... (که شهرت جهانی دارند، و هنوزهم آثارشان در موضوع خود از منابع مهم علمي به حساب مي آيد و در دانشگاه هاي معتبر دنيا و نيز محافل علمي مورد استفاده قرار مي گيرد.) را نادیده گرفت؟؟!!

خیر! این خیال خام را خود واربابان انگلیسی شان به گور خواهد برد، زبان فارسی میراث ارزشمند وظرف ظریف فرهنگ ومعارف کهن وزبان دوم امت اسلام است. جای تردیدی نیست که فرهنگ ناب اسلام توسط این زبان درچین، هند، خاوردورونزدیک، گسترش یافت.  امروزه درسه قلمروسیاسی ایران، افغانستان وتاجکستان. برجان هاودل ها حکومت می کند اگرچه دشمنان اسلام، به خاطر ترس ازتمدن بزرگ فارسی اسلامی ، آن را به شاخه های فارسی، دری وتاجیکی تقسیم کرده اند ولی درحقیقت هیج فرقی باهم ندارند وهرسه یک قند پارسیست.

این سخن که زبان فارسی دربلخ ، بخارا ، سمرقند وخجند به دنیا آمد وسپس درسراسر ایران زمین گسترش یافت ، حقیقتی است که محققان زبان شناس به آن اذعان کرده اند . نخستین کتیبه ای که دردست رس هست قطعه شعریست که دربلخ سروده شده ومربوط به سال 56 هجری می باشد.

محمد محیط طباطبائی معتقد است که :

درنخستین قرن هجری این زبان دروزن شعر، درزبان مردمی دربلخ وسغد آغازیافت 1

پرویزناتل خانلری بدین باوراست که شعرفارسی قدیم مانند موجی ازگوشه ی شمال شرقی ایران« بلخ » برخاست وهمه ی این سرزمین رافراگرفت.2

پژوهشگرتاجیک ، دکتر قیام الدین ستاری می گوید وطن اصلی فارسی دری شرق ایران « بلخ » است واین زبان سپس به دیگر موضع ها گسترش یافته است.3

ودانشمندان دیگر چون علامه علی اکبردهخدا، ملک الشعرا بهار، صدرالدین عینی، ایرج افشار، عبدالغنی میرزایوف، باباجان غفورف ، ذبیح الله صفا، علامه قزوینی، دکترکامیار، براین باورند که زبان فارسی دری دربلخ وسمرقند وبخارا پدید آمده است. 4

پس با توجه به پیشینه ی تاریخی وگسترد گی قلمرواین زبان به تمام فارسی دوستان تقدیم می داریم که :

« ای همزبان خاور و همزاد آریا
از بلخ تا به قونیه جان است پارسی

آزاده از تعلق و بشکسته مرزها
عطر شکوفه های لبان است پارسی»

وباتوجه به اینکه زبانیست حامل علم وادب وفرهنگ حامل تخیل وظرافت های شعری و تنها زباني است که مي تواند اقوام ساکن درجغرافياي سياسي ما را با فرهنگ و تمدن خلق شده به وسيله ي نيا کانشان پيوند دهد و از آن فرهنگ و تمدن ، در دنياي امروز با افتخار نمايندگي کند.  زبانیست که به هيچ گروه وقوم خاص تعلق ندارد. حالاسوال این است که: آیازبانی به این گستردگی وبا این افتخارات رایک قبیله ی محدود بازبان محلی اش( که نه ادبیات دارد، نه پیشینه تاریخی دارد، نه افتخارات علمی وفرهنگی دارد، نه کدام شاه کارادبی دارد، صرف به فتوای قدیمی انگلیس وروس عمل می کند) می تواند ازبین ببرد؟؟!! اگر استراتژی انگلیس های استعمارگر نبود این زبان محلی راکه می شناخت؟

نجیب مایل می گوید: اگراختلاف افگنان سیاست باز، ترسان ازپیوند های جوامع مسلمان نبودند ، هرگزدرجامعه مسلمان افغانستان مسأله ی دوزبانه بودن به معضله وعقیده کور تبدیل نمی شد وزبان وفرهنگ فارسی باتمام خصیصه های اسلامی اش هویت فرهنگی آن کشورراتضمین می کرد .

بدان امید که بیش ازپیش گسترش وبالندگی زبان پارسی را دراین مرزوبوم شاهد باشیم تا شرم سارپارسی گویان کهن وتاریخ سازان افتخار آفرین بلخ باستان نشویم .

مصطفوی ـ سردبیر

--------------------------------------

 

1- مجله (زبان فارسی) آینده ،فروردین-اردیبهشت1367،ش1و2 ص4.

2 - هفتاد سخن ج1 ص43.

3- نقش زبان فارسی درتمدن آسیای مرکزی ص6-7.

4 - رحیم، مسلمانیان قبادیانی ، پارسی دری ،ص12

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:32  توسط رازسبز  | 

دوست عزيز و ارجمند عبدالهادي اديب

باسمه تعالي

دوست عزيز و ارجمند عبدالهادي اديب نوشته ی سراسراز شور واحساس شما را درباره ي توصيف آزادي دريافت كرديم.

به احساسات پاك و زلال شما كه برخاسته از روحيه ي شفاف و آزادي خواه شماست، ارج مي نهيم وفكر خلاق شما را كه با لطافت خاصي الفاظ را در قالب معاني در آورده و در مقوله اي كه براستي در دنياي معاصر گم شده ي بشريت است قلم فرسايي نموديد، نهايت سپاس و تشكر را داريم .

آری ، از اهداف بعثت انبياء هم گسستن بندها و زنجيرهاي بندگي از انسانهاست. به تصريح كلام مولاي آزادگان علي علیه السلام خداوند بندگان خويش را آزاد آفريده و كسي حق سلب آن را ندارد. اما افسوس كه در طول تاريخ و در دنياي معاصر اين واژه ي زيبا و پر معنا به بند كشيده شده است و بيش از همه به آن ظلم شده. به نام آزادي ، ملتها به بردگي گرفته مي شوند، به گونه ای كه روح بانيان آزادي غرب همچون « منتسكيو» و« روسو» را مي آزارد.

به اميد روزي كه آرزوي عبد الهادي جان و آزادي خواهان جهان برآورده شود، ان شاء الله.

با تشكر

سردبیر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:31  توسط رازسبز  | 

نامه ای ازمحمد رضوانی - کابل

نامه ای ازمحمد رضوانی - کابل

حضورمحترم سروران گرامي ، اعضاي محترم انجمن موعود ،  فصلنامه رازسبز ، خصوصا مدير مسؤل محترم وسردبيران عزيز!    سلام عليكم ورحمة الله .

ازخداوند متعال براي تمامي قلم به دستان متعهد خصوصا شما عزيزان زحمت كش توفيقات بيش تر را آرزو دارم .

 انديشه سبزتان كه آن را رازسبز ناميده ، انتشار داده ايد، خواندم وزحمات شمارا قابل تقدير وتشكريافتم . خوشا براحوالتان كه دريك فضاي بسيارآرام ومعنوي ، افكاري را كه از انديشه ناب وتفكر سالم تان سرچشمه گرفته است مي نويسيد ودرقالب مجله به خوانندگان عرضه مي كنيد. كاش مي شد سري به كابل مي زديد، كابل گفتني هاي زيادي براي شما دارد . باوركنيد به خاطر آلودگي سرك ها وكوچه ها واوضاع  حيرت انگيز وتأسف بار زباله ها ، زندگي دربسياري ازنقاط كابل سخت شده است وبه اين ترتيب صحت وسلامت مردم به شدت درمعرض خطرجدي قرار دارد . اماكيست كه به فكر مردم باشد. وكيست كه درد هاي جامعه را لمس كند وباور كند كه زن وكودك اين مردم بي چاره هم مثل زنان وفرزندان كاخ نشين حضرات ، نيازبه آرامش وآسايش دارند، اگرچه درحد ابتدايي . وكلاي محترم ، تاوقتي كه به قدرت ومناصب دولتي نرسيده بودند حرف ازمردم دوستي ، عدالت اجتماعي وهزاران شعارپوچ وخنده آورديگرمي زدند ، اما حالا بيا وتماشاكن . چندي قبل دريكي ازادارات دولتي چشمم به نشريه اي افتاد كه عكس باعظمت ومبارك جلالت مآب حضرت مستطاب جناب رئيس جمهورمحترم را درحالي كه درجايگاه امن وآرام شان در خواب ناز تشريف داشتند ، چاپ كرده بودند . اول كمي خنديدم وبعد ازاندكي فكركردن ، دلم به حال خودم ومردم بي چاره اي كه مثل من هستند سوخت وبا خود گفتم ( آنچه هرگز به جايي نرسد فرياد است ) وآري ، فرياد ما هرگز به جايي نرسيد . حتي به گوش وكلا و وزرا ورئيس جمهور كه درهمين كابل زندگي  مي كنند ، تاچه رسد به گوش جهان . وگرنه تا به حال ازخواب بيدار مي شدند ونگاهي به دور واطرافشان مي انداختند . پس بگذاريم وبگذريم تا بندگان درجه اول خدا درآرامش وآسايش كامل بسربرند وفردا خواهيم ديد كه در دادگاه عدل الهي پاسخ حضرات چيست ؟

« واي اگرازپس امروزبود فردايي ‌‌»

ياران عزيز رازسبز! اميد وارم هميشه سبزوشكوفا باشيد.

خدانگهدار

محمدرضواني (كابل)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:29  توسط رازسبز  | 

امیرالمومنین علیه السلام

عبدالله بن عباس مي گويد :

درذي قار(محلي است درنزديكي بصره)  برحضرت علی عليه السلام وارد شدم ، درحالي كه حضرت مشغول وصله زدن كفش خود بود ند . آن حضرت به من فرمودند : قيمت اين كفش چقدر است؟ من عرض كردم اين كفش قيمت وارزشی ندارد. آن گاه امام عليه السلام فرمودند : به خدا سوگند اين كفش بي ارزش را بيشتر ازحكومت برشماها دوست مي دارم ، مگر آن كه حقي رابه پا دارم ويا باطلي رادفع كنم .

نهج البلاغه ، خ33.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:25  توسط رازسبز  | 

ترنم احساس

ترنم احساس

 

ترنم احساس عنوان مسابقه ای است که دردهه اول محرم الحرام 1430 درشهرزرنج ، مرکز ولایت نیمروزبرگزار گردید . دراین مسابقه بانوان محترم برای نوشتن نامه وبیان احساسات پاک قلبی شان نسبت به اسطوره صبروشکیبایی حضرت زینب کبری سلام الله علیها به رقابت پرداختند ، ازمیان انبوه شرکت کنندگان به چهارنفر به عنوان نویسندگان برتر جوایزی به رسم یا بود اهداگردید واینک نامه های منتخب ومورد نظر را ازچشمان شما نیزمی گذرانیم .

 

 

سلام برتو

سلام برتو ای زینب ، ای زیبا واژه ای که معانی بسیار داری . بی جهت نبود که درهنگام ولادت پدرت تورا زینب ( زین اب ) یعنی زینت پدر نام نهاد . توتنها زینت پدر نبودی بلکه زینت تمام دنیای اسلام هستی . آری تودرآغوش پدربزرگواری همچون علی علیه السلام ومادری همچون فاطمه سلام الله علیها رشد نمودی . هنگامی که درخلوت به تو می اندیشم دیگر اززن بودنم خجالت نمی کشم ودیگر خود را موجود ضعیفی که همیشه وابسته به جنس مخالف است نمی دانم .

بانوی من ! شجاعترین زن عرب شمابودید که بامنطق کوبنده خود درسی به یزیدیان دادید که هیچگاه ازیاد شان نخواهد رفت . هنگامی که به نطق وخطابه لب می گشودی ، همگان فکر می کردند علی علیه السلام سخن می گوید . تو علی گونه زیستی وباشمشیر کلامت به میدان دشمن رفتی وبرای همیشه پیروز وسربلند ماندی .

ای عقیله بنی هاشم ! عظمت ومسئولیت پذیری ات باعث شد که امام حسین علیه السلام تمام خانواده اش وهمه زن ها را به تو بسپارد وبه میدان برود . تو به زنان عالم آموختی که زن موجود ضعیف وسرخورده نیست بلکه بارعایت شئونات اسلامی ودرچوکات دستورات اسلام می تواند درتمام عرصه ها حضورداشته باشد.

بانوی من! تو سفیر عشق بودی وعشق بانورتو تجلی نمود .

بانوی ایثارگر! بانوان ، ایثاروفداکاری را ازتوآموختند تا حاضر شدند درجبهه های حق علیه باطل چندین فرزند خود را فدا کنند همچنان که تو فرزندانت را درراه ثارالله قربانی نمودی وهنگامی که اجساد فرزندانت راحسین علیه السلام به خیمه آورد ، بیرون نرفتی تا امام علیه السلام خجالت زده نشود .

ام المصائب ! خوب می دانم که تورا چرامادرمصیبتها لقب داده اند ومراچه جای همدردی باتو، درد تو بسیاراست ، درد کشیدن باید ، تا درد توراشناختن  .

بانوی من ! من همیشه خود را کنیز تو می دانم وتنها آرزویم این است که مرا به بارگاهت دعوت کنی .

                                                   کنیز دربارت :

ضیاء گل حسن زاده

 

 

 

سلام برتوای دختر علی وفاطمه (علیهما السلام) ! سلام برتو ای خواهرحسین  سلام برتوای زینب ، ای بانوی صبروشکیبایی !  نمی دانم چگونه تورا بخوانم وباتودرد دل کنم زیرا هروقت نام تورا به زبان می آورم لرزه براندامم می افکند وقلبم رامی فشرد.

نمی دانم چرازمانه باتو نمی ساخت ، شاید صبورتر ازتو ندیده بود یا کسی را دراین امتحانات بزرگ قابل نمی دانست تا باغمهای دنیا صبوری وبرد باریش را بیازماید .

حسین جان ! خوشا به حالت . هرچند زمانه ومردمانش نسبت به تو بی وفا بودند اما خداوند خواهری به تو بخشید چون زینب کبری سلام الله علیها که درتمام سختی ها باتو بودوغم ها را ازدلت می شست . آه ، زینب ! قلبم خون است ازآن مردمان خداناترس وازدنیای پست وبی مقدارکه قدرگوهرهایی چون شمارا ندانستند.  کسانی که برشما اهل بیت ظلم رواداشتند . تاآن جا که برکودک شیر خوارهم رحم نکردند ، در روز قیامت چگونه به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می نگرند !  

زینب جان ! مصیبت هایی که برتو وارد شد اگر برکوه فرود می آمد ، کوه فرومی ریخت ، دریا می خشکید وصحرا خون گریه می کرد . زینب جان ! ازکدام مصیبت سخن بگویم وبر کدام گریه کنم ؛ ازگریه های شبانه مادرت ، ازفرق شکافته پدرت ، ازغزبت وتنهائیش ویا ازجگرسوخته برادرت حسن علیه السلام ؟! اما خوب می دانم مصیبتی که کمرت را خم ساخت ، کربلا بود . چون حسینت راازتو گرفتند . نمی دانم برتو چه گذشت هنگامی که سر برادرت را ازتن جداکردند درحالی که تو می دیدی !  یا وقتی که جایی دربدن امام نمی یافتی تابر آن بوسه زنی . یا زمانی که خیمه هارا آتش رده بودند ومی خواستی کودکان هراسان راجمع کنی ... بی بی جان ! حتی قلم هم یارای نوشتن را ندارد . اگرکسی درغم شما جان دهد بازهم کم است . وای برکسی که مصیبت شما اهل بیت را بشنود واشکی ازچشمانش جاری نشود !  

ای دخترصبور علی وفاطمه ! چه زیبا جواب یزید ویزیدیان رادادی ؛ که جززیبایی درکربلا چیزی ندیدم . اگرازخود گذشتگی ها وفداکاری های تو نبود چه کسی ازواقعه کربلا به خوبی آگاهی پیدا می کرد واگر آن سخنرانی های آتشین تو نبود چه کسی حقیقت عاشورا را تا به این حد می فهمید وچه کسی درس آزادی وآزادگی را می آموخت

یازینب ! کمکم کن تا صبروشکیبایی را ازتو بیا موزم وهمیشه دوست دار وپیرو شما اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم   باشم وشفاعتت را در روز قیامت ازما دریغ مدار .

کربلا درکربلا می ماند اگرزینب نبود .

فضه ذاکری

 

 

 

 

سلام برتوای زینب کبری ، سلام برتو ای بانوی رشادت ودلیری ، سلام برتو ای سرافراز ترین درحال اسیری وای زیبا شناس درمصیبت ودرد !  

ای با نوی باصبرو استقامت درنهایت عاطفه وعشق ! چه زیبا دیدی حادثه عاشورا را که درکاخ پوشالی یزید فرمودی : ( جززیبایی چیزی ندیدم ) وتوبودی که با درک والایت زیبا دیدی .

بانوی من چه کسی می تواند این گونه صبور وپراستقامت باشد جزدختر قهرمان علی وپرورش یافته دامن فاطمه زهرا (س) همان که همنشین حسن وحسین بود . تو بابینش بالا ودرک والایت نسبت به خدا ودین خدا وامام زمانت ، خدا را ازتمام چیزهای زندگی ات بالاتر دانستی وخدارا آن گونه که باید ، شناختی وعزیز ترین کسانت را با تمام احساس وعاطفه تقدیم وقربانی معشوق جاودانه ات نمودی وچقدر زیبا خدارا به ماشناساندی ، وقتی که گفتی خدایا ! این قربانی را ازآل رسولت قبول بفرما ! وخدارا ازتمام کسانت برتر دیدی تابهترین کسانت را درراه او فدانمودی .

تمام سختی ها راتحمل کردی تا امام زمانت را یاری رسانی . آیا من هم به عنوان یک پیرو شما خواهم توانست امام زمانم را یاری کنم یا مانند کوفیان نقاب دو رنگی ونفاق را به چهره خواهم زد وهمیشه هرا سانم ازاین که مبا دا چون کوفیان حیله گر درگفتار پیرو شما باشم نه دررفتار وعمل . همیشه نگرانم ، نگران از آن که نتوانم دربرابر دشمنان شما که اندیشه ومکتب شمارا هدف گرفته اند ، به خوبی دفاع کنم وبدین ترتیب ازیاری امام زمانم بازمانده باشم .

قلب وسیع وروح بزرگی که شما دارید ، جزبا اطمینان به خدا حاصل نمی شود . توهمیشه خود را درمحضر خدا دیدی وخدا را برتمام گفتار ورفتارت شاهد گرفتی.  من هم ازخدا می خواهم که به خاطر خون حسینت درک زیبایی های کربلا را نصیبم کند واهمیت دین واحکام دین را بیش ازپیش برایم روشن سازد .

بدعت ها ومفاسدی که خون حسین علیه السلام  به خاطر آن ها ریخته شد ، مرا بیشتر به تعقل وتفکر وا می دارد تا به دام اندیشه یزیدیان گرفتارنشوم .

بانوی من ! ازخدا بخواه که محبان اهل بیت علیهم السلام همیشه درصراط مستقیم باشند .  افتخار داشته باشند که با شناخت کامل ، شما راپیروی کنند ودرزندگی شما را اسوه والگوی خودشان قرار دهند .

زینبم ! توجاودانه ای چون با خدا بودی وهرکه برای خدا قدم بردارد جاودانه است .

حکیمه حسن زاده

 

 

 

سلام برتو! ای بانوی بزرگ اسلام ، سلام برتو ای دختر شیر خدا وای اسوه صبر وبرد باری . سلام برتو! ای زنده ساز نهضت عاشورای حسینی وای مظهر پاکی وصداقت وای محبوب من . درخانواده پاکی که ازتمام پلیدی ها دور بود ، متولد شدی ، پرورش یافتی وبزرگ شدی . شجاعت ، پرهیز گاری ، صبر وشکیبایی درذات شما خانواده هست . حماسه عاشورا را باچشم خود دیدی وتحمل کردی ودیدی که یزید ومردم کوفه چگونه برادر وفرزندان برادر وسایر جوانان بنی هاشم را به شهادت رساندند .  تونظاره می کردی که چه ستمهایی برشما رواداشتند ، آتش زدن خیمه ها ، پابرهنه دویدن طفلان برخا ر مغیلان وبه اسارت رفتن تو ودیگرزنان وکودکان . توبودی که سرپرستی اسیران وپرستاری ازبرادر زاده مریضت را عهده دار شدی . با وجود این که داغدیده وعزا دار بودی وظیفه خطیری را که برادرت به تو واگذار کرد ، به خوبی انجام دادی ، باصبرو شکیبایی وایراد سخنرانی ها توانستی کاخ ظلم وجور یزید را به لرزه درآوری وحقیقت قیام حسینی را برهمگان آشکار سازی وهیچگاه تن به ذلت وخواری ندادی .

کاش من هم آن زمان درکنار شما می بودم وعاشقانه پا در جای پای شما می نهادم ! باوجود این که لیاقت همسفری باشما راندارم ولی بازهم کاش درکنارشما می بودم ودرغم ها وتنهائی هایتان یک هم زبان یا یک چوب خشکیده ای می بودم که درهنگام راه رفتن عصای دست تان می شدم .

ای اسوه صبرو استقامت وای الگوی زنان عالم ! اگرچه نتوانسته ام  چون شما دربرابرمسئولیت های دینی ام پایدار وبرد بار باشم اما بازهم باخود می گویم که هنوز دیر نشده است ؛ چون شما وبرادرت حسین برای حق وراستی ، به خاطر برادری وبرابری ، به خاطر حجاب وپوشش اسلامی وبه خاطر امر به معروف ونهی ازمنکر قیام نمودید وبرماست که ادامه دهنده راه شما بزرگواران راستین باشیم . همیشه درراه حقیقت وراستی گام برداریم وهیچگاه به ذلت وخواری تن ندهیم وتاخون در رگ ماست باید در راه آرمان های اسلامی قدم برداریم .

باحجاب ، گفتار، کردار واعمال زینبی خود بتوانیم اهداف قیام حسینی را پیش ببریم وهمیشه دریادها زنده بداریم . همان طوری که سال به سال برتعداد عاشقان اباعبدالله افزوده می شود وپرچم حق برفراز بام ها برافراشته می گردد  وماهم جز این هدف دیگری نداریم .

به امید روزی که همه برادران ماحسینی وخواهران ما زینبی باشند ودرمکتب حق وحقیقت وحفظ آرمان های اسلامی کوشا باشیم وبه جهان بگوییم که هنوز هم حسینی ها وزینبی ها زنده اند واهداف آن ها را پیش می برند، تا بدین ترتیب بتوانیم زمینه را برای ظهورامام عصر مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف مهیا سازیم .

                                    به امید آن روز

صفورا فقیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:23  توسط رازسبز  | 

نامه ای ازجود احمدیان- هرات

نامه ای ازجود احمدیان- هرات

 

تشکرمی کنم ازدست اندرکاران نشریه راز سبزکه این فرصت را فراهم کردند تا بتوانم درباره خود وکانون قرآنی بقیة الله (عج) سخنی با خوانندگان این نشریه گفته باشم .

جواداحمدیان هستم ، به لطف ایزد منان قاری وحافظ کل قرآن کریم بوده و   دو مرتبه درمسابقات قرآن کریم محصلین سراسر کشورایران در رشته حفظ قرآن کریم مقام اول را کسب نمودم . میزان تحصیلاتم درحد دیپلم وپیش دانشگاهی رشته ریاضی فیزیک است . در رشته کونگ فوآ استاد هستم وبعضی ازبرنامه های کامپیوتر را نیز تدریس می کنم . اکنون درشهرک المهدی (جبرئیل ) هرات مسئولیت کانون فرهنگی بقیة الله (عج) را عهده دار می باشم تا بتوانم برای مردم عزیز خود خدمات قرآنی ارائه نمایم . امید است که مورد قبول حق واقع شود .

درباره وضعیت فعالیت های قرآنی درسطح افغانستان به عرض برسانم که با توجه به این که اکثریت مردم افغانستان دیندار ومذهبی هستند اما متأسفانه با توجه به هجمه های فرهنگی حاکم برجامعه ما ، حرکت های دینی ومذهبی بسیار ضعیف وبا چالشهای زیادی مواجه است . زیرا دولت روی مسائل دینی ومذهبی بخصوص فعالیت های قرآنی سرمایه گزاری نکرده ونمی کند . نهاد وارگانی که بتواند این فعالیت ها را به شکل تخصصی رهبری کند وپشتوانه محکمی برای مراکز این چنینی باشد هم وجود ندارد وچنان چه وجود داشته باشد به آن به عنوان یک اصل وضرورت توجه نمی شود . فلذا فعالیت های قرآنی به صورت پراکنده وبدون یک پلان دقیق وتخصصی جریان دارد وهمین وضعیت درولایت هرات هم مشاهده می شود . البة مراکزی وجود دارد که ازامکانات وصلاحیت های خوبی برخوردار هستند اما متأ سفانه فاقد افراد مسلکی واصولی وپلان آموزشی جدید وجذاب می باشند . ولی درکل قاریان وحافظانی خوبی درسطح ولایت هرات وجود دارد .

اما درمورد تاریخچه وعملکرد کانون قرآنی بقیة الله (عج) به عرض برسانم : کانون قرآنی بقیة الله (عج) به عنوان مؤسسه فرهنگی آموزشی وباهدف ترویج فرهنگ قرآن وایجاد ارتباط هرچه عمیق تر وماندگارترنسل جوان با قرآن کریم وهم چنین مصون ساختن دل وجان آنان در برابر انواع خطرات وآفات فرهنگی ، درماه مبارک رمضان سال 1383 توسط عده ای از قرآن دوستان وعلاقه مندان قرآن درشهرک المهدی (جبرئیل) هرات بنا وپایه گذاری شد . فعالیت های خویش را با برگزاری دوره های تخصصی ؛ روخوانی ، روان خوانی ، حفظ ، تجوید ، صوت ولحن وکلاس های احکام وعقاید اسلامی آغازنمود  وبحمدالله ازبدو تأسیس تاکنون نزدیک به 2000  قرآن آموز باسپری کردن دوره های متذکره فارغ شدند . هم اکنون بیش از400 قرآن آموز برای یاد گیری علوم قرآنی دربخش های مختلف مصروف هستند وحدود 60 نفردرقسمت حفظ اشتغال دارند که اکثریت آن ها 30 جزء ، 20 جزء ، 15 جزء ، 10 جزء و 5 جزء ازقرآن کریم راحفظ کرده اند .

یکی ازافتخارات این مرکز قرآنی تربیت خرد سال ترین حافظ کل قرآن کریم درسطح افغانستان است . نونهال وشکوفه قرآنی ، آقای علی رضا دانش که اکنون 8 سال سن دارند ، درسن 7 سالگی ودرمدت یک سال کل قرآن کریم را بامهارت وتسلط بالایی حفظ نمودند . همچنین می توانند به عنوان یک پدیده نادربسیاری ازآیات را به زبان فارسی وانگلسی ترجمه وتفسیرکنند وآیات را باذکر شماره آیه وصفحه تلاوت نمایند . ضمنا ایشان دررشته رزمی تکواندو نفراول هرات هستند ودرکل می توان ازایشان به عنوان یک نابغه یاد کرد وهمیشه دعای مؤمنین وبندگان صالح خدا شامل حالش باد .

قابل یاد آوری است که این مرکز قرآنی به هیچ نهاد وتشکل سیاسی وابسته نیست ومتأسفانه ازطرف هیچ نهاد ومرکزی حمایت جدی نمی شود. دست اندرکاران این کانون با مشکلات زیادی ازقبیل ؛ کمبود کتب دینی ، امکانات صوتی ونوارهای آموزشی ، کامپیوتر، هزینه تدریس اساتید و... مواجه می باشد . قرآن دوستان خیر می توانند با این کانون ارتباط برقرار نموده درترویج فرهنگ قرآنی سهیم شوند .

 

                     با احترام

جواد احمدیان

مسئول کانون قرآنی بقیة الله (عج)

0797027427

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:22  توسط رازسبز  |